کد خبر : ۶۱۱۲۹۰
۱۱:۰۱

۱۴۰۴/۱۱/۱۶
خاطره‌ای از شهيد «بهنام اعتمادی»

قرآن، آب و یک خداحافظی؛ روایت یک بدرقه در سپیده‌دم

مادر شهید بهنام اعتمادی در خاطره ای روایت می کند: «بعضی از روز‌ها در یکی از خانه‌های محله‌مان دور هم جمع می‌شدیم و همراه دیگر خانم‌های محل برای رزمندگان جبهه نان می‌پختیم. از این‌که می‌توانستیم در پشت جبهه کاری انجام دهیم و سهم کوچکی در یاری رزمندگان داشته باشیم، دل‌خوش و خوشحال بودیم...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.


شوق جبهه

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید بهنام اعتمادی نهم آبان‌ماه سال ۱۳۴۳ در شهرستان فیروزآباد دیده به جهان گشود. ۷ ساله بود که راهی مدرسه شد. هم‌زمان با اوج‌گیری انقلاب اسلامی، با روحیه‌ای انقلابی و آگاهانه در تظاهرات و فعالیت‌های مردمی علیه رژیم پهلوی حضور فعال داشت. با آغاز جنگ تحمیلی راهی جبهه‌های نبرد شد. وی سرانجام در ۲۳ بهمن‌ماه سال ۱۳۶۰ منطقه چزابه به فیض شهادت نائل آمد. پیکر پاک این شهید گران‌قدر در گلزار شهدای فیروزآباد به خاک سپرده شد.

متن خاطره:

مادر شهید بهنام اعتمادی در خاطره ای روایت می کند: « بعضی از روز‌ها در یکی از خانه‌های محله‌مان دور هم جمع می‌شدیم و همراه دیگر خانم‌های محل برای رزمندگان جبهه نان می‌پختیم. از این‌که می‌توانستیم در پشت جبهه کاری انجام دهیم و سهم کوچکی در یاری رزمندگان داشته باشیم، دل‌خوش و خوشحال بودیم.

روزی خانم‌های محل در منزل ما جمع شده بودند و مشغول پخت نان بودیم که بهنام زودتر از همیشه به خانه آمد. با تعجب پرسیدم: «مگر امروز مدرسه نرفته‌ای؟» گفت: «من از طرف بسیج مدرسه می‌خواهم به جبهه بروم و به اسلام خدمت کنم.» یکی از خانم‌ها گفت: «تو باید اول به فکر درس و مدرسه‌ات باشی و سال‌های بعد به جبهه بروی.». اما بهنام با قاطعیت پاسخ داد: «از کجا معلوم جنگ تا کی طول بکشد و من بی‌نصیب بمانم؟ من الان وظیفه دارم به جبهه بروم.»

 فردای آن روز به همراه دیگر بسیجی‌های فیروزآباد به شیراز اعزام شد. چند هفته بعد، با لباس بسیجی به خانه آمد. از دیدنش بسیار خوشحال شدم و وقتی لباس بسیجی را بر تنش دیدم، احساس غرور کردم. او را بوسیدم و خدا را شکر کردم. سه روز بعد، صبح زود پس از خواندن نماز صبح، لباس‌هایش را پوشید. پرسیدم: «مادر چرا لباس پوشیده‌ای؟ هنوز آفتاب نزده است!» گفت: «می‌خواهم به شیراز بروم.»

سریع صبحانه را آماده کردم، چای دم کردم و جلویش گذاشتم. بهنام صبحانه‌اش را خورد، سپس دست و صورت من و پدرش را بوسید و گفت: «مرا حلال کنید، می‌خواهم به جبهه بروم.»

اشک در چشمانم جمع شد و گریه کردم. گفت: «مادر، گریه نکن. هر چه خدا بخواهد همان می‌شود؛ اگر خدا بخواهد زنده بمانم، هزار تیر هم به من بخورد باز زنده می‌مانم، و اگر عمرم تمام شده باشد، همین‌جا هم می‌افتم و می‌میرم.» پدرش هم گریه می‌کرد.

دوباره دست و صورت ما را بوسید و از در خانه بیرون رفت. فوراً قرآن، کاسه‌ای آب و برگ سبزی آوردم. قرآن را بوسید و از زیر آن رد شد. آب را پشت سرش ریختم.

همین‌طور که در کوچه می‌رفت، من، پدرش و خواهرش ـ که تازه از خواب بیدار شده و جلوی در آمده بود ـ نگاهش می‌کردیم. وقتی به سرِ کوچه رسید، برگشت، نگاهی به ما انداخت، دستش را بالا برد و خداحافظی کرد… و رفت؛ و آن آخرین نگاه و آخرین قامتی بود که از بهنام دیدم...

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه