آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۷۸۳۸
۱۱:۵۷

۱۴۰۵/۰۱/۳۱

به بهانه روز دختر و به یاد دختران شهید جنگ رمضان

برای دختری که صبح با لباس صورتی به مدرسه رفته بود.


به گزارش نوید شاهد لرستان، صبح هنوز کامل بیدار نشده بود. هوا خنک بود و بوی نان تازه از کوچه می‌آمد. دخترک با کیف کوچکش کنار در ایستاده بود. لباس صورتی‌اش را پوشیده بود؛ همان لباسی که مادر گفته بود «تو را مثل گل می‌کند».

مادر دستش را گرفت و با هم تا مدرسه راه رفتند. دخترک در راه از چیز‌های کوچک حرف می‌زد؛ از نقاشی‌ای که قرار بود بکشد، از دوستی که قرار بود کنارش بنشیند، و از زنگ تفریحی که می‌خواست با هم بازی کنند.

جلوی در مدرسه، مادر خم شد، مو‌های دختر را مرتب کرد و پیشانی‌اش را بوسید. گفت: «زود برمی‌گردم دنبالت.» دختر خندید و دوید داخل حیاط مدرسه. لباس صورتی‌اش میان بچه‌ها مثل لکه‌ای از بهار دیده می‌شد.

مادر چند قدم دور نشده بود که صدایی آسمان را درید. بعد یکی دیگر؛ و بعد… همه‌چیز در دود و خاک فرو رفت. دل مادر فرو ریخت. پاهایش بی‌اختیار دویدند. کوچه‌ها را، آدم‌ها را، فریاد‌ها را پشت سر گذاشت.

به بهانه روز دختر و به یاد دختران شهید جنگ رمضان

وقتی به مدرسه رسید، دیگر مدرسه‌ای نبود؛ دیوار‌های شکسته، دود، و صدای گریه.

مادر با دست‌های لرزان میان آوار می‌گشت. هر تکه دفتر، هر کفش کوچک، هر روبان را برمی‌داشت و نگاه می‌کرد. «دخترم…؟» هیچ جوابی نبود. ناگهان چشمش به پارچه‌ای افتاد میان خاک و سنگ. صورتی بود.

همان تکه از لباس دخترش. مادر آرام زانو زد. پارچه را از میان خاک بیرون کشید و با احتیاط در آغوش گرفت، انگار هنوز تن کوچکی در آن بود. آن را به سینه‌اش فشرد.

باد آرامی از میان خرابه‌ها می‌گذشت. مادر سرش را روی آن تکه لباس گذاشت و زیر لب شروع کرد به خواندن؛ همان لالایی همیشگی شب‌ها. «لالایی… لالایی… گل نازم بخواب… مادرت اینجاست… کنار تو… بخواب…»

صدایش میان دود و سکوت مدرسه پیچید؛

و مادر همچنان لالایی می‌خواند...

 

نویسنده: فرحزاد جهانگیری


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه