آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۹۸۹۱
۱۳:۳۶

۱۴۰۵/۰۲/۲۶

روایت مادر شهید «احسان سالمی‌نیا » از کودک عاشورایی میناب/ قاب عکسی از یک کودکی نیمه تمام

«هفت سال داشت ولی پشتم بود و تکیه‌گاهم». این جمله مادر شهید «احسان سالمی‌نیا» است؛ کودک کلاس اولی که در ۹ اسفند ۱۴۰۴ در مدرسه شجره طیبه میناب به شهادت رسید. او که تنها ۷ سال داشت و تک‌فرزند خانواده بود، سه بار در ۶ سالگی به کربلا مشرف شد و عشق عجیبی به تعزیه امام حسین (ع) داشت. مادرش می‌گوید: احسان مرد کوچک خانه بود. حالا روایت این مادر را از آن کودک عاشورایی بخوانید.


روایت مادر شهید «احسان سالمی‌نیا » از کودک عاشورایی میناب/ قاب عکسی از یک کودکی نیمه تمام


به گزارش خبرنگار نوید شاهد، شهید «احسان سالمی‌نیا»، فرزند ابراهیم سالمی‌نیا و فاطمه شریفی نژاد، که در تاریخ ۲۸ فروردین ماه سال ۱۳۹۸ به دنیا آمد؛ کودک کلاس اولی اهل میناب و تنها تک‌فرزند خانواده بود که با ۷ سال سن، پشتوانه عاطفی و روحیه‌بخش مادرش محسوب می‌گشت. او در ۹ اسفند ۱۴۰۴ در مدرسه شجره طیبه میناب به شهادت رسید، اما همین عمر کوتاه برای ثبت خاطراتی از عشق به اهل‌ بیت (ع) کافی بود. احسان در شش‌سالگی سه بار به کربلا مشرف شد و عشق به تعزیه امام حسین (ع) در تمام وجودش موج می‌زد.

مادرش او را «مرد کوچک خانه» توصیف می‌کند؛ پسری که در همان سال‌های اولیه کودکی، تکیه‌گاه مادرش بود. شهادت این کودک عاشورایی، روایت‌های تازه‌ای از غیرت و عشق دینی در نسل امروز بر جای گذاشته است.


احسان فقط پسر من نبود، تمام زندگی‌ام بود

خانم فاطمه شریفی نژاد مادر شهید احسان سالمی نیا می‌گوید: احسان متولد ۲۸ فرودین ماه سال ۱۳۹۸ بود. پسری خوش رو و خوش خنده که با هر سنی دوست پیدا میکرد؛ بزرگ و کوچک، فرقی نداشت. با همه شوخی و در خانه خیلی مهربان بود. حتی در کار‌های خانه به من کمک می‌کرد؛ ظرف می‌شست، لباس جمع می‌کرد. وقتی پدرش نبود، مرد خانه مان، احسان بود. 

هیچ جا بدون من نمی‌رفت. حتی بازار هم که می‌رفتم، دنبالم بود. با اینکه فقط هفت سال داشت ولی پشتم بود و تکیه‌گاهم. یک پسر خوش رو و خوش خنده که هر کی الان یادش می‌افتد، می‌گوید: خنده‌هایش یادمان نمیرود. جایی می‌رفتیم می‌خندید. من می‌گفتم وای احسان باز شروع کرده که همه را بخنداند.

خیلی مهربان بود. حتی اگر یک تکه بیسکویت دستش داشت، آن را خرد می‌کرد و هر کی کنارش بود، بزرگ یا کوچک به همه می‌داد. وقتی چیزی می‌گفتم می‌پرسیدم دروغ نمی‌گویی؟ می‌گفت نه به ابوالفضل (ع). وقتی قسمش به ابوالفضل (ع) بود، می‌فهمیدم حرفش راست است.

هیکل تپل و درشتی داشت. یک بچه کلاس اولی نبود، ماشاءالله. در مدرسه هم بچه مؤدبی بود. بی‌تربیتی و با کسی دعوا نمیکرد. هیچ‌وقت هم حرف زشت به دوستانش نمی‌زد. احسان یک رفیق همیشگی و رابطه ما علاوه بر مادر و فرزندی، یک ارتباط رفیقانه بود. این جمله را می‌خواهم تقدیمش کنم: احسانم تو برای من فقط یک پسر نبودی، تو تمام زندگی من بودی.

روایت مادر شهید «احسان سالمی‌نیا » از کودک عاشورایی میناب/ قاب عکسی از یک کودکی نیمه تمام


سه بار کربلا در شش سالگی 


مادر شهید ادامه میدهد: احسان سه بار رفت کربلا. در شش سالگی. بار اول که رفتیم، سنگ‌های کف بین الحرمین لیز بود. احسان روی آن سنگ‌ها با جوراب سر می‌خورد و می‌گفت: «مامان نگاه کن دارم اسکی بازی می‌کنم» همان طور که بازی می‌کرد، با صدای بلند می‌خواند: «یا ابوالفضل... یا ابوالفضل...» آن نوحه را خیلی دوست داشت.

بار اول مادرم خواست به کربلا برود و گفت: من تنها نمی‌توانم بروم، یک نفر باید همراهم باشد. به شوهرم گفتم مامانم می‌خواهد برود، چکار کنم؟ گفت: برو؛ و من هم با مادرم رفتم که احسان همراهمان بود. بعد از گذشت دو ماه از بار اول زیارت، دوباره با دوستانم قسمت شد و احسان را هم بردم. بعد از گذشت چند ماه مجدد فامیل قصد داشتند که بروند باز هم ما همراهشان رفتیم. 

سه بار در شش سالگی رفت کربلا. عاشق امام حسین (ع) بود. عاشق تعزیه. هر سال محرم که می‌رسید، از اول محرم در خیابان جلوی خانه مان تعزیه می‌گرفتند. احسان می‌رفت و می‌گفت مامان من رفتم تعزیه. وقتی برمی‌گشت، می‌گفت امروز برای حضرت قاسم (ع) بود، امروز برای حضرت علی اکبر (ع) بود، امروز برای حضرت عباس (ع) بود. همه چیز را به عشق اربابش امام حسین (ع) انجام می‌داد. احسان دلی پر از عشق و معرفت امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) داشت که به قول خودش رفته پیش همان کسانی که خیلی دوستشان داشت.


پسرم مثل اربابش امام حسین (ع) اربا اربا شد

خانم شریفی نژاد از روزی میگوید که تک پسرش را از دست داد: قرار بود اصلاً آن روز، شنبه به مدرسه نرویم. اما نمی‌دانم چه شد که رفتیم. صبح نهم اسفند گفتم سرویس نیاید و خودم به مدرسه بردم. لباس ورزشی مدرسه را که یک ماه و نیم قبل به او داده بودند. آن روز احسان پوشید. یادم هست پاچه‌های شلوارش را بالا زده بود. به او گفتم: «مامان، پاچه‌های شلوارت را بیار پایین.» می‌گفت: «ول کن، مامان. اینجوری راحت هستم.» موهایش را شانه کردم. رفتم مدرسه و او را رساندم.

حوالی ساعت یازده و ربع بود که خانم معلمش، سرکار خانم ملیحه نعیمی که خودشان هم شهید شدند، با من تماس گرفت و گفت: «سریع بیا دنبال احسان. شرایط مناسب نیست. فقط سریع بیا.»

چادرم را برداشتم و دویدم. نصف راه را خودم دویدم و سوار ماشین شدم. وقتی رسیدم، دیدم وضعیت مدرسه خیلی خراب است. موشک زده بودند. اولین موشک به راه‌پله دخترانه و کلاس اول خورده بود. بچه‌ها سر و صورتشان خونین بود. از ماشین پیاده شدم و فقط احسان را صدا می‌زدم. فکر می‌کردم شاید بین آن بچه‌ها باشد. رفتم داخل مدرسه. آن قدر خرابی زیاد بود که دیگر امیدم ناامید شد. شوهرم زنگ می‌زد و می‌گفت: «فقط دعا کن یک تیکه از احسان به ما برسد.» دیگر به این حد رسیده بود.

پیکر احسان را روز بعد پیدا کردند. یکی از سردخانه‌های شهرک صنعتی میناب. برای تشخیص هویت عمویش رفت. وقتی رسید به من زنگ زد. به عمویش گفتم: «دستش را نگاه کن. احسان روی دستش یک کبودی سبز داشت.» عمویش گفت: «دست ندارد.» گفتم: «موهایش را نگاه کن. روی پیشانی‌اش یک نشانه سیاه دارد.» گفت: «مو ندارد.» گفتم: «پاهایش را نگاه کن. پا‌های تپلی دارد. پاهایش را می‌شناسی.» گفت: «پا هم ندارد.» گفتم: «پس من دارم می‌آیم چه چیز را ببینم؟» رفتم. فقط صورتش سالم بود. انگار که خواب باشد. خیلی آرام بود. چشم‌هایش دوخته شده بود. موهایش دوخته شده بود. ابرو و چشم و سرش سالم بود. بقیه بدنش پودر شده بود. همان بیست و شش کیلویی احسان را بغل کردم. ولی دیگر آن تن و هیکل تپل و خوش قامت چیزی نداشت.

روایت مادر شهید «احسان سالمی‌نیا » از کودک عاشورایی میناب/ قاب عکسی از یک کودکی نیمه تمام

در انتها مادر شهید احسان سالمی نیا خواسته‌ای از مسئولان و رسانه‌ها دارند: شما صدای ما هستید. ما مادران و پدران شهدا؛ نگذارید خون بچه‌های ما پایمال شود. انتقامشان را بگیرید. این بچه‌ها بی‌گناه بودند. احسانم فقط شش سال داشت که بدن اربا اربا پسرم را تحویل گرفتم. برای انتقامشان از رژیم غاصب صهیونیستی و آمریکای جنایت کارکاری کنید. نگذارید این ظلم و ستم فراموش شود و دشمنان بدانند که ما تا آخر ایستاده‌ایم.


انتهای پیام/ سلیمی فر


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه