شهیدی که ایران برایش یک نام نبود؛ خانهای بود که با تمام وجود دوستش داشت
به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید مهدی ویسی تبار در یکم مهر ماه سال ۱۳۶۲ در اهواز دیده به جهان گشود. پدرش عبدالامیر و مادرش طوبی نام داشت. وی که دارای مدرک دکتری مکانیک بود. در حمله موشکی آمریکایی-صهیونیستی به صنعت پتروشیمی ماهشهر در پانزدهم فروردین ماه سال ۱۴۰۵ در ماهشهر به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر مطهرش پس از تشییع در مقبره خانوادگیشان در بهشت آباد اهواز به خاک سپرده شده است.
شهدای صنعت، تنها کارکنان ساده یک کارخانه نبودند؛ آنها نگهبانان چرخه تولید و امنیت انرژی کشور محسوب میشدند. تلاش بیوقفه آنها باعث میشد واحدهای صنعتی فعال بمانند، اقتصاد کشور آسیب نبیند و زندگی روزمره مردم با آرامش ادامه پیدا کند. از این منظر، نقش آنان شباهت زیادی به رزمندگان جبهههای جنگ دارد، با این تفاوت که میدان فعالیتشان محیطهای صنعتی و عملیاتی است.
یاد شهدای صنعت پتروشیمی، نهتنها برای خانواده هایشان، بلکه برای کل جامعه صنعتی کشور اهمیت ویژهای دارد. زنده نگه داشتن خاطره و معرفی زندگی این شهدا، میتواند الگویی از مسئولیتپذیری، ایثار و عشق به وطن برای نسلهای آینده باشد؛ نسلی که بداند پیشرفت و امنیت یک کشور، گاهی با فداکاری انسانهایی به دست میآید که بیصدا و دور از توجه عمومی در حال خدمت هستند.
یاد و نام شهدای صنعت، یادآور این حقیقت است که پیشرفت یک کشور تنها حاصل برنامهها و تجهیزات نیست، بلکه نتیجه تلاش انسانهایی است که با دل و جان در مسیر خدمت قدم گذاشتهاند. بزرگداشت این شهدا، در واقع پاسداشت فرهنگ کار، ایثار و مسئولیتپذیری است. نام آنان در حافظه صنعت و تاریخ این سرزمین باقی خواهد ماند و همواره الهامبخش نسلهای آینده خواهد بود.
در میان حملات ددمنشانه و بیسابقه، مردانی شجاع ایستادند تا دیگران در آرامش بمانند شهید مهدی ویسیتبار، یکی از قهرمانان صنعت که در حمله جنایتکارانه آمریکا و صهیونیسم به شهادت رسید، در همین راستا نوید شاهد گفت و گویی را با ندا بهرامی همسر این شهید والامقام برای علاقمندان منتشر میکند.

آغاز یک آشنایی مبارک
«ندا بهرامی» همسر این شهید والامقام، در آغاز سخنانش از آشنایی اولی شان روایت میکند: در سال ۱۳۹۳ من معلم بزرگسالان، در منطقه پاداد بودم به خانمهای بزرگسال درس میدادم. یکی از دانش آموزانم که مادر شوهرش دوست مادر آقا مهدی بود من را به خانواده همسرم معرفی کرد.
پس از آن که به خواستگاری من آمدند در همان دیدار اول من و خانوادهام اقا مهدی را پسندیدیم چرا که ایشان انسانی بسیار با شخصیت، با ایمانی بود و دقیقاً همان ملاکهایی را داشتند که برای من مهم بود و من در ذهنم بهعنوان معیار و ایدهآل یک همسر داشتم.
پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ عقد کردیم و در بیست سوم خرداد مراسم حنابندانمان برگزار شد و در بیست و چهارم خرداد همان سال هم مراسم عروسی را برگزار کردیم.
ثمره زندگی مشترک ما دو پسر است؛ امیر، فرزند بزرگترمان که در بیست و هفتم اردیبهشت سال ۱۳۹۴ چشم به جهان گشود و رضا، پسر کوچکتر مان که در یازدهم اسفند سال ۱۳۹۸ به جمع خانواده مان اضافه شد.
ماه عسل آمیخته با مسئولیت
دو روز پس از مراسم عروسی برای ماه عسل به مشهد مقدس رفتیم سفری پنجروزه که قرار بود تماماً رنگ آرامش و استراحت داشته باشد. اما با وجود فضای معنوی و زیبای این سفر، مهدی حتی یک لحظه از انجام وظایفش غافل نمیشد. تلفنش مدام در حال زنگ خوردن بود و او با حوصله و دقت، پاسخ همکاران را میداد و کارهای شرکت را هماهنگ میکرد.
با اینکه در سفر بودیم، اما ذهنش همواره درگیر مسئولیتهایی بود که بر دوشش داشت. علاوه بر پیگیری امور شرکت، کارهای مغازه پدرشان را نیز از همانجا مدیریت میکرد و نگران هیچ کاری نبودند مگر اینکه همه چیز در مسیر درست قرار گیرد.

دلش برای همه میتپید
مهدی انسانی بسیار مسئولیتپذیر، مهربان، باایمان و خداشناس بود، آنقدر که بیشتر از خود به دیگران فکر میکرد. نه فقط به فکر من و بچههام باشه بلکه نسبت به مادر، برادر و خواهرش نیز مانند یک پدر رفتار میکرد.
او هیچ وقت به کسی جواب نه نمیدادند که مبادا دلش بشکند، اگر کسی کمک میخواست، اولین کسی بود که برای کمک قدم پیش میگذاشت، چندین نفر را ضامن شده بود. گاهی وقت ها کارگری که برای تعمیرات خانه میآمد بعد از دو سه بار رفت و آمد میگفت: «آقای ویسی ضامن من میشوند؟» و ایشان بدون اینکه آشنایی زیادی داشته باشند، قبول میکردند. حتی من گاهی به او میگفتم: «تو که او را درست نمیشناسی، چطور ضا منش میشوی؟»، اما او میگفت: «اشکالی ندارد؛ همین که مشکلش حل شود، دنیا ارزش دارد.»
در زمان بیماری هر یک از اعضای خانواده، قبل از همه او نگران میشد، فقطایکاش همان اندازه که برای بقیه اولویت قائل بود، برای خودش هم وقت میگذاشت. بالاترین اهمیتی که برایش وجود داشت خانواده و دیگران بود، و همانطور که میدانید، علت شهادتش هم همین روحیهاش بود.
همکارانش گفتند: «ایشان از انفجار اول نجات پیدا کرده بود و میتوانست همراه بقیه بیرون بیاید، اما برگشته بود دنبال نیروهایش، و همین شد که شهادت که البته افتخار بزرگی است نصیبش شد.»
دلبستگی و غیرتی که به ایران گره خورده بود
هر بار که صحبت از تجزیه ایران به میان میآمد، مهدی بهشدت ناراحت میشد. شنیدن اینکه برخی در کشورهای دیگر چنین حرفهایی میزنند، قلبش را به درد میآورد. غیرت عجیبی نسبت به وطن داشت، همیشه میگفت: «خدا نکنه همچین اتفاقی بیفته… اگر ایران تجزیه بشه، دیگه به چه امیدی زندگی کنیم؟»
حتی زمانی که پسر کوچکمان میگفت: «بابا بریم خارج؟» میگفت: «من توی ایران به دنیا اومدم، همینجا هم میمونم.» و به میگفت: «میخواهی بچهها رو ببری خارج مشکلی نیست، ولی من خودم هیچ وقت ایران رو ترک نمیکنم. نمیتونم خاکم رو ترک کنم.» نسبت به وطن غیرت ویژهای داشت.
پناه مادر و تکیه گاه خانواده
ارزشی که برای مادرش قائل بود مثالزدنی بود باور دارم رسیدن او به مقام شهادت هم حاصل خوبیهای خودش بود و هم دعای خیر مادرش، اگر مادرش کوچکترین ناراحتی داشت فوری او را برای سونوگرافی، سی تی اسکن یا هر کاری که لازم بود می برد تا خیالش راحت شود که مادرش مشکلی ندارد.
همیشه میگفت: «میخواهم مادرمو را به مشهد، کربلا و مکه ببرم تا مبادا آرزویی در دل او بماند، میخوام به همه آرزوهاش رسیده باشه که یه وقت کوتاهی نکرده باشم.»
درباره خواهر و برادرش هم دقیقاً همینطور بود برای همه آنها سنگ تمام میگذاشت. نه فقط برای خانواده خودش، بلکه برای دیگران نیز همینگونه بود.
اهمیت جدی به وضعیت تحصیلی فرزندانش
اهمیت بسیار زیادی به درس بچهها چه در دوران مجازی و چه دوران حضوری میداد. حتی در همان شب آخر، که شب جمعه و چهاردهم فروردین بود، بارها تأکید میکرد: «خانم، روز شنبه امیر رو ببر کلاس خصوصی، هفتهای دو جلسه حتماً ببر.» طوری که انگار به او الهام شده باشد. هرچند معمولاً خودم او را میبردم، اما آن شب تأکیدش عجیب بود. گفت: «امیر رو فردا شنبه یادت نره ببری کلاس.»، اما متأسفانه بعد از آن اتفاق، شرایط روحیام خوب نبود و نتوانستم این کار را ادامه بدهم.
وابستگی عمیق بین مهدی و بچهها
مهدی علاقهای عمیق و ویژه به بچهها داشت همیشه میگفت: «خانم من عمر زیادی نمیکنم، اما از شش صبح تا دوازده شب تنها برای این بچهها تلاش میکنم تا روزی بتوانند با افتخار زندگی کنند، محتاج کسی نباشند و مایه سربلندی کشورشان شوند.»
میدانم که معمولاً دخترها بیشتر باباییاند و پسرها معمولاً به مادر نزدیکترند، اما پسرهای من بیش از حد دلبسته پدرشان بودند.
او نسبت به امیر و رضا محبتی کمنظیر داشت و در همه امور مربوط به آنها با دقت و وسواس پدرانه رفتار میکرد. با وجود اینکه از شش صبح تا حدود یازده شب بیرون از خانه بود، اما بر تمام جزئیات زندگی بچهها اشراف کامل داشت به طوری که شب که به خانه میآمد پس از احوالپرسی اولین سؤالش این بود که: «بچهها دارویشان را خوردند؟ آهنشان را دادید؟ قطره مولتی آهنشان را خوردند؟»

فرشته نجات
قبلن فکر میکردم، چون مهدی بیشتر وقتها سرکار بار زندگی روی دوش من است، اما امروز میفهمم اصلاً اینطور نبود تمام بار زندگی روی دوش او بود، حتی وقتی حضور فیزیکی نداشت، از دور همه چیز را کنترل میکرد. چه کارهای روزمره، چه مسائل فکری، در همه چیز از من مسلطتر بود. من همیشه خیالم راحت بود؛ میدانستم مهدی هست و همه کارها را درست میکند.
من و بچهها حتی اسمش را گذاشته بودیم «فرشته نجات». بچهها میگفتند: «مامان، بابا هر وقت کوچکترین مشکلی داشته باشیم، مثل فرشته نجات خودش رو میرسونه. کارمون انجام میده»

کمک کردن بی منت به دیگران
مهدی، چون بیشتر وقتش سر کار بود از کوچکترین فرصت استفاده میکرد و به فامیل و آشنایان سر میزد، اگر کسی حتی از فامیلی دور مشکل مالی داشت در حد توانش کمک میکرد، گاهی حتی از گرفتن پولش میگذشت. میگفت: «بذار این پول صدقه باشه برای بچهها، صدقهای در راه خدا.» آنقدر به فکر دیگران بود که من گاهی تعجب میکردم و میگفتم: «مهدی، من واقعاً به تو افتخار میکنم که بیشتر از اینکه به فکر خودت باشی، به فکر دیگرانی.»
علاقه شدید به دیدن شهرهای ایران در سفر
هر زمانی که به سفر میرفتیم، از همان ساعت هشت صبح ما را بیدار میکرد و میگفت: «باید برویم همه جای این شهر را ببینیم.» معتقد بود وقتی به شهری سفر میکنیم، باید تمام قسمتهای آن را بگردیم.
گاهی بچهها به او میگفتند: «بابا ما را خارج از کشور هم ببر.»، اما او میگفت: «من تا وقتی ایران خودم را کامل نبینم و شهرهای کشورم را نشناسم، جای دیگری نمیروم.»
صبحها ساعت هشت ما را بیدار میکرد و تا آخر شب بیرون بودیم به طوری که وقتی به هتل بر میگشتیم، ساعت یازده شب شده بود. از همان صبح تا شب مدام در حال گشتن بودیم. علاقه خاصی به جاهای تاریخی داشت و حتماً باید از همه آنها دیدن میکردیم.
همیشه وقتی میرفتیم سفر در دو سه روز آخر سفر بچهها خسته میشدند و میگفتند: «بابا تو را خدا دیگر ما را بیرون نبر، خسته شدیم.»، اما او میگفت: «بابا، ما آمدهایم سفر تا شما با شهرهای کشورتان آشنا شوید. باید بدانید در چه کشوری زندگی میکنید، چه سرمایههایی دارد و چه جاهای دیدنی و تفریحیای دارد.» واقعاً ایران را دوست داشت و به آن افتخار میکرد. وقتی به شهری میرفتیم، تکتک جاهای آن را میدید و دوست داشت همه چیز را بشناسد. بسیار خوش سفر بود.
آخرین سفر مشترکمان
در واقع ما زمان زیادی را کنار هم نبودیم. او از ساعت شش صبح میرفت و معمولاً تا دوازده شب سر کار بود بیشترین زمانی که واقعاً کنار هم بودیم، در سفرها بود؛ سفرهایی که معمولاً هفت روزه یا ده روزه بودند. همان یکبار در سال که سفر میرفتیم، واقعاً لذت میبردیم از اینکه کنار مهدی هستیم.
آخرین سفر مان هم سفر به شیراز بود؛ در شهریور ماه تابستان ۱۴۰۴ حدود ده روز در شیراز ماندیم و آن سفر، آخرین سفر مشترک ما شد. سفر بسیار خوبی بود و در کنار او لحظات زیبایی را گذراندیم.
واقعاً انسان خوشسفری بود. وقتی در سفر کنار او بودیم، بیشتر میفهمیدیم چه گوهری در کنارمان است؛ چون در طول سال بیشتر وقتش سر کار میگذشت و کمتر در خانه حضور داشت. اما در سفرها بود که بچهها از بودن کنار پدرشان لذت میبردند.
سخنی با همسران شهید
به نظر من همسران شهدا قبل از هر چیز باید افتخار کنند به این که همسرشان و پدر فرزندانشان در راه کشور و وطن به شهادت رسیده است. چه افتخاری بالاتر از این که انسان عزیزش را در راه وطن و برای سربلندی کشور از دست بدهد.
البته داغش داغ بسیار سنگینی است و تا وقتی زنده هستیم با ما خواهد بود؛ اما همین که شهید شدند و افتخاری برای کشور شدند، خود باعث افتخار ماست. ما هم باید پایدار و مقاوم باشیم، راه آنها را ادامه دهیم و نگذاریم خونشان پایمال شود.
سخن پایانی
همه ما باید با هم متحد باشیم تا خون این شهدا زنده بماند و اجازه ندهیم خون آنها پایمال شود. همانطور که مهدی و دیگر شهیدان میخواستند، نباید اجازه دهیم ایران به دست بیگانگان بیفتد یا کسی بخواهد بر کشور ما سلطه داشته باشد. چ باید ایرانمان را حفظ کنیم و با اتحاد در کنار هم بایستیم.
انتهای پیام/