وقتی رهبر شهید سر بر دوش جانباز پارالمپیک نهاد تا درد دلش را بشنود / رهبر شهید غبار غم را از دل جانبازان میزدود

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، بوی آنتیسپتیک بیمارستان با یادآوری بوی خاکریزهای خوزستان در ذهنش گره خورده است. محمد صالحی، جانباز ۷۰ درصد قزوینی، اینک روی ویلچر نشسته و در روزهایی که همه در آستانه تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب به سوگ نشستهاند، یاد آن دیدار بینظیر را زنده میکند؛ دیداری که در آن، حضرت آقا، با تکتک جانبازان ویلچری سخن گفت، خم شد و سر بر دوش یک قهرمان پارالمپیک نهاد تا حرف دلش را بشنود و با شوخیای ساده، غبار غم از چهره یک مجروح جنگی زدود. این گزارش، روایت مردی است که سنگر را جابهجا کرد، اما هرگز مسیر عشق به رهبرش را گم نکرد. خبرنگار نوید شاهد قزوین در آستانه تشییع پیکر مطهر آن پیر جماران، این خاطره ناب را مرور میکند.
حضور و روحیه بینظیر رزمندگان
محمد صالحی، جانباز ۷۰ درصد قزوینی، در پاسخ به پرسش درباره کل مدت حضورش در مناطق عملیاتی، با محاسبهای دقیق و لبخندی که بوی روزهای جوانی میدهد، میگوید: هفده ماه و خوردهای... همش یا بسیجی بودم یا سپاهی.»، اما آنچه بیش از عدد ماهها در خاطرش مانده، روحیه رفقا و همرزمانش است. وی با چشمانی که گویی آن ایام را مینگرد و هنوز گرد و غبار جادههای خوزستان در نگاهش نشسته، توصیف میکند: جوانهای مومن و رشیدی بودن... از هر لحاظ الگو... دوستانشان را به خودشان ترجیح میدادند.
نمونهاش را این گونه شرح میدهد که شنیدنش، هر قلبی را به لرزه درمیآورد: در گرمای پنجاه درجه خوزستان... اگر دوستش را میدید آبش تموم شده، قمقمه خودش را میداد. این ایثار و ازخودگذشتگی، محدود به خط مقدم نبود؛ حتی پشت جبهه نیز بیکار نمینشستند و به کمک خانوادههای شهدا و نیازمندان میرفتند. این جانباز بزرگوار با قاطعیتی که ریشه در باورهای عمیقش دارد، میگوید: «فکر نکنم دیگه بعد از اون... چنین جوانهایی در کشور پرورش پیدا کنند. این جمله، تلخ، اما صادقانه، حکایت از نسلی دارد که خاکریزها را مدرسه عشق کرده بودند.»
اوقات فراغت و یاد یاران شهید
در میان درگیریها و لحظات دشوار نبرد، گاهی برای شنا به رودخانه کارون یا استخر میرفتند، یا با بازیهای سادهای مثل «الکدولک» و «لیلی» اوقات را میگذراندند. صالحی با لبخندی که بوی خاطرات شیرین میدهد، میگوید: «بیکار نمینشستیم.»، اما در ادامه، چهرهاش سنگین میشود و فهرست کوتاهی از شهیدانی که در کنارشان جان باخت، همچون زخمی کهنه در جانش مرور میکند: «احمد ملکی» که کنارش هدف گلوله تانک قرار گرفت، نوجوانی به نام «طباطبایی» که هنوز سبیلش درنیامده بود، «سید جواد» فرمانده گردان در عملیات بدر، و «علمدار محمدی» پانزده - شانزده ساله از هممحلیهای قزوین. هر نام که بر زبان میآورد، انگار عکس آنها را در ذهنش مرور میکند و بغضی کهنه، گلویش را میفشارد.
زندگی شخصی در گیرودار جنگ
زندگی شخصی صالحی نیز همچون بسیاری از رزمندگان، در گیرودار نبرد شکل گرفت. همزمان با عملیات بدر، نخستین پسرش «مصطفی» به دنیا آمد، درحالی که وی در خط مقدم بود و خبر تولد فرزندش را در میان آتش و دود شنید. دومین پسرش «مهدی» نیز زمانی متولد شد که ایشان در بیمارستان و در دوران درمان مجروحیت قطع نخاع بود. مجروحیت اصلیاش در عملیات والفجر ۸ در اسفند ماه ۱۳۶۴ رخ داد و منجر به قطع نخاع شد؛ حادثهای که زندگیاش را برای همیشه تغییر داد. یک مجروحیت شیمیایی هم داشت که اثاتش دیرتر ظاهر شد و سالها بعد، آتش خاموش آن در جانش شعله کشید.

دوره درمان سخت و طولانی
مسیر درمان، سفری دردناک از بیمارستان صحرایی فاو به آبادان، سپس با قطار به اراک و نهایتاً با آمبولانس به «بیمارستان شهدای تجریش» تهران بود. سه ماه تمام در آن بیمارستان بستری بود و عملهای مکرری روی زخم عمیق کمرش انجام شد. خاطرهای از همسرش دارد که در ملاقات، با دیدن ملحفه کاملا خونی، وحشتزده شد؛ صحنهای که هیچ همسری توان دیدنش را ندارد. پس از ترخیص، حدود ۱۰ سال به طور متناوب در «آسایشگاه ثارالله» تهران که عمارت سابق ژنرال طوفانیان بود، اقامت داشت تا با زندگی جدید کنار بیاید. در این مسیر دشوار، از پزشک مهربانش «دکتر محمود طباطبایی» و جراحش «دکتر برزو» با احترام یاد کرد و از پرستار فداکاری به نام «خانم نوروزی» و نیز جوانان جهادی که داوطلبانه به مجروحان خدمت میکردند، نام برد که با حضور خود، سختیهای این دوران را برایش و دیگر جانبازان تحملپذیرتر کردند.
خبر مجروحیت و روحیه بالا
خبر مجروحیت را خودش از بیمارستان اراک به یکی از بستگان که پاسدار مجلس بود، داد. درباره روحیهاش در آن روزهای سخت که هر لحظهاش با درد و رنج همراه بود، با همان طنز همیشگی میگوید: «روحیه من به قدری بالا بود که روانشناس بیمارستان گفت این خیلی بیغمه! گفتم: خوب چه کار کنم؟... با روشنایی رفتم... جنگ که نقل و نبات پخش نمیکند.» این روحیه مثالزدنی، رمز ماندگاری وی در سختترین لحظات زندگی بود و همین لقب «بیغم» برای همیشه با این جانباز بزرگوار ماند.
واکنش به قطعنامه؛ ناراحتی عمیق
اوضاع پس از پذیرش قطعنامه را اینگونه توصیف میکند که هنوز پس از سالها، ناراحتی آن روزها در صدایش موج میزند: «اکثر بچههای رزمنده ناراحت بودند... همه دوست داشتند تنبیهاش کنند... حتی خیلیها گریه میکردند...» احساس عمومی، خواهان ادامه جنگ تا پایان کار صدام بود و پذیرش آن، برای بسیاری از رزمندگان، چون زهری تلخ بود.
ساخت زندگی جدید؛ وکیل شدن
به عنوان جانباز ۷۰ درصد، میتوانست در نهادها مشغول شود و زندگی آرامی داشته باشد، اما راه دشوارتری را انتخاب کرد: ادامه تحصیل و وکالت. اکنون با بیش از بیست سال سابقه، صاحب دفتر وکالتی است با ۱۰ وکیل زیرمجموعه. وی پروندههایی را میپذیرد که برای ترددش در ساختمانهای دادگستری با توجه به وجود آسانسور مناسب باشد و با اعتماد به نفسی که حاصل سالها تلاش بیوقفه است، میگوید: «موکلهای من میدانند... پروندهام که دیگه... تخصص دارم.» وی از خاکریز به دانشگاه رفت و از دانشگاه به دفتر وکالت؛ سنگری جدید برای جهاد با مشکلات.
همسر؛ همراه فداکار
در کنار همه موفقیتها، از فداکاریهای همسرش میگوید که نه تنها در سختترین شرایط از وی پرستاری کرد، بلکه خودش نیز همپای ایشان تحصیل کرد و تا مقطع فوقلیسانس حقوق پیش رفت و اکنون آنها با هم در مقطع دکتری پذیرفته شدهاند. این همراهی و همدلی، یکی از بزرگترین سرمایههای زندگی اوست؛ زنی که نه فقط همسر، بلکه همسنگرش در مسیر دشوار زندگی شد.
سختیهای عینی زندگی با ویلچر
این جانباز بزرگوار صریحاً و بدون هیچ تعارفی به دشواریهای روزمره اشاره میکند:«زندگی جانبازی آسان نمیشه... هزار جور گرفتاری دارم... چرخم پنچر بشه... ویلچر را نمیتونم در ماشین بگذارم... همیشه خانمم همراه منه... همه کارها را نمیتونم تنها انجام بدم.» این جملات ساده، اما تلخ، تصویر واقعی از زندگی یک جانباز قطع نخاعی را ترسیم میکند که هر روزش با هزار چالش کوچک و بزرگ همراه است، اما هرگز لب به شکایت نمیگشاید.
خاطرهای به یادماندنی؛ وقتی رهبر شهید سر بر دوش جانباز نهاد
یکی از گرانبهاترین خاطرات محمد صالحی که این روزها در آستانه تشییع پیکر مطهر رهبر شهید، بیش از هر زمان دیگری برایش زنده شده، دیداری خصوصی با مقام معظم رهبری در جمعی از جانبازان ویلچری است. وی با چشمانی که بغض را به رخ میکشد، جزئیاتی منحصربهفرد را روایت میکند؛ جزئیاتی که نشان میدهد رهبر شهید، چگونه با تواضعی وصفناشدنی، قلب جانبازان را تسخیر کرده بود: «آقا اومد با تکتک ماها صحبت کرد... ما نشسته بودیم، آقا ایستاده بود.»
از جمله، جانباز و قهرمان پارالمپیک «ابراهیم برزگر»، دست رهبر را گرفت. صالحی با لحنی سرشار از احساس ادامه میدهد:«آقا را گرفت و خم شد و سرش را روی دوشش گذاشت. پنج دقیقه همینطور آقا سرش را روی دوش ابراهیم برزگر گذاشته بود و داشتند با هم صحبت میکردند.» زمانی که محافظان خواستند مانع شوند و نزدیک آمدند، رهبر شهید با مهربانی و قاطعیت فرمودند: «بذار آزاد باشند.»
سپس نوبت به خود صالحی رسید. این جانباز بزرگوار با لبخندی که بغض پشت آن پنهان است، میگوید: «آقا با من شوخی کرد، گفت: چند تا زن داری؟ گفتم: یکی.» این شوخی ساده، اما پرمهر، نشان میداد که رهبر شهید چگونه با تکتک جانبازان ارتباط برقرار میکرد و غبار غم را از دلشان میزدود.
این روزها که همه در سوگ از دست دادن آن پیر فرزانه نشستهاند، این خاطره برای صالحی، چون نگینی میدرخشد و یادآور پدر مهربانی است که هیچگاه از یادها نمیرود. تواضع بینظیر رهبر شهید در آن دیدار که با جمله «بذار آزاد باشند» به اوج خود رسید، برای همیشه در تاریخ این مرزوبوم ثبت خواهد شد.
فعالیت ورزشی و اراده پولادین
صالحی پس از مجروحیت، با ارادهای ستودنی که تحسین هر بینندهای را برمیانگیزد، به ورزش روی آورد و در رشتههای شنا، وزنهبرداری و تیر و کمان به مقامهای استانی و کشوری دست یافت. این موفقیتها، نشان از آن دارد که روح بزرگش، هرگز تن به اسارت جسم نداد و در هر شرایطی، برای پیشرفت تلاش کرد.
ایثار، فقط در میدان نبرد نیست
این جانباز فداکار در پایان مصاحبه، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده و دلش برای آن پیر فرزانه میتپد، از ته دل آرزو میکند: پروردگارا ما را ببخش... انشاءالله این انقلاب رو به صاحب اصلیاش امام زمان(عج) برساند...
این گفتوگو، روایت زندگی مردی است که جنگ، جسمش را درگیر کرد، اما هرگز روحش را زمینگیر نگذاشت. وی سنگر را جابهجا کرد؛ از خاکریز به دانشگاه و از آنجا به دفتر وکالت. داستان محمد صالحی، گواهی است زنده بر این که ایثار، فقط در میدان نبرد نیست؛ گاهی ادامه همان راه، در میدانی سختتر و با سلاحی متفاوت است.
امروز که در آستانه تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب قرار داریم و دلها در فراقش میتپد، این خاطره از دیدار صمیمی رهبر شهید با جانبازان، یادآور آن است که وی تا آخرین لحظات، دل در گرو عشق به ایثارگران داشت. هفته آینده که پیکر مطهرش بر دوش ملت روانه حرم ابدی میشود، بیش از پیش درمییابیم که چه پدر مهربانی را از دست دادهایم.