خاطره ای از خواهر شهید«عباس شعف»؛ آخرین وداعِ بیخداحافظی
این فرمانده دلاور در طول ۱۵ ماه حضور مستمر در جبهههای نبرد (از اسفند ۱۳۵۹ تا خرداد ۱۳۶۱)، بارها به شدت مجروح شد؛ اما هرگز میدان نبرد را رها نکرد. سرانجام سردار شهید عباس شعف، فرمانده گردان میثم از لشکر ۲۷ محمد رسولالله (ص)، در دوم خرداد ۱۳۶۱ در منطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

در ادامه، روایتی از آخرین دیدارهای او را از زبان خواهرش میخوانید.
خانواده برای دلبستگیِ «عباس» به زندگی، دخترخالهاش را برای او نامزد کردند؛ اما عباس دلی در گروی هدفی بزرگتر داشت. خواهرش به یاد میآورد که چگونه عباس، با وجود جراحات سنگین و بخیههایی که هنوز بر تن داشت، بیتابِ بازگشت به جبهه بود.
هر چه خواهر به عباس اصرار می کرد که حالا چند روزی بمان، فایده نداشت که نداشت حتی آنقدر فرصت نکرد تا از مادر خداحافظی کند حتی وقتی مادر برای زیارت به مسجد جمکران رفته بود، عباس طاقت نیاورد و از خواهر خواست بخیههایش را بکشد تا زودتر خود را به همرزمانش برساند؛ او از خواهر خواست که به جای او، از مادر حلالیت بطلبد و راهی شد، می گفت اگر دیر کنم از بچه ها جا می مانم.
موقع رفتن خواهر به او گفت که دلم می خواهد روزی تو هم مانند بقیه ازدواج کنی و من آن روز را ببینم و عباس هم در پاسخش گفت: فرض کن چنین اتفاقی بیفتد و من هم سر خانه و زندگی ام بروم و بعد بچه دار شوم در نهایت که باید این دوره عمر را مانند دیگران بگذرانم و بعد هم بمیرم پس اگر امروز با شهادت از دنیا بروم که خیلی بهتر است.
او نه تنها از مادر که حتی فرصت نکرد از دخترخاله اش هم خداحافظی کند. برای او هم نامه ای نوشت واز اینکه اینطور رفته بود عذرخواهی کرد و تذکر داد که معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارش باشد ممکن است که نتواند سالم برگردد.
او دلش می خواست از همان ابتدا وابستگی ها را در وجود کسی که قرار بود همسرش باشد، کمرنگ کند که در نبودش جای خالی اش خیلی اذیتش نکند و دختر خاله هم به او جواب داد که نگران نباش من خودم این زندگی را قبول کرده ام و همه جوره پای شما هستم.
آن روز عباس رفت و انگار دل خواهر را با خود برد. نگاهشان چنان در هم گره خورد و سکوت بر محفل دو نفره شان سایه انداخت که خود گویای آن بود که دیگر برگشتی در کار نیست و این آخرین دیدار میان آنان است.
عباس رفت و چند روز بعد پیکر خونینش بازگشت.
پایان متن/