پدرم در میان موشکباران هم ما را آرام نگه میداشت
«پدرم، مردی بود که در ایام جنگ ۱۲ روزه و جنگ تحمیلی سوم هیچ وقت نگذاشت من و خواهر و برادرم بفهمیم جنگ یعنی چی، همیشه در زمان موشک باران به ما آرامش میداد تا یک روز خودش شد قشنگترین تعریفش». این را «نگین چلنگر» دختر شهید والامقام «حمید چلنگر» از شهدای جنگ تحمیلی سوم که در تاریخ ۲۳ اسفند ۱۴۰۵ به شهادت رسید میگوید. مردی که نه پاسدار بود و نه نظامی. او از مردم عادی بود که به دست آمریکا جنایتکار و رژیم صهیونیستی به شهادت رسید. پدر و همسری که سالیان طولانی از مادر خانواده که بیماری سختی داشت، نگه داری کرد و مراقب بچههایش بود تا کمبودی در زندگی نداشته باشند. یک صافکار زحمتکش که به انصاف در کارش معروف بود و همیشه بقیه را راضی نگه میداشت.
به گزارش خبرنگار نوید شاهد، شهید حمید چلنگر، متولد ۱۶ مهر ۱۳۶۰، صبح روز جمعه ۲۳ اسفند ۱۴۰۳ همزمان با شب قدر، در سن ۴۳ سالگی به درجه رفیع شهادت نائل آمد. او صاحب یک مغازه صافکاری در نسیم شهر (از توابع استان تهران) بود. مغازه او دقیقاً روبروی پایگاه سپاه پاسداران حضرت ابوالفضل (ع) نسیم شهر و بهارستان قرار داشت. بر اثر اصابت دو فروند موشک به این پایگاه و متعاقب آن موج شدید انفجار، شهید چلنگر زیر آوار و درون یک چاه با ضربهای که به سرشان وارد شد، به شهادت رسید.
این شهید والامقام، همسری بیمار دارد که سالها از او مراقبت میکرد و مرتب داروها و ویزیتهای پزشکی او را پیگیری مینمود. مردی که اهل نماز بود، سالها با صبر و وجود همسر بیمار بار سنگین مسئولیت خانواده را بر دوش گرفت، به حجاب دخترانش سخت مقید بود و عاشق ماشین دوو قدیمیاش بود. سه فرزند از خود به یادگار گذاشته است: نازنین (۱۹ ساله)، نگین (۱۳ ساله) و امیرحسین (۱۱ ساله). پیکر مطهر این شهید در بهشت زهرا (س)، قطعه ۱۶، ردیف ۱۲ به خاک سپرده شده است.
هیچ مرد دیگری مثل پدرم نیست
در ادامه خانم نگین چلنگر، دختر شهید درباره پدرش میگوید: پدرم شانزدهم مهر شصت به دنیا آمد. سه فرزند داشت: من نگین چلنگر هستم، سیزده سالمه، دومین دخترش. یک خواهر بزرگتر از خودم دارم به اسم نازنین که نوزده سالش است. یک برادر کوچکتر هم که اسمش امیر حسین و یازده سالش است.
مادرم سالهای طولانی است که بیمار است. بابا هیچ وقت مادرم را تنها نگذاشت. خودش داروهایش را میگرفت، خودش میبرد دکتر و همه کارهایش را انجام میداد. هیچ وقت شکایت نکرد و نگفت که خسته شدم.
پدرم صافکار بود. یک مغازه صافکاری در نسیم شهر داشت. روبروی مغازهاش، سپاه پاسداران حضرت ابوالفضل (ع) بود. هر روز صبح مغازه میرفت و شب برمیگشت. خسته بود ولی هیچ وقت نمیگذاشت ما خستگی را در صورتش ببینیم. حجاب من و خواهرم برایش خیلی مهم بود. به ما میگفت که همیشه حجاب هایتان را رعایت کنید و نگذارید نامحرم ببیند.
نمازش را همیشه میخواند، حتی اگر قضا بود. بابا به برکت سفره خیلی اعتقاد داشت. اگر سفره نبود، غذا نمیخورد. حتی اگر گرسنه بود. میگفت: سفره نباشد، برکت از خانه میرود.
بابا یک ماشین دوو داشت. از سال هشتاد خریده بود. بهترین ماشینش بود. یک ماشین شاسیبلند ویتارا هم داشتیم. یک روز به بابا گفتم: بابا اگر یک روزی کسی مجبورت کند یکی از این ماشینها را بدهید، کدام را میدهید؟ گفت: ویتارا را میدهم. گفتم: ویتارا که قشنگه، شاسیبلنده. پس چرا دوو رو نمیدهی؟ بابا گفت: چی بگم؟ گردنم را بزنن دوو را نمیفروشم. چه برسد که بدهم.
هر چی خط و خش میآمد بر روی ماشین، بابا با چسب میچسباند. هیچ وقت نگذاشت ماشینش خراب بشود. واقعاً عاشقش بود. بعد از شهادتش، به خوابم آمد. دیدم یک لباس سبز پوشیده و کنار دریا است. ما هم کنار او هستیم. آن ماشین دوو را داشت، با آن ماشین سواری میکرد. من فهمیدم منظور او این بود که آن ماشین را هیچ وقت نفروشید. من، خواهرم و برادرم قول دادیم آن ماشین را تا آخر عمر نگه داریم. حتی اگر زنگ بزند، هر اتفاقی برایش بیفتد. چون بابا عاشقش بود.
بابای من واقعاً خاکی بود. از آن مدل آدمهای مغرور و الکی نبود. ساده و خودش بود. هیچ مرد دیگری مثل بابام نیست. هیچ کس نمیتواند جای او را بگیرد.
بی گناه بود؛ بی گناه شهید شد
خانم چلنگر از نحوه شهادت پدرش میگوید: شب قبل از شهادت بابا، شب جمعه بود، من رفتم دم در مغازهاش. داشت مغازه را تعطیل میکرد. من بودم، بابا، شاگردش و برادرم.
بابا به من گفت: یک آبمیوه از آبمیوههای خوشمزهات درست کن برایمان، حال کنیم. هیچ وقت این جمله را یادم نمیرود.
بعد رفتیم کفش برای عید بخریم. داداشم کتونی برند میخواست و پدرم برایش گرفت. برای من هم یک کتونی دیگر گرفت. به خواهرم گفت: تو هم بردار. ولی خواهرم گفت: من کفش دارم.
زمان برگشت، چون که شب قدر بود، در ماشین نوحه گوش دادیم. بابا آن شب خیلی مهربان بود. چند روز قبل از شهادتش خیلی مهربانتر از همیشه شده بود.
فردای آن روز جمعه ۲۳ اسفند حدود ساعت یازده صبح، دو موشک به سمت ساختمان سپاه حضرت ابوالفضل (ع) پرتاپ شد. یک ساختمان بزرگ و یک ساختمان کوچک روبهروی هم بودند. انفجارش واقعاً سنگین بود. برادرم تعریف میکند آن لحظه پدرم، شاگردش، دو تا از مشتریهایش و خودش به سمت پنج تا مغازه آنطرفتر دویدند. همان زمان دومی، سومی و چهارمی موشک هم اصابت کرد. برادرم پرت شد جلوی درب ساختمان سپاه. سر و پایش آسیب دید و من به بیمارستان بردم. پدرم به زیر آوار رفت و افتاد در یک چاله مکانیکی. آنقدر دود و خاک و موج زیاد بود که نمیدانستیم چه کاری داریم انجام میدهیم. من فقط برادرم را دیدم و به بیمارستان بردم. بعد از اینکه کارهای برادرم را انجام دادم، با پدربزرگ و مادربزرگم تماس گرفتم. نگران پدرم بودیم. به محل حادثه رفتیم و خیلی گشتیم. ولی اثری از بابام نبود. تا اینکه شب پیکر او پیدا شد و فهمیدیم شهید شده است. اوایل زمانی که از میان ما رفته بود به خواب من آمد. از من و خواهرم و برادرم خیلی راضی بود. گفت: دخترهای خوبی هستید، امیرحسین پسر خوبی است. همانطور که هستید ادامه بدهید و پشت هم باشید.
نگین چلنگر ادامه میدهد: پدر من و همه شهدایی که در راه وطن شهید شدند، خونشان پایمال نمیشود. از خدا میخواهم هر کسی که باعث و بانی این جنگ بود، لعنتشان کند. پدر من هیچ گناهی نداشت و انشاءالله بتوانیم انتقام تمامی شهدا خصوصا مردمان عادی که در این جنگ مظلومانه به شهادت رسیدند را بگیریم.
انتهای پیام/ سلیمی فر