کد خبر : ۶۱۲۴۱۸
۰۹:۳۰

۱۴۰۴/۱۲/۰۷
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۳»

انباری از برف در قله کوه

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «آن روز ما چندین اسر از دشمن گرفتیم و پس از چند ساعت سوار ماشین‌ها شدیم و بقیه راه را با ماشین برگشتیم. در ضمن من در راه به بالای کوه رفتم برای آب، اما به جای آب به یک انبار برف که ذخیره کرده بودند برخورد کردم و مقداری برف را برداشتم و با خود پایین آوردم و سوار ماشین شدیم...» قسمت سیزدهم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.


شهید جمشيد سليمانی

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «جمشید سلیمانی» یکم شهریور سال ۱۳۳۹ در شهرستان کازرون دیده به جهان گشود. دوران کودکی را در زادگاهش سپری کرد و در هفت‌سالگی راهی مدرسه شد. تحصیلات خود را تا مقطع سوم متوسطه ادامه داد. هم‌زمان با اوج‌گیری نهضت انقلاب اسلامی، به صف انقلابیون پیوست و حضوری فعال در فعالیت‌های انقلابی داشت. با آغاز جنگ تحمیلی، از جمله افرادی بود که با روحیه‌ای ایثارگرانه و پیش‌قدم، عازم جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شد و در کنار دیگر رزمندگان اسلام به دفاع از میهن پرداخت. وی سرانجام ۲۰ فروردین سال ۱۳۶۶ در جریان عملیات کربلای ۸ منطقه شلمچه به شهادت رسید. پیکر پاکش در گلزار شهدای کازرون به خاک سپرده شد.

متن خاطره قسمت «۱۳» :

 آن روز ما چندین اسیر از دشمن گرفتیم و پس از چند ساعت سوار ماشین‌ها شدیم و بقیه راه را با ماشین برگشتیم. در ضمن من در راه به بالای کوه رفتم برای آب، اما به جای آب به یک انبار برف که ذخیره کرده بودند برخورد کردم و مقداری برف را برداشتم و با خود پایین آوردم و سوار ماشین شدیم.

راه خیلی خراب بود چندین دفعه نزدیک بود سقوط کنیم و ماشین به درون گودا‌ل‌ها بافتد ولی به هر حال خداوند کمک کرد و سالم به جاده اصلی آسفالت رسیدیم. پس از آن راه خوب بود و گرفتم خوابیدم و حدود ۲ و ۳ ساعت در بین راه بودیم تا اینکه به مهاباد برگشتیم. ماشین ما هم پر بود و خیلی اذیت شدیم. به هر حال هنگام بازگشتن آنقدر خسته بودیم که من در بالا سقف ماشین به خواب رفتم که بچه‌ها صدا کردند جمشید جمشید احتیاط کن به پایین پرت نشوی.

پس از صرف ناهار؛ گرفتیم خوابیدیم و ساعت نه و ده شب بیدار شدیم، وقتی که ما از خواب بیدار کردند تا نمازمان را بخوانیم بعضی از بچه‌ها خیال کرده بودند که صبح است و نماز صبح را خوانده بودند و پس از آنکه به آشپزخانه آمدند گفتند که ما شک داریم که نماز دیشب را خوانده‌ایم یا اینکه خوابیده بودیم؟

 ما گفتیم که مگر الان چه موقع است؟ گفتند صبح است و ما نماز صبح خوانده‌ایم؛ از چند نفر پرسیدیم که شب است یا صبح اول خیال می‌کردند که می‌خواهیم با آن‌ها را شوخی کنیم.

ولی بعداً آن‌هایی که نماز صبح خوانده بودند ثابت شد که شب است، آن‌ها هم تقصیر نداشتند، زیرا ما معمولاً نماز صبح خود را ساعت ۳ و ۳۰ دقیقه صبح که هوا تاریک است می‌خواندیم.

خلاصه پس از صرف شام گرفتیم خوابیدیم و صبح هم نماز خواندیم و دوباره خوابیدیم تا الان صبحانه را خورده‌ام و مشغول نوشتن هستم. من مطمئن هستم که خستگی این عملیات حتی تا یک هفته هم از تن ما خارج نمی‌شود و تنها راه علاج آن یک حمام گرم است و تصمیم داریم فردا به حمام برویم. زیاد خسته‌ام و خواب چشمانم را گرفته باید بخوابم تا ظهر. والسلام ۱۱ تیرماه ۱۳۶۲. ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا بپا خیزد، چون سنگین می‌رود این مرده از بس آرزو دارد.

ادامه دارد...


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه