مادر عزیزم گریه نکن

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، شهید «رسول سلیمانی» ۲۲ خرداد ۱۳۴۰ در خانوادهای مؤمن در روستای بهر بیجار به دنیا آمد. به دلیل مشکلات خانوادهاش به کرمانشاه مهاجرت کردند و او در اوایل کودکی پدرش را از دست داد. از همان سنین پایین، بدون مهر پدر بزرگ شد.
وقتی شش ساله شد، در یکی از مدارس شهر ثبتنام کرد، اما به دلیل مشکلات، مجبور بود پس از تعطیلی مدرسه به کار برود. او در یک مرغداری مشغول به کار شد، اما فشار کار و مشکلات مالی باعث شد که نتواند به تحصیل ادامه دهد. او صبحها و عصرها کار میکرد. اما هرگز از نماز، روزه و کمک به دیگران دست نکشید. او دائماً خانوادهاش را به درستکاری و ایمان به خداوند راهنمایی میکرد.
در ۱۵ سالگی، با کمک دوستانش در کارخانهای استخدام شد، اما با وجود داشتن پنج خواهر و یک برادر بار سنگینی بر دوش خانواده بود، و همچنین مادر پیری که نیاز به مراقبت داشت، درآمد کارخانه کفاف خانواده را نمیداد. او مجبور بود حتی در اوقات بیکاری هم اضافهکاری کند تا بتواند به خانوادهاش کمک کند.
در روزهایی که ملت ایران علیه شاه وارد مبارزه شد، رسول نیز به عنوان یکی از مبارزان، در صف تظاهرکنندگان شرکت میکرد. او بارها با دست وسَر خونی به خانه برمیگشت و میگفت که به کمک برادرانی که در تظاهرات زخمی شده بودند، رفته است. در یکی از تظاهرات، مزدوران شاه او را چنان کتک زدند که دست و سرش شکست، اما با این وجود دست از مبارزه نکشید. در این دوران، او به پخش کردن عکسهای امام خمینی (ره) میپرداخت و تمام خانوادهاش را به مبارزه تشویق میکرد تا اینکه انقلاب پیروز شد.
پس از پیروزی انقلاب، طبق فرمان امام، در بسیج ۲۰ میلیونی شرکت کرد. در همین احوال، جنگ تحمیلی شروع شد و شهید رسول همیشه آرزو داشت که دوش به دوش برادران رزمنده در جبهههای حق علیه باطل بجنگد. اما به دلیل نبود کسی که سرپرستی خانوادهاش را بر عهده بگیرد، نمیتوانست به جبهه برود تا اینکه از طرف کارخانه به او اطلاع داده شد که باید به سربازی برود. او بدون اینکه به خانوادهاش خبر دهد، به سربازی رفت.
وقتی خانوادهاش از نامهای که از بیرجند آمده بود مطلع شدند، در آن نوشته بود: «تنها رمز پیروزی، شهادت است. ما برای اینکه به پیروزی نهایی برسیم، باید شهید شویم که این آرزوی هر فرد مسلمان و مبارز است. مادر عزیزم گریه نکن به خاطر من، بلکه به خواهرم یاد بده که چگونه راه مرا ادامه دهند.»
به علت فعالیت و ایمان و پشتکاری که در سربازی داشت، او را به تکاوری انتخاب کردند و به جبهه فرستادند. نامههایش از جبهه همیشه حاوی ذکر این بود که چگونه برادران رزمنده با وحدت و ایمان مبارزه میکنند و صدامیان را در هم میکوبند. او تا زمانی که به شهادت رسید، از ایمان و اعتقاد به امام امت و همچنین کمک به خلق لبریز بود.
سرانجام، در تاریخ دهم اردیبهشت ۱۳۶۱ در منطقه خرمشهر و در حمله بیتالمقدس، به شهادت نائل آمد و به آرزوی خود رسید که در راه خدا شهید شود و جان به جانآفرین تسلیم کند.
انتهای پیام/