«جوانان! مبادا در رختخوابِ ذلت بمیرید»؛ پژواک وصیتنامه شهید جعفر کمرهای
به گزارش نوید شاهد استان مرکزی، شهید جعفر کمرهای فرزند فتحعلی، یکم فروردین ۱۳۴۰ در شهر نراق از توابع شهرستان دلیجان در خانوادهای مذهبی و پرتلاش چشم به جهان گشود. وی دوران کودکی و نوجوانی را در کنار تحصیل و کمک به خانواده در امور کشاورزی و دامداری سپری کرد، اما به دلیل شرایط دشوار زندگی ناچار شد تحصیل را تا مقطع سیکل ادامه دهد. در سال ۱۳۶۰ به خدمت سربازی اعزام شد و در جبهههای جنوب در لشکر ۷۷ خراسان حضور یافت و در عملیاتهای متعددی شرکت کرد و حتی در عملیات خرمشهر از ناحیه دست مجروح شد. پس از پایان خدمت، به دلیل احساس مسئولیت نسبت به انقلاب اسلامی به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و بیش از سه سال در جبهههای جنوب و غرب کشور، بهویژه در عملیاتهای برونمرزی قرارگاه رمضان در منطقه کردستان، حضوری فعال داشت. این رزمنده شجاع سرانجام در تاریخ ۱۱ اردیبهشت ۱۳۶۶ در جریان عملیات پاکسازی منطقه گورهشیر سردشت به همراه جمعی از همرزمانش به شهادت رسید و پیکر مطهرش در نراق به خاک سپرده شد.

وصیتنامه
بسم ربّ الشهدا و الصدیقین
«وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللهِ أَمواتاً بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون»
گمان نکنید آنان که در راه خدا جهاد کردند و کشته شدهاند، مردهاند؛ هرگز، بلکه زندهاند و در پیشگاه خداوند متعال روزی میخورند.
با سلام و درود بر آقا امام زمان (عج) و نایب برحقش امام خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، و سلام بر پدران و مادران شهیدان، سلام بر رزمندگان جانبرکف، سلام بر معلولان و مجروحان، سلام بر روحانیت مبارز، و سلام بر ملت شهیدپرور ایران، وصیتنامه را آغاز میکنم.
آنقدر به جبهه میروم و میجنگم تا شهید شوم.
جوانان، مبادا در رختخوابِ ذلت بمیرید که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد.
ای جوانان، مبادا در غفلت بمیرید که علی (ع) در محراب عبادت شهید شد.
و مبادا در حال بیتفاوتی بمیرید که علیاکبرِ حسین، در راه حسین (ع) و با هدف، شهید شد.
ای مادران، مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمیتوانید پاسخ بدهید.
برادران، استغفار و دعا را از یاد نبرید که بهترین درمانها برای تسکین دردهاست. همیشه به یاد خدا باشید و در راه او قدم بردارید. هرگز نگذارید دشمنان بین من و شما تفرقه بیندازند و شما را از روحانیت متعهد جدا کنند؛ که اگر چنین گردد، آن روز، روز بدبختی مسلمانان و روز جشن ابرقدرتهاست.
حضورتان را در جبهههای حق علیه باطل ثابت نگه دارید. سلام مرا به رهبر عزیزم و نور چشم برسانید و بگویید: تا آخرین قطره خون، سنگر اسلام را ترک نخواهم کرد.
با خدا پیمان میبندم که در تمام عاشوراها و در تمام کربلاها با حسین (ع) همراه باشم و سنگر او را خالی نکنم، تا هنگامی که همه احکام اسلام در زیر پرچم اسلامی امام زمان (عج) به اجرا درآید.
مادرجان و پدرجان، مرا حلال کنید. اگر در کودکی یا جوانی از من بدی دیدهاید، مرا به خدا ببخشید. شهادت برای من افتخار است، اگر خدا نصیبم کند و اگر خدا قبول کند. برای من گریه نکنید؛ اگر گریه میکنید، به یاد علیاکبر حسین، علیاصغر و قاسمِ حسین گریه کنید.
اگر جنازه من به دست شما رسید، در کنار شهیدان نراق خاک کنید، و اگر هم نرسید، شاید در بیابانها، در کوهها افتاده باشد یا به کربلا رسیده باشد.
از همسایگان و دوستان عزیزم میخواهم که اگر از من بدی دیدهاند، مرا به خدا ببخشند. همچنین از همسرم و خواهرانم میخواهم که مرا ببخشند و حجاب خود را حفظ کنند؛ که حجاب شما رنگینتر از خون سرخ من است.
از برادرانم میخواهم که سنگر مدرسه را ترک نکنند. اگر در این مدت کوتاهی که با هم بودیم، شما را اذیت و آزار کردم، امیدوارم به بزرگواری خودتان مرا ببخشید.
در آخر، از پدر و مادر و خواهر و برادرانم میخواهم که من در این مدتی که در جبهه بودم، حدود ۶۰ روز روزه بدهکارم که فرصت نکردم بگیرم؛ برای من بهجا آورید. مقداری پول نیز در مؤسسه قرضالحسنه نراق دارم؛ آن را بگیرید و برای جبهه خرج کنید. روز ختم را در مسجد جامع نراق برگزار کنید و شیرینی هم تهیه کنید تا پدر بزرگوارم یا برادرانم پخش کنند. هر کس هم حرفی زد، بزنید توی گوش او.
خداحافظ
وعده دیدار، انشاءالله کربلای حسین (ع)
خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار
از عمر ما بکاه و بر عمر رهبر افزا
در تاریخ 61/11/1، در سردشت، ساعت 5 بعدازظهر
(صحیفه عاشقان نور، ص 172)