بند دلی که پاره شد، اما سرافراز ماند

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، در روستای محمودآباد از توابع صحنه، سکوتی سنگین بر فضا حاکم است؛ سکوتی که نام «مهدی مرادی» را در خود زمزمه میکند. فرزندی رشید که در جریان جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، در تاریخ ۲۴ خردادماه ۱۴۰۴، جان شیرین خود را در راه دفاع از میهن اسلامی فدا کرد و نامش را برای همیشه در دفتر افتخارات استان کرمانشاه ثبت کرد. اما این داستان، تنها روایت یک شهید نیست؛ روایت مادری است که با صبری مثالزدنی، رنجهای سالها را تحمل کرد و حالا با افتخار، یادگارهای عزیزش را در آغوش میکشد. مادری که میگوید: «دلم شکسته، اما سرم بالاست.»
سکوتی که نام شهید «مهدی مرادی» را در دل خود زمزمه میکند؛ فرزندی رشید که در جریان جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، در تاریخ ۲۴ خردادماه ۱۴۰۴، جان شیرین خود را در راه دفاع از میهن اسلامی فدا کرد و نامش را برای همیشه در دفتر افتخارات استان کرمانشاه ثبت کرد.
شهید «مهدی مرادی»، متولد ۲۳ آذرماه ۱۳۶۳، پدری مهربان و تکیهگاه چهار فرزند بود؛ امیرعلی و امیرمهدی، دوقلوهای متولد ۲۵ دیماه ۱۳۹۰، زهرا که در روز تولد پدرش، ۲۳ آذرماه ۱۴۰۰، چشم به جهان گشود و محمدحسن، کوچکترین یادگار او، متولد ۱۶ خردادماه ۱۴۰۲ کودکانی که امروز، وارث نام، غیرت و ایثار پدری شدهاند که آگاهانه راه شهادت را برگزید.
این گزارش، روایتی است از زندگی، رنج، ایمان و شهادت «مهدی مرادی»؛ روایتی به زبان مادری سالخورده و صبور، مادری که هشت فرزند (چهار دختر و چهار پسر) را بزرگ کرده و مهدی، ششمین ثمره دل او بوده است.
یتیمی زودهنگام و چوپانی کودکانه
مادر شهید، با صدایی که هنوز لرزش غم سالها را در خود دارد، به سالهای دور بازمیگردد و میگوید: مهدی هنوز به مدرسه نرفته بود که پدرش را از دست داد و طعم یتیمی را چشید.
در آن سالهای سخت، برای کمک به امرارمعاش خانواده، کمیته امداد امام خمینی (ره) گوسفندانی را به ما داده بود. مهدی، با وجود سن کم، مسئولیت چوپانی را بر عهده گرفت.
با دامداری و کشاورزی، من و بچهها روزگار میگذراندیم. مهدی هم در این میان، همکار و یاور من بود.
کلوخی که به دل مادر خورد
مادر، لحظهای سکوت میکند؛ اشک، بیاجازه راه خود را باز میکند.
مادر برمیگردد به زمانی که سر زمین کشاورزی در حال وجین بود و مهدی، همچون هر پسر بچهای مشغول بازی و شیطنتهای کودکانه. مادر، از فرط خستگی، کلوخی را به سمت مهدی پرتاب کرد. مهدی که غافلگیر شده بود، فرار کرد و به خانه پناه برد.
مادر با آهی پر از درد، ادامه داد: وقتی غروب به خانه بازگشتم، مهدی را بیحال یافتم. جویای حالش که شدم، مهدی با صدایی گرفته گفت: «مادر، آن کلوخی که زدید، به جلوی سینهام خورد، درد دارم.»
مادر با دیدن درد پسرش، خود را مقصر میبیند؛ پشت او را ماساژ و آب نباتی به فرزندش داد، او را در آغوش گرفت و با پشیمانی گفت: «روسیاهم پسرم، خسته بودم.» در همان لحظه، مهدی با مهربانی پاهای مادر را بوسید.
مادر میگوید: «همان لحظه دلم به من گواهی داد که این پسر مال من نیست و برای تو نمیماند.»
سادگی، بینامونشانی و مردمیبودن
مادر از قد کشیدن مهدی میگوید؛ از درس خواندن، سر کار رفتن و بزرگ شدنش: «هنوز هم نمیدانم دقیقاً چهکاره بود، چه درجهای داشت. هیچوقت لباس نظامی تنش ندیدم.»
او ادامه میدهد: «وقتی میآمد روستا، ساده و خاکی میآمد. پیشنماز مسجد میشد. مردم با احترام پشت سرش نماز میخواندند. آقا مهدی بود.»
یک ماه پیش از شهادت، مادر و پسر با هم به مشهد مشرف میشوند. در حیاط حرم کنار مهدی نشسته بودیم. آقا مهدی رو به من گفت: مادر، یک آرزویی دارم که فقط با دعای تو مستجاب میشود. من هم رو به حرم کردم و گفتم: به حق امام غریب، هر چه از خدا میخواهی بهت بدهد.
با خنده و اشک، مادر مهدی را این گونه به یاد میآورد: مهدی خندید و گفت: مادر، آرزوی شهادت دارم! همان لحظه با دستانم به دهنم کوبیدم، گفتم: نه، این حرف را نگو، خدا نکند. بچههایت کوچک هستند، بابا میخواهند.
مهدی با قاطعیت پاسخ داد: نه مادر، دیگر دعا کردی، دبه نکن. خدای بچههایم هم بزرگ است، من بزرگ نشدم، آنها هم بزرگ میشوند.
بند دلی که پاره شد
مادر به لحظه خبر شهادت مهدی میرسد: هیچکس خبر شهادت مهدی را به من نداد، به برادر مهدی گفته بودند که زخمی شده. خواهر و برادرها نخواستند من بفهمم، رفته بودند بیمارستان کنگاور.
من خانه بودم، میخواستم چای بخورم. قوری را از روی سماور برداشتم، یکلحظه احساس کردم بند دلم پاره شد. جیغ زدم و گفتم: «مهدی شهید شده!».
عروس بزرگم خانه بود، گفت: «مادر چه میگی؟» گفتم: «دلم همان چیزی رو بهم گفت که بچگیاش به هم میگفت: مهدی برای تو نمیماند.»
از همه زودتر فهمیدم از همه زودتر. چند لحظه بعد، هنوز بچهها از کنگاور برنگشته بودند، صدای گریه و شیون اهالی روستا، خانه را پر کرد. بند دلم... آخر بند دل مادر با بند دل فرزند گرهخورده بود. وقتی این بند پاره شد، دیگر محاله که یک مادر نفهمد دل مادر دروغ نمیگوید، محاله! دستهای مادر میلرزد عکسش را برمیدارم، میچسبانم به سینهاش.
انگار خودِ مهدی را بغل کردهام. با عکسش حرف میزند: «مادر قربانت برودآخر چرا زود رفتی؟» اشک میچکد روی شیشه قاب. با گوشه چادرم پاکش میکنم؛ نکند عکسش خیس بماند، نکند سردش شود.
داغت استخوانهایم را هم سوزانده، اما افتخار میکنم. من مادر شهیدم. دلم شکسته، اما سرم بالاست. فرزندم را فدای میهن و رهبرم کردم، خدا این هدیه را از من قبول کند.
انتهای پیام/