شهید بصائری خستگی ناپذیر بود
به گزارش نوید شاهد اصفهان، دوم تیرماه ۱۴۰۴ سردار شهید مهدی بصائری در حمله رژیم صهیونیستی به کشورمان به شهادت رسید، در آستانه بازنشستگی بود.
او سالها در سپاه خدمت کرد و درست زمانی که قرار بود رخت رزم را از تن خارج کند، در جنگ با شقیترین دشمنان اسلام آسمانی شد. حاجمهدی، نمونهای از یک رزمنده بیادعا و گمنام بود که مزد سالها خدمتش در لباس سبز پاسداری را با شهادت گرفت.
پیکر مطهر این شهید پاسدار پس از بدرقهای باشکوه در خوانسار، به زادگاهش، روستای خمپیچ، منتقل و به خاک سپرده شد؛ جایی که کوچهها و خانهها هنوز عطر قدمهای نوجوانیاش را به یاد دارند.
در گفتوگو با اکرم بصائری، همسر این شهید والامقام، مروری به خاطرات و زندگی شهید بصائری داشتیم.

نوید شاهد اصفهان: با شهید بصائری نسبت فامیلی داشتید؟ اسم فامیلی هر دو نفر شما یکی است.
همسر شهید: ایشان پسر عموی پدرم بودند و از طرفی، چون خانهشان نزدیک ما قرار داشت و همسایه بودیم، مراوداتی بین دو خانواده بود. البته این را عرض کنم، چون مادرم بسیار مذهبی و متدین بود، در خانوادههایی که پسر جوان داشتند، اجازه نمیدادند زیاد با آنها رفتوآمد کنیم. همین موضوع باعث شده بود من تا قبل ازدواج، زیاد آقامهدی را نبینم. کمی بعد هم که ایشان برای کار به تهران رفت و آنجا ساکن شده بود.
نوید شاهد اصفهان: پس چطور شد ایشان به خواستگاری شما آمدند؟
همسر شهید: شهید دوران کودکیاش را در یکی از روستاهای توابع شهرستان خوانسار سپری کرده بود و در دوران دبیرستان برای کار و درس به تهران مهاجرت کرده بود. ایشان در کنار برادرش کار میکرد و شبها درس میخواند.
آقا مهدی بعد از اینکه دیپلم میگیرد، یکسال کار آزاد انجام میدهد. چون به سن ازدواج هم رسیده بود و پدرشان تأکید داشت؛ حتماً ازدواج کند، خواهر شهید من را به برادرش پیشنهاد میدهد.
آن موقع من سنی نداشتم و کلاس سوم راهنمایی بودم. اما به هرحال به خواستگاریام آمدند. مثل الان رسم نبود که دختر و پسر بنشینند و با هم صحبت کنند؛ برای همین بنده، چون پدرم را خیلی قبول داشتم به ایشان گفتم اگر شما همه جوره آقامهدی را برای ازدواج تضمین میکنید، من هم میپذیرم.
موقعی که عقد کردیم، چند ماه بعد با هم ازدواج کردیم و، چون شغل آقا مهدی تهران بود، همراه ایشان به تهران آمدم.
نوید شاهد اصفهان: زمان ازدواج، ایشان پاسدار بودند؟
همسر شهید: نه، یک سال بعد از ازدواج پاسدار شد و به خاطر شغل و مأموریتهایی که میرفت، خیلی جاها نمیتوانستیم برویم. بچهها میگفتند چرا در خیلی از میهمانیها نمیتوانیم حضور داشته باشیم.
بهرغم مسائل کاری آقا مهدی، من همیشه سعی میکردم آرامش در منزل حاکم باشد تا همسرم با خیال راحت بتواند در مأموریتهای کاری شرکت داشته باشد.
خدا را شکر شهید همیشه از من راضی بود. میگفت شما کمک حال من هستید. ایشان به ساده زیستی اهمیت میداد و حتماً توجه داشت بیتالمال تضییع نمیشود.
هر وقت صحبت از شهادت میشد، به من میگفت تو زودتر شهید میشوی! ولی من در پاسخ میگفتم: شما با لباس سبز پاسداری در معرکه هستی و شغل حساسی داری. شما به شهادت نزدیکتر هستید.
او هم با حرف من لبخند میزد. ماه قبل از شهادتش که دخترم مشرف به کربلا شده بود، همسرم به دخترمان گفته بود حتماً زیر قبه امام حسین (ع) برای شهادت من دعا کن. این دعا ماه بعد مستجاب شد. خدا را شکر میکنم شهادت نصیب همسرم شد.
نوید شاهد اصفهان: از ویژگیهای اخلاقی شهید بصائری بگویید. چه صفات بارزی داشتند؟
همسر شهید: بحث مطیع رهبری بودن خط قرمز ایشان بود. توصیههایی که آقا داشتند را خیلی خوب انجام میدادند و من هم پا به پای ایشان مقید بودیم که حتماً حرفهای آقا را گوش بدهیم.
آقا مهدی چندین مرتبه پخش صحبتهای مقام معظم رهبری را از رسانهها گوش میداد. حتی میدیدم سخنرانی ایشان را نکتهبرداری میکرد. یک نکته بارز دیگر در خصوصیات رفتاری ایشان، مراقبتش از کلام و سخن بود. به این معنی که سعی میکرد اصول حفاظتی را رعایت کند و هر حرفی را نزند. ایشان از خیلی خوشیهای دنیا دست کشیده بود.
حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم یک موقعهایی فردی فلان غذا را دوست دارد و آن را با اشتیاق میخورد. اما شهید در غذا خوردن هم بسیار رعایت میکرد. آدمی نبود که غذا را با ولع بسیار بخورد.
ما به مقدار بسیار کم کار کشاورزی در شهرستان داریم. اگر سالی محصولش زیاد میشد، ایشان هیچ دید مادی روی اضافه محصول نداشت و این اضافه محصول را به مستمندان یا به مادر شهدایی که میشناخت میبخشید. حتی بعد از شهادتش خیلیها میآیند به من میگویند فلان بدهی را داشتیم، همسرتان در تسویهاش به ما کمک کرد.
بعد از شهادت همسرم، برادرشان به مغازههای محله خودمان در شهرستان گفت اگر شهید بدهی دارد به ما اعلام کنید تا پرداخت کنیم. مغازهدارهای محله گفته بودند شهید بدهی که نداشت هیچ، بلکه بدهی دیگران را هم صاف میکرد.
یکی از خانمهای محله بدهی زیادی به یکی از مغازهها داشت. دیگر به او جنس نمیدادند. خود شهید بدون اینکه طرف متوجه شود بدهی او را صاف کرده بود. الان که فکر میکنم میبینم شهید همه کارهایش در راه رضای خدا بود و انفاق را در راه خدا و گمنام انجام میداد.
نوید شاهد اصفهان: در خانه به عنوان همسر و پدر خانواده چه رفتاری داشتند؟
همسر شهید: آقا مهدی اخلاقی که داشت، به من و بچهها سخت نمیگرفت. خوش اخلاقی ایشان زبانزد فامیل بود و خیلی در همه کارها کمک حال من بود. کمتر کسی را دیدم که اینقدر برای مسائل ریز خانواده اهمیت قائل شود. ولی ایشان به همه جزئیات ریز هم توجه و دقت داشت تا در تربیت بچهها وقت کافی بگذارد.
کلیپهای همسرداری را نگاه میکرد و خیلی هم اهل مطالعه بود. بچهها را به مطالعه تشویق میکرد و خودش هر شب نهجالبلاغه میخواند. سال بعد از ازدواجمان که وارد سپاه شد، با اولین حقوقش یک جلد کلامالله مجید و یک جلد نهجالبلاغه گرفت که هر شب آن را مطالعه میکرد.
با تأکید مقام معظم رهبری، اجازه نمیداد یک شب بدون نهجالبلاغه خوانی سپری شود. وقتی که میگویند شهدا تمام پازلهای خوب را دارند، واقعاً میبینم به همین صورت است.
در بحث بیتالمال بسیار مراقب بود. هیچ وقت از شغلی که داشت سوءاستفاده نمیکرد. واقعاً کاری که از دستش بر میآمد برای دیگران انجام میداد. هر کسی درخواستی داشت، نه نمیگفت. ولی اهل پارتی بازی هم نبودند.
آن قدر تواضع و اخلاص داشت که همه فکر میکردند یک نیروی ساده در سپاه است. یک بار به من گفت شما نماز والدین برای پدر و مادرت میخوانی؟ در جواب گفتم روزهای پنجشنبه میخوانم. ولی ایشان گفت: «نه هر روز بخوان». با آنکه مشغله کاری زیاد داشتند ولی ایشان هر روز نماز والدین را برای پدر و مادرشان میخواندند.
نوید شاهد اصفهان: شهادتشان چطور رقم خورد. شما چطور متوجه شهادت ایشان شدید؟
همسر شهید: چون نوههایم به خاطر سروصدای جنگ میترسیدند، شهید از ما خواست چند روزی به شهرستان برویم. دخترم گریه میکرد و به پدرش میگفت: «چرا شما در این شرایط جنگی به محل کارتان میروید».
پدرش لبخند میزد و میگفت: «ما هم در لیستیم، ولی نوبت به نوبت». خلاصه ما رفتیم شهرستان و دخترم گفت مادر تضمین میدهی وقتی ما برگشتیم بابا به شهادت نرسیده باشد!
من در جواب دخترم گفتم: نه هیچ تضمینی نیست. ما روز یکشنبه از شهرستان سریع برگشتیم و همسرم را دیدیم که خیلی صورتش نورانی شده بود. به قول معروف نور بالا میزد. من این جمله را فقط شنیده بودم و آن شب از نزدیک قیافه همسرم را دیدم که واقعاً نوربالا میزد. حتی دخترم به زبان آورد که: «بابا چقدر نورانی و زیبا شدهای».
در ایام جنگ، خودم هر روز به نیت ایشان و سلامتی دیگر رزمندگان ۱۲ مرتبه آیتالکرسی قرائت میکردم. ولی روز شهادت همسرم که دوشنبه دوم تیر بود، فراموشم شد. آن روز وقتی که میخواست به سرکارش برود، بهرغم هر روز که بدرقهاش میکردم، اجازه نداد تا دم در دنبالش بروم. دستش را روی شانهام گذاشت و گفت نمیخواهد بلند شوی و بیایی. خودم میروم. شاید میخواست از ما دل بکند. وقتی که به محل کارش رفتم، تا چند ساعت خبری از او نداشتم. اما چند دقیقه قبل از شهادت یک پیغامی به من داد که ۱۹ هزارتومان به بقالی سرکوچه بدهکارم. در جوابش نوشتم پیروزی قطعی است! نمیدانم چرا این جواب را به او دادم و نمیدانم چرا او در آن لحظات به یاد بدهی اندکش افتاده بود. گویا به من الهام شده بود، ایشان شهید میشود.
زمان حادثه من داشتم قرآن میخواندم و با شنیدن صدای انفجار که آن روزها تبدیل به امری عادی شده بود، ناگهان قلبم درد گرفت. احساس کردم محل اصابت موشک محل کار همسرم است. در صورتی که تا آن لحظه کسی چیزی به من نگفته بود. کمی بعد با پسر دوست حاج مهدی تماس گرفتم و پرسیدم خبر دارید محل کار حاجی را زدهاند؟ ایشان گفتند پشت تلفن صحبت نکنیم. خبر میگیرم و به شما اطلاع میدهم.
چند دقیقه بعد با من تماس گرفتند و گفتند بله آقای بصائری به شهادت رسیدهاند. خدا را شکر میکنم بازنشستگی همسرم به شهادت ختم شد و پاداش خود را بابت کارهایی که در مسیر خدمت به جامعه و اسلام کرده بود، اینطور گرفت. با همان لباس پاسداری در بیعت امام زمان (عج) به شهادت رسید.
انتهای پیام/