روایت همسر شهید «علیاکبر حسینزاده» از شب آتش و آسمان؛ ققنوسی که برای امنیت مردم سوخت
به گزارش نوید شاهد خراسان شمالی، شهید «علی اکبر حسین زاده» مردی که در التهاب اغتشاشات و در میانه میدان شهر، در آتش کینه عوامل وابسته به رژیم صهیونیستی و جریانهای تکفیری سوخت و نامش در زمره شهدای امنیت و عدالت ثبت شد. همکارانش هنوز صدای او را در جلسات کاری مرور میکنند؛ همانجا که میگفت:«خودتان حاج قاسم باشید؛ هر جا هستید کارتان را درست انجام دهید.»
این روایت را از زبان همسری میخوانیم که ۲۰ سال همراه و همقدم او بود.

مردی برای مردم
زهرا همسر شهید میگوید:«علی آنقدر دلمشغول مردم بود که حتی کارهایی خارج از حوزه مسئولیتش را هم پیگیری میکرد. وقتی رفت، خیلیها گفتند انگار پشت و پناهمان رفت.»
او از سالهای طلبگی همسرش یاد میکند؛ از نمازهای شب، از بیدارشدنهای قبل از طلوع، از یک استکان چای و رفتن به دانشگاه و دادگاه.
«تا اذان صبح پشت میز مینشست و پروندهها را بررسی میکرد. میگفتم خسته نمیشوی؟ میگفت مردم نباید برای کار کوچک ساعتها معطل بمانند.»
زندگی ساده، آرزوهای بزرگ
آشناییشان به همسایگی برمیگردد. «پسر درسخوان و پرتلاش محل بود.» چهارم اردیبهشت ۱۳۸۴ عقد کردند؛ با رؤیاهایی ساده و روزهایی پر از تلاش. یک سال اول زندگیشان را با حقوق طلبگی در کاشمر گذراندند. پس از قبولی در آزمون سردفتری، مدتی در کرج ساکن شدند، اما حسینزاده مسیر قضاوت را انتخاب کرد و برای ادامه تحصیل به دانشگاه علوم اسلامی رضوی مشهد رفت. او همزمان در آزمون کارشناسی ارشد حقوق جزا و آزمون قضاوت پذیرفته شد و مسیر خدمت رسمیاش آغاز شد.
پدری که به استواری کوه است
پدر شهید، علیاکبر مؤذن، کشاورزی ساده و صبور است. میگوید:«هر وقت کارش سنگین میشد زنگ میزد و میگفت عموجان دعایم کنید. میگفتم دعای من کشاورز چه اثری دارد؟ میخندید و میگفت همین دعاها کار را جلو میبرد.»
اما این بار روایت را از زبان «زهرا مؤذن» همسر شهید میخوانیم؛ زنی که دو دهه در کنار مردی زندگی کرد که شب و روزش را وقف مردم کرده بود.
آغاز قضاوت در اسفراین
سال ۱۳۹۰، همزمان با تولد دخترشان هانیه، به اسفراین آمدند. تا سال ۱۳۹۵ در دادگاه اسفراین قضاوت کرد و سپس به عنوان رئیس دادگاه شوقان منصوب شد. رفتوآمدهای طولانی را پذیرفت، اما خانواده را جابهجا نکرد.
همسرش میگوید:«صبح زود میرفت و عصر برمیگشت. همیشه میگفت این مسیر هم جزئی از مسئولیت ماست.»
پدری که خستگی نمیشناخت
با وجود حجم سنگین کار، برای هانیه و حسام وقت میگذاشت. حتی اگر ساعت ۹ شب به خانه میرسید و حسام چیزی میخواست، دوباره بیرون میرفت تا دل پسرش را شاد کند.
ده روز پیش از شهادتش، جشن ۹سالگی حسام را با شوق برگزار کرد. قول داده بود با اولین برف به گردنه اسدلی بروند. به قولش هم عمل کرد.

خواب وداع
همسر شهید از خوابی میگوید که چند روز پیش از حادثه دیده بود؛ خوابی در حرم امام رضا (ع) و جداشدن ناگهانیشان پشت دیواری نورانی.
«گفتم علی جان خواب عجیبی دیدم. گفت بعد تعریف کن…، اما آن بعد، شد دیدن پیکر سوختهات.»
آخرین تماس
عصر چهارشنبه، آخرین تماس را داشتند. گفت: «حالم خوب است.» شب هنگام، خبرهایی از شلوغی شهر رسید. تماسهای بیپاسخ، نگرانی، و در نهایت جملهای کوتاه: «دعا کنید… اینجا خیلی شلوغ شده.» ساعت دو بامداد خبر قطعی رسید؛ «علیآقا را به شهادت رساندند.»
همسر شهید میگوید: «آن شب جاده تمام نمیشد. وقتی رسیدم، خانهای بود که دیگر علی در آن نبود.»

آرزوی شهادت
حسینزاده بارها گفته بود: «من با شهادت از دنیا میروم.» و حالا نام او در شمار شهدای امنیت و عدالت ثبت شده است. همسرش میگوید: «از شهادتش گلایهای ندارم. او برای امنیت مردم رفت. اما اجرای اشد مجازات عاملان این جنایت را میخواهم.» و در پایان، آرزویی که سالها در دل داشتند: اینکه خطبه عقدشان را رهبر انقلاب بخواند. آرزویی که محقق نشد؛ اما حالا خانوادهاش تنها دیدار و تسلای دل از رهبر معظم انقلاب را طلب میکنند.
