آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۸۷۷۱
۱۳:۴۳

۱۴۰۵/۰۲/۱۶

شهید احمد اله‌وردی؛ تپشِ آفتاب در جبهه

زندگی شهید احمد اله‌وردی، روایت صعود روحی جوانی است که از میان هیاهوی شهر تهران سربرآورد، با نگاهی فراتر از جسم و جهان خاکی راه جهاد را برگزید، و آن‌چنان که خود نوشته بود، «اگر به شهادت برسیم خوشا به حالمان و اگر نرسیم باز هم خوشا به حالمان»، در میدان نبرد نور علیه ظلمت به مقام رفیع شهادت دست یافت. این بازنویسی، سرگذشت اوست؛ جوانی که پیش از رفتن، خود خبر آمدنش را شنیده بود.


به گزارش نوید شاهد البرز؛ در نگاه اسلامی، تعریف «زنده بودن» تنها در حرکت، تنفس، خوردن و آشامیدن خلاصه نمی‌شود. مکاتب دیگر شاید انسان زنده را موجودی بدانند که می‌جنبد، نفس می‌کشد، می‌خورد و بازتولید می‌کند؛ اما اسلام معیار دیگری را اصل قرار می‌دهد. در این بینش، انسان با روح، نیت، ایمان، حرکت معنوی و میزان قرب او به سرچشمه حقیقت تعریف می‌شود. جسم می‌تواند بر خاک باشد، اما روح در عروج؛ جسم می‌تواند در تکاپو باشد، اما روح در مرگ و سکون. بر همین معیار است که گاه مردگان، زنده‌تر از زندگان‌اند و گاه زندگان، مرده‌تر از مردگان.

زز

و یکی از مصادیق درخشان این «زنده‌جانان»، جوانی است به نام احمد؛ جوانی که در سال ۱۳۴۸ در خانواده‌ای متدین و ساکن تهران چشم به جهان گشود و روح نورانی‌اش خیلی زود نشانه‌های روشنی از تعلق به بالاتر از زمین را نمایان کرد.

احمد اله‌وردی دوران کودکی را در فضایی ساده، صمیمی و سرشار از محبت گذراند. خانواده‌اش به او آموخته بودند که انسان تنها با «بودن» تعریف نمی‌شود، بلکه با «چگونه بودن» معنا می‌یابد. از همان سال‌های ابتدایی مدرسه، آرامش خاصی در چشمانش بود؛ آرامشی که از جنس کودکی نبود، بلکه نشانی از بلوغی زودرس و درونی بود. او تا پایان سال اول دوره راهنمایی درس خواند و در این مدت، هرکس او را از نزدیک می‌شناخت، می‌دید که روح او همواره در جستجوی چیزی فراتر از درس و بازی‌های نوجوانانه است.

وقتی فرمان تاریخی امام مبنی بر لزوم پر کردن جبهه‌ها صادر شد، در احمد چیزی روشن شد؛ انگار که آتشی خاموش‌نشده، بار دیگر شعله کشیده باشد. تصمیم گرفت اعزام شود. ثبت‌نام کرد، و این تصمیم نه از روی هیجان نوجوانی، بلکه از عمق درکی الهی بود. در یادداشت‌هایی که از او باقی مانده، جهان‌بینی‌اش را می‌توان به وضوح دید. او نوشته بود:

«ما چه در این جنگ شرکت بکنیم و یا نکنیم، تمام می‌شود؛ همچنان که در پی شب، روز فرا می‌رسد. اگر در این جنگ به نحو احسن شرکت کردیم، خداوند و ائمه اطهار از ما راضی خواهند بود و ما راه سعادت را پیش گرفته‌ایم و در آزمایش الهی سربلند شده‌ایم. اگر شرکت نکنیم، بدانیم که خداوند ما را مورد لطف خویش قرار نداده و از مقام بزرگ محروم مانده‌ایم.»

در این خطوط کوتاه، روح جوانی دیده می‌شود که در ۱۴ یا ۱۵ سالگی به عمقی از فهم رسیده بود که بسیاری در یک عمر به آن نمی‌رسند. برای او، جهاد تنها حضور در میدان جنگ نبود؛ سفری بود از خود به سوی حقیقت. احمد نوشته بود:

«در جهاد فی سبیل‌الله باید قاطع باشیم؛ یعنی سریع تصمیم بگیریم. نگوئیم کار واجب‌تری داریم یا زن و بچه داریم؛ این‌ها ما را سست می‌کند. اگر به مقام شهادت نائل شدیم، خوشا به حالمان و اگر نشدیم، باز هم خوشا به حالمان؛ زیرا اجر و ثواب این مقام را داریم.»

در سطرسطر نوشته‌هایش، روحی هوشیار جریان دارد؛ روحی که می‌فهمد انسان بالاخره باید برود، اما انتخاب با اوست که چگونه برود. احمد نوشته بود:

«اگر در این راه چیزی را از دست دادیم، ناراحت نباشیم؛ بلکه خوشحال، افتخارکنان و صبور باشیم. انسان بالاخره خواهد رفت؛ چه بهتر که راه سعادت را پیش گرفته و امانت را به صاحب آن بازگردانیم.»

با این روحیه، احمد تنها به درس و مدرسه بسنده نکرد. او در مسجد المهدی (سه‌راه تهران‌ویلا) فعال بود؛ در پاسداری‌های شبانه شرکت می‌کرد، از صندوق‌های انتخابات مجلس محافظت می‌کرد، در امور فرهنگی مسجد کمک می‌کرد و در کنار آن، دوره‌های نظامی را نیز می‌گذراند. این حضور چندبعدی، چهره او را شکل می‌داد: هم جوانی مسجدی، هم نوجوانی اهل تعهد اجتماعی، و هم رزمنده‌ای در حال آماده‌سازی برای نبرد حق علیه باطل.

پس از مدتی، از طریق همان مسجد، اعزام شد. او در جبهه‌های «نور علیه ظلمت» مسئولیت آرپی‌جی‌زن را برعهده داشت؛ مسئولیتی که نیازمند شجاعت، سرعت‌عمل و دقتی بالا بود. دوستانش بعدها گفته‌اند که احمد همیشه چهره‌ای آرام داشت، اما وقتی نوبت عملیات می‌شد، این آرامش تبدیل به تمرکزی آتشین می‌گردید؛ گویی چیزی او را هدایت می‌کرد.

و سرانجام، همان‌گونه که در یادداشت‌هایش خبر داده بود، روحش بر وعده‌ای که از پیش دریافت کرده بود لباس عمل پوشید. او نوشته بود:

«اگر پیشامدی بود که بر حسب ظاهر برای شما ضرری داشت، محزون نباشید. این‌ها ضرر نیست. چه بسا چیزی که در ظاهر از بین رفته، در واقع باقی مانده و برای شما شرافت به همراه داشته است. آنچه برای خدا تقویم می‌شود، باقی و ابدی است.»

این سطرها تنها نوشته نبود؛ پیش‌درآمدی بود بر سرنوشتی که در انتظارش بود. احمد در جبهه، با همان چهره آرام و با همان روح بزرگ، در خط مقدم می‌جنگید و سرانجام در راهی که با آگاهی کامل انتخاب کرده بود، به فوز عظیم شهادت نائل آمد. شهادتش پایان نبود، آغاز بود؛ رفتنی نبود، رسیدن بود؛ خاموشی نبود، روشنایی بود.

پدر شهید بعدها در پیامی خطاب به ملت ایران نوشت:

«ما باید راه شهیدانمان را ادامه دهیم و گوش به فرمان امام عزیزمان باشیم و هر چه ایشان فرمان بدهند اطاعت کنیم.»

سخنی کوتاه، اما ریشه‌دار در سنت خانواده‌ای که احمد در آن رشد کرده بود: خانواده‌ای که ایمان، اطاعت، خدمت و حضور در صحنه را تنها شعار نمی‌دانستند، بلکه سبک زندگی کرده بودند.

نام احمد و راه او، نه در صفحات تاریخ، که در سلوک انسان‌هایی که پس از او آمدند، همچنان جاری است.

او از میان تهران برخاست، اما پایانش در آغوش نور بود.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه