از سردخانه شهدا تا باغ بهشت/ از خاکریزهای فاو تا مسیر اربعین

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، در میان دریای بیکران رزمندگان دفاع مقدس، روایتهایی وجود دارد که فراتر از یک خاطره جنگی صرف، مرزهای میان زمین و آسمان را درنوردیده و به اسطورهای از ایثار و عرفان تبدیل شده است. یکی از شگفتانگیزترین این روایتها، متعلق به مصطفی نجفی، جانباز ۷۰ درصد قزوینی است؛ مردی که طعم آتش شیمیایی فاو را چشید، پای قطع شده خود را با چفیه بست، هشت ساعت در سردخانه کنار پیکر شهدا آرام گرفت و سپس از تجربهای عرفانی بازگشت تا پیامی آسمانی را برای مردم زمانه خود بازگو کند. حالا، در آستانه اربعین حسینی، این روایت رنگ و بویی تازه مییابد؛ چرا که مسیرش، همچون مسیر زائران اربعین، سفری از خاک به افلاک است.
مصطفی نجفی، فرزند روستایی کوچک و بیادعا، در اول فروردین ماه سال ۱۳۳۳ در روستای شیرازک از توابع شهرستان تاکستان، در استان قزوین، چشم به جهان گشود. خانههای گلی و کوچههای خاکی این روستا، نخستین تصاویری بودند که در ذهن کودکانهاش نقش بستند. از همان سالهای نوجوانی، نشانههای غیرت و شجاعت در وجود او نمایان بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، نجفی به صفوف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و به عنوان عضوی رسمی، مسیر پرخطر و پرافتخار دفاع از میهن و ارزشهای انقلابی را در پیش گرفت.
۵۳ ماه حضور در جبهههای نبرد
مصطفی نجفی در مجموع ۵۳ ماه از عمر پربرکت خود را در جبهههای حق علیه باطل سپری کرد. در این سالهای حضور مستمر، وی نَه یک سرباز عادی، بلکه فرمانده گروهان و سپس معاون گردان حضرت زهرا (س) بود. مسئولیتهای سنگین فرماندهی، ایشان را همواره در خطمقدم نبردها قرار میداد و از نزدیک با خطرناکترین صحنههای جنگ روبهرو میکرد. این جانباز بزرگوار در این سالها، همپای رزمندگانی که هر یک چون حضرت عباس (ع) در راه امام خویش، از جان خویش گذشتند، پا به میدان نهاد؛ مسیری که بیشک به مسیر کاروان عاشورا متصل بود؛ مسیری که آغازش عشق و پایانش، شهادت یا جانبازی در راه حق بود.
عملیات والفجر ۸؛ روزی که روشنایی از چشمها رفت
عملیات والفجر ۸، یکی از حساسترین و پیچیدهترین عملیاتهای آبی-خاکی نیروهای ایرانی بود که در منطقه فاو عراق انجام شد. عبور از رودخانه پرخروش اروند، یکی از دشوارترین ماموریتهای جنگی محسوب میشد. نجفی و همرزمانش پس از عبور از اروند و شناسایی مواضع دشمن، خود را در عمق خاک عراق یافتند. این عبور از آب، تداعیکننده همان عبور از شط فرات و رود علقمه است؛ جایی که تشنگان کربلا برای لحظهای آب، جان بر کف نهادند.
اما این پیروزی اولیه، با واکنش وحشیانه دشمن همراه شد. هواپیماهای عراقی، از بمبها و راکتهای حاوی گاز خردل استفاده کردند. این گاز سمی و کشنده، قابلیت نابودی سیستم تنفسی و بینایی را داشت. نجفی در میان ابری از گاز زردرنگ گرفتار شد. وی در این باره میگوید: در بیمارستان که به هوش آمدم، لباسهای آلوده را از تنمان درآوردند و به حمام بردند تا شستشو دهیم. زیر دوش که بودیم، ناگهان برق رفت. در آن تاریکی مطلق، صدایی فریاد زد: آقای نجفی، برق شما هم رفت؟ گفتم: آره. نفر دیگری گفت: بندگان خدا! مگر نمیبینید کور شدهاید؟ روز روشنه! ما واقعاً متوجه نشده بودیم کور شدهایم. فکر میکردیم ساختمان تاریک است و برق رفته است.
این مجروحیت شیمیایی، مصطفی نجفی را برای مدتی طولانی نابینا کرد. وی ۱۲ روز در بیمارستان امام حسین(ع) تهران بستری بود و سپس سه ماه کامل را در خانه، ناتوان و چشمبسته، به سر برد. در آن دوران، همسر فداکارش، تمام مسئولیتهای زندگی را به دوش کشید و از ایشان پرستاری کرد. گویی او نیز چون حضرت زینب(س) در دل مصیبت، صبوری پیشه کرد و پرچم عشق را برافراشته نگاه داشت.
بهبودی نسبی و بازگشت به میدان
بسیاری از رزمندگان پس از تحمل چنین مجروحیت سنگینی، از میدان نبرد کنار میکشیدند. اما مصطفی نجفی از آن دسته نبود. به محض اینکه توانست تا حدی راه برود و بینایی نسبی خود را بازیابد، دوباره داوطلب حضور در جبهه شد. این بار با سمت معاون گردان حضرت زهرا(س) عازم عملیات جدیدی شد. این بازگشت، یادآور بازگشت دوباره زائران اربعین به مسیر کربلاست؛ هر چند که بار سفر سنگینتر باشد، اما عشق به راه، هر سختی را هموار میکند.
عملیات کربلای ۴؛ شبی که آسمان گشوده شد
عملیات کربلای ۴، یکی از تلخترین و در عین حال عرفانیترین شبهای زندگی مصطفی نجفی بود. این عملیات در منطقه شرق بصره و نزدیک خرمشهر انجام میشد. شب عملیات، رزمندگان در حال آمادهباش بودند. نزدیک گمرک خرمشهر، ناگهان انفجار مهیبی رخ داد.
نجفی خاطره آن لحظه را این گونه بازگو میکند: «نور شدیدی دیدم و سپس همه چیز سیاه شد. وقتی به خود آمدم و نگاهی به پایم انداختم، دیدم پای چپم از دو جا قطع شده و فقط پوست نازکی آن را نگه داشته است. درد را که کنار بگذارم، صحنه وحشتناکی بود. اما وقت ناله و فریاد نبود. سریع چفیهام را باز کردم و دور پای قطع شده محکم بستم تا خونریزی بند بیاید.»
اما از این نقطه به بعد، روایت نجفی از یک حادثه جنگی صرف، فراتر میرود و وارد وادی عرفان و ملکوت میشود؛ وادیای که در شبهای اربعین، زائران با پای پیاده و دلی شکسته، طعم آن را از نزدیک میچشند.
وی میگوید: «همان لحظه، احساس کردم بدنم سبک شد. دو فرشته نورانی مرا از دو طرف گرفتند و به آسمان بردند. سرعت حرکت آنقدر زیاد بود که هیچ چیزی را نمیتوانستم تشخیص دهم. اما ناگهان خود را در مکانی وسیع و نورانی یافتم.»
دیدار با شهدا؛ کاروانی تا بینهایت
نجفی در ادامه روایت عرفانی خود میگوید: «در آن مکان نورانی، شهدایی را دیدم که پیش از این در جبهه با آنها همرزم بودم و به شهادت رسیده بودند. همه آنها با لبخند و خوشآمدگویی به استقبالم آمدند. انگار منتظر من بودند. یکی از آنها که رفیق صمیمیام بود، جلو آمد و گفت: مصطفی خوش آمدی! اما تو هنوز کار ناتمام داری.»
این دیدار، بیشباهت به دیدار زائران اربعین با کاروان شهدا نیست؛ کاروانی که از عاشورا تا امروز، پیوسته در حرکت است و هر سال در اربعین، زائران با حضور در کربلا، با شهدای این راه تجدید میثاق میکنند.
باغ بهشت و سید نورانی
نجفی ادامه میدهد: «مرا به جلوی باغی بسیار بزرگ و زیبا بردند. درهای باغ از طلا و نقره بود و نوری عجیب از پشت درها بیرون میزد. جلوی در باغ، سیدی نورانی ایستاده بود که چهرهاش مانند ماه میدرخشید. ریشی خوشتراش و لباس سفید و پاکیزهای بر تن داشت. وقتی مرا نزدش بردند، به فرشتهها اشاره کرد و فرمود: «عمر این یکی باقی است. هنوز وقت بازگشت دارد. باید برگردد. اما یک پیام دارد: «بگوید خمینی بر حق است. گفتههایش، گفتههای ماست. مردم حرفش را بشنوند و اطاعت کنند.»
نجفی تاکید میکند که این سید نورانی را با هیچ کس دیگری نمیتوانم مقایسه کنم. وی میگوید: «آن نور و آن جلال و جمال، برای من بینظیر بود. من یقین پیدا کردم که او از اولیای الهی و از نزدیکان درگاه خداست.»
این پیام، چه در زمان جنگ و چه در زمانه ما، چه در ایام اربعین و چه در دیگر روزهای سال، یادآور همان حقیقت است که امام حسین(ع) در روز عاشورا فریاد زد: «هَیْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ»؛ یعنی ما تن به ذلت نمیدهیم و بر سر حق، تا پای جان ایستادهایم.
بازگشت به بدن؛ هشت ساعت در سردخانه
وقتی مصطفی نجفی چشم باز کرد، خود را روی تخت اتاق عمل بیمارستانی در اهواز یافت. هنوز گیج بود و نمیدانست چه بر سرش آمده است. دکتر بالای سرش ایستاده بود و با تعجب به ایشان نگاه میکرد.
دکتر به این جانباز بزرگوار گفت: «تو هشت ساعت در سردخانه بودی! وقتی آمبولانس تو را آورد، نبض نداشتی و هیچ علائمی از حیات در تو نبود. امدادگران تو را با شهدا در سردخانه گذاشته بودند. همین الان که میخواستیم پیکر شهدا را برای انتقال به شهرهایشان آماده کنیم، یکی از پرستاران فریاد زد: این شهید نفس میکشد! همه باورمان نمیشد. هشت ساعت در دمای زیر صفر، اما تو زنده بودی.»
نجفی این واقعه را یکی از بزرگترین معجزات زندگی خود میداند. وی معتقد است که خداوند ایشان را به خاطر پیام سید نورانی، دوباره به زندگی بازگرداند. این بازگشت، میتواند تمثیلی از بازگشت دوباره مکتب عاشورا پس از واقعه کربلا باشد؛ همانگونه که امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) پس از اسارت، پیام نهضت حسینی را به گوش جهانیان رساندند.
انتقال به قزوین و سخنرانی در مسجد
پس از مداوا در اهواز، نجفی با اصرار خودش خواست تا به زادگاهش قزوین منتقل شود. وی را با ویلچر از بیمارستان خارج کردند و مستقیم به مسجد زینبیه قزوین بردند. اتفاقاً در همان روز، مراسم ختم خواهرزاده شهیدش، محمد نجفی، در آن مسجد برگزار میشد.
پدر مصطفی از دور که پسرش را بر روی ویلچر دید و از قطع شدن پایش مطلع شد، ناگهان از هوش رفت و بر زمین افتاد. اما خود مصطفی با همان حال و روز، از جمعیت خواست ساکت شوند. وی حدود بیست دقیقه برای مردم سخنرانی کرد و پیام سید نورانی را به گوش همگان رساند: «خمینی بر حق است. گفتههای او، گفتههای خداست.»
استقبال بینظیر مردم
خبر بازگشت وی از سردخانه و تجربه عرفانیاش، مانند آتش در خرمن در میان مردم قزوین پیچید. هر روز جمعیت زیادی برای دیدارش به مسجد میآمدند. برخی برای شنیدن پیام آسمانی، برخی برای تبرک و برخی برای التیام دردهای خود. جمعیت چنان زیاد شد که مسئولان مسجد مجبور شدند بلندگو نصب کنند و نوار سخنرانی نجفی را بارها و بارها برای مردم پخش کنند. گویی آن روز، مسجد زینبیه قزوین نیز چون مسجد کوفه در روزهای پس از عاشورا، میزبان مشتاقانی بود که برای شنیدن حقیقت از زبان یک بازگشته از سفر ملکوت، گرد آمده بودند.
زندگی پس از جنگ؛ ایستادگی در مسیر عشق
پس از پایان جنگ تحمیلی، مصطفی نجفی به دلیل جانبازی ۷۰ درصد و صدمات شدید جسمی، از کار رسمی منع شد. اما مرد بیکار نمیتوانست بنشیند. مدتی در بخش اسرا و مفقودین سپاه پاسداران فعالیت کرد. سپس هشت سال در شهرداری منطقه ۳ قزوین مشغول به کار شد. بعد از آن به ساختوساز روی آورد و سرانجام به باغبانی پرداخت.
وی میگوید: «باغبانی آرامش خاصی به من میدهد. وقتی خاک را میکنم و نهال میکارم، احساس میکنم هنوز زندهام و میتوانم مفید باشم.»
این باغبانی، در دل خود تشبیه لطیف دارد به همان «باغ بهشت» که در عرفان خود از آن سخن گفت؛ گویی وی در زمین نیز میکوشد تا قطعهای از آن بهشت را بازآفرینی کند؛ درست همانگونه که زائران اربعین، با هر گام، در بیابانهای نجف تا کربلا، قدمهای خود را به نهالی تبدیل میکنند که در دل تاریخ میروید.
همسر فداکار؛ زینبوار در مسیر صبر
نجفی در وصف همسرش، با چشمانی اشکآلود میگوید: «واقعاً مدیونش هستم. وقتی من جبهه بودم، همسرم خانه را اداره و بچهها را بزرگ میکرد و شبها برایم دعا میگفت. وقتی مجروح شدم، روزها و ماهها از من پرستاری کرد بدون اینکه یک کلمه شکایت کند. خدا حفظش کند. اکنون هم مدام مراقب من است. بدون او، زندگی برای من بسیار سخت بود.»
این همسر، در زندگیاش نقشی چون حضرت زینب(س) در کاروان اسیران کربلا دارد؛ زنی که در دل سختترین مصائب، نه تنها ناله نکرد، بلکه مایه آرامش و امید یار خود شد.
زندگی با دردهای دائمی؛ همانند زائران اربعین
جانبازی ۷۰ درصد، یعنی زندگی با دردهای مزمن و فرسایشی. نجفی میگوید: «مشکل راه رفتن دارم. پای مصنوعی همیشه زخم میکند و درد دارد. علاوه بر آن، عوارض شیمیایی هم تمام نشده است. تنگی نفس، مشکلات چشمی و دردهای استخوانی. با قرص و آمپرم خودمان را نگه میداریم. بعضی شبها آنقدر درد شدید است که خواب از چشمم میپرد.»
اما جالب اینجاست که وی در همین حال میگوید: «هیچ وقت از راهی که رفتم پشیمان نیستم. اگر دوباره متولد شوم، باز هم همان راه را انتخاب میکنم.» این همان عشقی است که زائران اربعین نیز در دل دارند؛ آنها نیز با وجود خستگی، گرمای سوزان، سرما و هزاران رنج، اما باز هم راه میروند و باز هم عشق میورزند.
اربعین و تجدید میثاق با آرمانها
ایام اربعین، فرصتی است برای تجدید میثاق با آرمانهای عاشورا؛ آرمانهایی که در روایت نجفی نیز به زیبایی متجلی شده است. پیام سید نورانی به نجفی، پیامی است که با فلسفه قیام امام حسین(ع) همخوانی کامل دارد؛ یعنی ایستادگی در برابر باطل، دفاع از مظلوم، و اطاعت از رهبری که راه حق را نشان میدهد.
امروز که میلیونها زائر از نقاط مختلف جهان خود را به کربلا میرسانند، در حقیقت پاسخی هستند به همان ندای «هل من ناصر ینصرنی» که حسین بن علی(ع) در صحرای کربلا سر داد. جانبازانی چون مصطفی نجفی نیز با همین منطق، پای در رکاب دفاع از حقیقت نهادند و با پوست و استخوان خود، پاسخ دادند: «لَبَّیْکَ یا حُسَیْن».
پیام به نسل جوان در آستانه اربعین
مصطفی نجفی در پایان صحبتهایش، پیامی برای نسل جوان امروز دارد که در آستانه اربعین، شنیدن آن ضروریتر از همیشه است: نسل جوان بدانند که این انقلاب و این نظام، با خون شهدا و با جانفشانی جانبازان به دست آمده است. قدر این نعمت بزرگ را بدانید. دشمنان میخواهند جوانان ما را از آرمانهایشان جدا کنند. من با تمام وجودم میگویم که راه امام خمینی(ره) و شهدا، راه حق است. این را نه از روی تعصب، که از روی تجربهای میگویم که با چشم خودم در عالم ملکوت دیدم.
جوانانی که این روزها در مسیر پیادهروی اربعین گام برمیدارند، باید بدانند که این راه، ادامه همان راهی است که مردانی چون نجفی در آن، از جان خود گذشتند. مسیر نجف تا کربلا، ادامه همان مسیر خاکریزهای فاو و شلمچه است؛ مسیری که با عشق به اهل بیت(ع) و دفاع از حرمت انسانیت، عجین شده است.
از سردخانه تا باغ بهشت
روایت مصطفی نجفی، تنها یک خاطره جنگی نیست. روایت مردی است که میان مرگ و زندگی، میان زمین و آسمان، میان سردخانه سرد بیمارستان و درهای نورانی بهشت، سفر کرد و بازگشت تا حقیقتی را فریاد بزند: «خمینی بر حق است.» این روایت، همچنان پس از سالها، برای مردم قزوین و بسیاری از دیگر نقاط ایران، حکم یک سند زنده از پیوند ناگسستنی این انقلاب با عالم ملکوت را دارد.
اربعین، چهلمین روز شهادت سیدالشهدا(ع)، نیز چنین پیامی دارد؛ پیامی که در آن خون بر شمشیر پیروز میشود و حقیقت بر باطل چیره میگردد. نجفی در سفر ملکوتی خود، درهای بهشت را دید و بازگشت تا بگوید که راه امام، راه خداست. زائران اربعین نیز در سفر خود، به دنبال همین حقیقتند؛ آنها در بیابانهای عراق، رد پای عشق را دنبال میکنند و به دنبال نوری میگردند که از حرم مطهر حسین بن علی(ع) تا افلاک کشیده شده است.
خدایا ما را به حال خودمان مگذار. این آخرین جمله مصطفی نجفی در بیشتر سخنرانیهایش است. جملهای کوتاه، اما پرمعنا از مردی که هشت ساعت در سردخانه، کنار شهدا، در آغوش مرگ آرام گرفت و بازگشت. چه زیبا است که این جمله را در کنار نیایش زائران اربعین قرار دهیم که با دلی شکسته و چشمی اشکبار، در مسیر کربلا زمزمه میکنند: خدایا، در این مسیر پرخطر، ما را به حال خودمان مگذار؛ چرا که بدون تو، راه گم میکنیم و بیتو، به جایی نمیرسیم. همانگونه که یاران حسین(ع) را رها نکردی، ما را نیز در این مسیر عشق، پایدار بدار و به ما توفیق ده تا در زمره پیروان واقعی راه حق قرار گیریم.