آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۱۶۹۷
۱۰:۴۸

۱۴۰۴/۱۱/۲۴
در گفت‌و‌گو با آزاده سیاسی «محمد بابادی» مطرح شد؛

دستگیری شبانه نویسنده کتاب «گل غم» توسط ساواک

آزاده سیاسی «محمد بابادی» در سال ۱۳۵۰ و با شروع جشن‌های دو هزار و پانصد سال شاهنشاهی کتابی با عنوان «گل غم» به نگارش و در بین مردم منتشر کرد، در این کتاب شاه رو مورد مخاطب قرار داد، ساواک در یک حمله تهاجمی در سی‌ام دیماه اقدام به دستگیری وی کرد.


به گزارش نوید شاهد خوزستان، پیش از انقلاب اسلامی، ایران در سیطره نظامی پادشاهی قرار داشت که نه از سر باور مردم که با اتکا به سرنیزه و حمایت بیگانگان بر کشور حکومت می‌کرد دوران پهلوی از فراز تا فرودش روایتی است از شکاف ژرف میان حاکمیت و ملت، شکافی که هر روز عمیق‌تر می‌شد و جز بی‌اعتمادی و سرخوردگی حاصلی برای مردم نداشت.

رضا شاه با مشتی آهنین بر کشور سایه افکنده بود دیکتاتوری اش نه فقط استبداد که نوعی خود کامگی خشن، تندخو و بی‌رحم بود او چنان با ملت خود رفتار می‌کرد که گویی رعیتی بیش نیستند. 

دوران او را می‌توان یکی از تاریک‌ترین اعصار استبداد در تاریخ ایران نامید، عصری که در آن اراده‌ی یک تن بر سرنوشت میلیون‌ها نفر حکومت می‌کرد و هر صدای مخالفی در زندان‌های خاموش یا پشت دیوار‌های سکوت به بند کشیده می‌شد.

پس از او محمدرضا نیز راه پدر را ادامه داد، اما این بار با رنگی مدرن‌تر و دامنه‌ای گسترده‌تر از فساد اختناق و وابستگی حکومتی که ادعای «تمدن بزرگ» داشت، اما از بنیاد از مردم تهی بود در این دوران قدرت در انزوای کامل از خواست عمومی قرار گرفت و کاخ نشینان چنان از کوچه بازار‌ها و مساجد و هیئت‌ها دور افتاده بودند که دیگر نه صدای اعتراض را می‌شنیدند، نه التماس محرومان را.

فساد نه به‌عنوان استثنا که به مثابه یک نو رویه در بدنه قدرت نهادینه شده بود زمین‌ها به کام دوستان حاکم فروخته جهت می‌شد، قرارداد‌های نفتی با دلالان خارجی گره می‌خورد و ارتش نه پاسدار استقلال که نگهبان تخت پادشاهی بود در این میان مردم از یک سو زیر بار فشار اقتصادی و تبعیض طبقاتی له می‌شدند و از سوی دیگر با چکمه‌های ساواک و خفقان سهمگین سیاسی روبه‌رو بودند.

جامعه به وضوح به دو قطب تقسیم شده بود در یک سو اقلیتی وابسته و برخوردار از قدرت و ثروت و در سوی دیگر توده عظیم محرومان و معتقدانی که رنج را با پوست و استخوان لمس می‌کردند در چنین فضایی انقلاب اسلامی نه یک حادثه که پاسخی طبیعی، تاریخی و اجتناب‌ناپذیر به دهه‌ها عقب‌ماندگی شود سرکوب و بیگانگی از هویت بود.

پیروزی انقلاب به رهبری امام خمینی (ره) و ایثار و از خود گذشتگی هزاران نفر در حقیقت پایان یک شب دراز استبداد و طلوعی دوباره برای ملتی بود که نشان داد هیچ قدرتی حتی با پشتوانه ابرقدرت‌ها در برابر ایمان و اراده جمعی مردمانش تاب ایستادگی ندارد.

به مناسبت سالروز چهل و هفتمین پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی سایت نوید شاهد خوزستان مصاحبه‌ای با آزاده و جانبازان سیاسی «محمد بابادی» برای علاقمندان منتشر می‌کند.

دستگیری شبانه نویسنده کتاب «گل غم» توسط ساواک

دوران کودکی و تحصیل

محمد بابادی در سی‌ام تیرماه ۱۳۳۰ در مسجدسلیمان دیده به جهان گشود. پدرم فرامرز نام داشت در مستقلات شرکت نفت کارگری می‌کرد و مادرش خانه دار بود.

دوران کودکی اش را شهر مسجد سلیمان سپری شد، تحصیلات مقطع ابتدایی را مدرسه شش بهمن، راهنمایی را در مدرسه امیرکبیر و دوران دبیرستان را در مدرسه سینا مسجدسلیمان گذرانم.

از همان دوران کودکی بسیار پر جنب و جوش بودم، به طوری که در دوران دبیرستان بخاطر تندروی در خط افکارم به من از سمت مدیر مدرسه تذکر شدید داد بود.

در سن سیزده سالگی وقتی که کلاس ششم ابتدایی بودیم اولین کتاب خود را به رشته تحریر در آورده بود ولی در سن ۲۱ سالگی آن را به چاپ رساندم.

گل غم 

در سال ۱۳۵۰ جشن‌های دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی شروع شد کتابی با عنوان به نام «گل غم» به نگارش در آوردم که هزار جلد از این کتاب تکثیر و در خوزستان به ویژه شهر مسجد سلیمان منتشر شد.

آخر این کتاب نوشته بودم این گل غم است که کنار جاده کنار آسیاب رویده است و دو رنگ سفید که نشان پاکی بود و سرخ نشان عشق سوزان است.

گل غم دقیقا در یک آسیاب روییده بود و تمام روستا را در بر گرفته بود، ساواک بر روی گل غم حساس شده بود و می‌گفت: که شاه جاده‌های تمدن رو طی می‌کند شما از  گل غم صحبت می‌کنید گل غم کجا بود.

پس از انتشار کتاب و فعالیت‌های سیاسی که داشتم در سال ۱۳۵۱ در سی‌ام دیماه ۱۳۵۱ زمانی که ۲۱ سال سن داشتم توسط نیرو‌های ساواک، شهربانی و ژاندارمری در یک حمله تهاجمی در مسجدسلیمان دستگیر شدم.

تکثیر و انتشار شب نامه در مسجدسلیمان

در زمان طاغوت وضعیت فقر توده‌ها خیلی زیاد بود و مردم در فقر و بیچارگی دست و پا می‌زد و شاهی که فکر می‌کرد جاده‌های تمدن رو طی می‌کند حتی نتوانست شکم گرسنه‌ها رو پر کند.

جشن‌ها که در شیراز شروع شد، متخصص‌ها و کارشناس‌های آمریکایی می‌گفتند: در شیراز جایی که جشن‌های دو هزار پانصد ساله شاهنشاهی شروع شد بود من کودکی را دیدم که علف می‌خورد.

دویست میلیون دلار خرج جشن‌های دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی شده بود رکوردی که پرخرج‌ترین و پرهزینه‌ترین جشن‌ها رو در دنیا شکسته بود و در گینس نیز به ثبت رسیده بود من نیز اقدام به تکثیر و انتشار شب نامه کرده بودم.

برنامه ریزی ساواک برای دستگیریم 

از یک هفته قبل داماد و داییم را ساواک می‌بردند و با آنها صحبت میکرد که وقتی ما حمله کردیم شلوغ نکنید، مادرم را شب دستگیری به خانه خواهرم برده بودند که اینجا نباشد سروصدا کند همه چی را از قبل برای دستگیریم برنامه ریز کرده بودند.

دقیقا ساعت دو و نیم شب بود که از دیوار‌ها بالا آمدند نیرو‌های ساواک نیرو‌های ژاندارمری نیرو‌های شهربانی به خانه ما حمله کردند در را شکستند و داخل شدند، مادربزرگم که پاش شکسته بود تو اتاق وسطی بود دختر خاله هم کنارش بود آمدند من را دستگیر کردند.

 دست هایم و چشم‌هایم را بستند و به شکل وحشتناک مرا زدن و به شکل فجیعی من را عقب ماشین انداختند و با خود بردند.

شکنجه‌های بی رحمانه نیرو‌های ساواک 

پس از دستگیری مرا به اداره ساواک انتقال دادند، در اداره ساواک حدود چهل و پنج روز زیر شکنجه مأمور‌های بی رحم ساواک بودم.

ماموران شکنجه گر ساواک، سرم را لای گیره نجاری گذاشتند، با اینکه ۲۱ سالم بود مو‌های سرم ریختن دندان هایم شکستند ناخن هایم کشیدند هزار نوع شکنجه داده بودند.

نیرو‌های شکنجه‌ گر ساواک شکنجه های روانی زیادی داشت من دقیقا یادم هست که در روز سوم دستگیریم دکتر جمشیدی را که دکتر پزشکی قانون بود رو احضار کردند گفتند که من مرده ام ، دکتر وقتی مرا معاینه کرد گفت زنده است نبضش می‌زند.

 نیرو‌های ساواک در موساد دور‌ها یشان را می‌گذرانند آدم‌های بودند که فکر و وطن پرستی نداشند، افرادی قد بلند به ارتفاع دو متر و حتی دو متر نیم، تنومند بودند با عرض سینه‌های پهن و شکنجه می‌کردند کاری هم نداشتند اصلا هم برایشان مهم نبود از صبح تا شب منو می‌زدنم شب می‌بردنم اتاق افسر نگهبان دست‌هایم را به صندلی می‌بستند نور افکن می‌گذاشت جلو چشمایم و می‌گفتند نگاه کن چشمم که می‌خواستم ببندم با لگد می‌زدند روی پام تمام پاهایم زخمی  می‌شد و روز بعد دوباره به همین منوال بود.

پس از چهل و پنج روز شکنجه‌ شبانه روزی من را راهی زندان کردند و به مدت یک سال نیز در زندان بودم.

خار خاسک 

در دادگاه نظامی لشکر ۹۲ زرهی حدود ۴۵ دقیقه صحبت کردم دفاعیم حدود ۷۰ صحفه بود که بعد‌ها به نام خار خاسک منتشر شد و در بین مبارزان انتشار داده شده بود.

اولین شعر خود را شب قبل از دادگاه نظامی‌ام سرودم؛

 آلاله‌های باغ پژمرده 

باغبان نیمروزیست مرده

کودکانش اشک بر چشم

خدا را به شهادت خواستند

 پدرمان مرده مادرمان تب کرده

صاحب باغ نانمان برده

گرگ‌ها گاومان خورده 

خشم طبیعت خانه یمان ویران کرده 

کو عدالت

سود کارخانه خوردند صبحانه 

محفوظ نان و پنیر 

 تلاش وا ماندن

جان کندن مردن برای افزایش سوزان

تو کردی نصیب ما یا نظام جلب ما

اعلام جرم در دادگاه علیه شاه

در دادگاه نظامی‌ام علیه شاه اعلام جرم کردم و گفتم: «یکی از بزرگان مملکت می‌گوید یک روزی من تعدادی از بزرگان را جمع کردم و به آنها گفتم که بیاید چاره‌ای بیندیشم این فقر در حال زیاد شدن است، هر روز یک عده‌ای ثروتمندتر می‌شوند و یک عده‌ای فقیرتر می‌شوند باید این فاصله رو کم کنیم، قرار بود دو سه روز بعد جواب من را بدهند سپس وزرا رو جمع کردم گفتم چی شد آنها گفتند که اعلی حضرت جان می‌گویند که شما کمونیست شدید دیگه توی مملکتی که شاهش عرضه نداره یه حرف بزنه بهش می‌گویند کمونیست وای به حال والا ما بچه‌های فقیر‌های این مملکت.

  مادرم به ملاقاتم می‌آمد 

در مدت یک سال زندانیم، چون فقط اقوام درجه یک اجازه ملاقات داشتند، مادرم به همراه خواهر کوچیکم به دیدن من می‌آمدند.

در دوران زندان من مادرم اذیت میشد هر وقت به اهل قبور می‌رفت زن‌ها با هم پچ پچ می‌کردند و می‌گفتند پسرش میخام اعدام کنند او نیز ناراحت می‌شد و هر وقت که به ملاقات من می‌ آمد فقط گریه می‌کرد.

آزادی به شرط اسارت

پس از آزادی از زندان ابتدا من را به اداره اطلاعات شهربانی بردند و گفتند که حالا که آزاد شدی حق نداری با کسی بحث سیاسی کنی هر روز صبح هم میری ساواک امضا می‌کنی بعد از ظهر هم باید بیای امضا کنید می‌خواهی بری اهواز باید از قلبش اطلاع بدی اگر رفتی اتفاقی پیش آمد دانشجو‌ها اعتصاب کردند شلوغی پیش آمد ما از چشم تا میبینم در زندان راحت‌تر بودم، چون در او موقع تفتیش عقاید بود رژیم چنگال‌های آهنی خود را روی همه چیز انداخته بود.

وقتی از زندان آزاد شدم دقیقا عین جذامی‌ها بودم چطوری مردم از جذامی‌ها فرار می‌کنند همانگونه از من فرار می‌کردند، چرا مردم نانشان به رژیم بسته بودند آنهایی که سر کار بودند گفتند اصلا نزدیک ما نشوید و رفت شد با ما نکنید. 

برادرم که در ارتش مسجد سلیمان بود وقتی که من به زندان رفتم او را نیز از آنجا بیرون کردند خانواده‌های زندان سیاسی عملاً از زندگی محروم میشدند.

وقتی می‌خواستم ازدواج کنم هیچ کس حاضر نبود به من زن بدهد میگفتند این آدم سیاسی است و ممکن دوباره دستگیر شود و یا اعدامش کنند تا این که پدر زنم که آدم آگاهی بودی حاضر به وصلت با من شد و در سال ۱۳۵۶ ازدواج کردنم.

خاطره تلخی که همیشه ماندگار شد

همیشه اواخر دی ماه و اول بهمن ماه شب‌ها از خواب بلند می‌شوم فکر می‌کنم دوباره حرکت کردند از دیوار دارند میان پایین دوباره شکنجه‌ها شروع شده این دیگه می‌مونده جزئی از فکر من میماند این با من می‌ماندن تا زمانی که بمیرم همیشه فکر می‌کنم دارند حمله می‌کنند.

ایران قبل از انقلاب اسلامی مریض بود

در کتاب دیگر بنام السلام علیک یا روح الله سوگ نامه امام خمینی نوشته‌ام: «ایران قبل از انقلاب اسلامی مریض بود قلبش در زیر نور آفتاب ورم کرده بود کسی به فکر گل‌های این باغچه نبود باغچه مردنی بود و کسی به فکر این نبود که این باغچه را به مریضخانه برد امام دادسرایی یک انقلاب اسلامی و رهبری حساب شده و به پیروزی رساندن یک نهضت بی سابقه حسینی در تاریخ بیست و دو بهمن یک ۱۳۵۷ با سقوط ننگین ویژه خودکامه پرویز قلب مریض این باغچه را مداوا نمود و گل‌ها رو از پژ مردگی نجات داد.

آمریکا هیولا است که خوراکش جان آدمای غیرمسلح

غرب و آمریکا هیولا یست که خوراکش جان آدمای غیرمسلح است در غزه جان صد‌ها هزار نفر گرفتند حتی وقتی می خواهد اسرا را معاوضه کند هفتاد اسرائیلی در برابر یک فلسطینی عوض می‌کنند ما باید بتونیم توی دنیا قوی باشیم که بتوانیم اعمال نفوذ کنیم.

دل‌های خونین 

در کتاب دل‌های خونینم به نقل از برادر شهیدم نوشتم: «تا به یاد داریم همیشه اینگونه بودند، دل‌های ما از دست دشمنان داخلی و خارجی خونین بوده یک لحظه نگذاشتند زندگی آرام شیرین و بی دغدغه‌ای داشته باشیم، تا خواستیم به خود بیاییم و جزئی از حقوق از دست رفته یمان را پس بگیریم برای ما پشت سر هم توطه کشیدند و از پشت ناجوانمردانه بر ما خنجر کشیدند.»

به قول امام که می‌گفت: «این پابرهنه‌ها بوده که در خیابان فریاد کردند نه اراذل و اوباش و مرفه این و دقیقا ما به نیز مدیون پا برهنه هایم.»

با من به کوچه باغ‌های هفت کتاب بیایید

در کتاب دیگرم به با من به کوچه باغ‌های هفت کتاب بیایید نوشته‌ام: «دقیقا شاه عباس ارامنه ایران رو به نفع کمپانی هند شرقی زیر فشار می‌گذارد، چون از دولتمردان ایران هرگز نشد آخرین شاه ایران به ژنرال پنج درصد معلوم شد، چون از هر معامله بزرگ رشوه علی رضاقلی جامعه شناسی نخمه کشی دکتر کاتوزیان می‌گوید من همه آمار رشته اقتصادی را نقل کردم، اما به جای آنکه آن را نشانه تبدیل شدن ایران به ژاپن و خاورمیانه و پنجمین کشور صنعتی جهان پیدا کنم پیدا نکردم.»

ملتی متحد بدون پشتوانه به حکومت آهنین پهلوی خاتمه ببخشد

ملت مبارز ایران توانست با درهم شکستن دولت بختیار و فرو ریختن قدرت پوشالی حکومت نظامی در روز بیست و دوم بهمن ماه ۱۳۵۷ حکومت سلسله پهلوی را منقرض باید برای همیشه حکومت شاهنشاهی در ایران خاتمه دهد این نهضت حسینی در تاریخ مبارزات ملت‌های جهان بی سابقه بود.

 ملتی متحد یکپارچه بدون پشتوانه مالی و خارجی توانست با دست‌های خالی و پا‌های برهنه بر حکومت آهنین پهلوی خاتمه ببخشد و بر تمام معادلات سیاسی دنیا بر پیش بینی‌های مفسران سیاسی ابر قدرت‌ها خط بطلان بکشد.

به قول امام همه ما در برابر چنین ملتی که دیدن جمعه‌های خونی نتوانست در رادیو آهنگش خلل وارد کند یا از جوشش خون امام حسین علیه السلام در رگ هایش می‌کند کوچک و خادم هستید، زیرا ملتی که شهادت دارد اسارت ندارد جوش خون سیدالشهدا رهبری قاطع امام خمینی که از هوشیاری بی نظیری برخوردار بود و همچنین وحدت کلمه بین ایرانی‌ها فقیر شدن بیش از حد توده‌های پابرهنه در اثر نظام استقرار نظام سرمایه داری وابسته در ایران اعلام حکومت نظامی در سرتاسر ایران و به خاک و خون کشیدن همه‌ی قشر‌های مسلمان مبارز ملت ایران پوشیدگی و پوشالی بودن همه قدرت‌هایی که شاه را بلند و خوشبین کرده بودن همه عصبانی بوده که زنجیره‌ها دست به دست هم دادن و دین سازی پهلوی را سرنگون کردند.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه