از عشق پروانهوار تا سنگرهای فکه؛ روایتی از ایستادگی یک جانباز انقلابی
به گزارش نوید شاهد البرز؛ در نخستین روزهای دهه فجر و در حالی که سراسر ایران در حال تجلیل از شکوه پیروزی انقلاب اسلامی است، پای صحبت یکی از راویان گمنام این حماسه بزرگ نشستیم. «عدالت شادمنامن»، متولد سال ۱۳۳۹ در روستای «منامن» از توابع خلخال، یکی از همان انسانهای خودساختهای است که تاریخ انقلاب را نه در کتابها، که در دل کوچههای خاکی، پشت جبهههای نبرد و در سکوت ایثار نوشته است.
آغاز راه در حوزه علمیه و آشنایی با امام
شادمنامن در خانوادهای کشاورز و پرجمعیت (چهار برادر و سه خواهر) به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی را تنها تا کلاس چهارم ادامه داد اما جاذبه معنویت و دانش، او را به سوی حوزه علمیه امام صادق(ع) خلخال کشاند. در همان سالهای نوجوانی، در حالی که حدود ۱۷ سال داشت، با روشنگریهای «آیتالله یکتایی» (امام جمعه وقت خلخال)، با شخصیت و آرمانهای امام خمینی(ره) آشنا شد. این آشنایی، سرآغاز یک تحول بزرگ بود: «بعد از آن دیگر شروع کردیم تبلیغ و پیام امام را رساندن.»
ماجرای مخفیانهای به نام «شرکت اتحاد مهندسی رسا»
پیش از پیروزی انقلاب، فعالیتهای مبارزاتی او شکلی سازمانیافته به خود گرفت. به تهران آمد و در شرکتی به نام «اتحاد مهندسی رسا» که در اتوبان تهران-قم فعالیت میکرد، به عنوان «کارگر ارزاق» مشغول شد اما شغل ظاهری، پوششی بود برای یک مأموریت خطیر: «ما از طریق کارگری ارزاقی، از چاپخانهای در خیابان خاکفرج تهران، پوسترها، نوارهای سخنرانی امام و دیگر اقلام تبلیغاتی را بستهبندی میکردیم و به صورت مخفیانه به تهران انتقال میدادیم.»
دستگیری و شکنجه؛ وقتی ایمان سکّان نجات شد
این راه پرخطر، بارها او را تا لب پرتگاه برد. یک بار در یکی از همین سفرهای مخفیانه، توسط سربازان وفادار به رژیم پهلوی دستگیر شد. ماجرای آن روز، روایتی حماسی از هوشمندی و استقامت است: «یک سرباز با سرنیزه شروع به باز کردن گونیها کرد. من یک تقه به ماشین زدم و راننده حرکت کرد. آنها به دنبال ما افتادند...» تعقیب و گریز به یک تصادف شدید منجر شد و او در بیمارستانی بستری شد که در واقع شکنجهگاهی بود از سوی مأموران امنیتی: «آوردن با تیغ بریدن، نمک را خواباندن پشتم... میگفتند اعتراف کن. گفتم: من امام خمینی را نمیشناسم.» شکنجهها مؤثر نبود و در نهایت با تلاش یکی از همکارانش که خود را سرهنگ معرفی کرده بود و به او رمزهای انقلابی داد، آزاد شد تا دوباره به کارش ادامه دهد.
عشقی پروانهوار؛ از نگهبانی شبانه تا اعزام به جبهه
با پیروزی انقلاب، این عشق به حرکت درآمد. او با چنان شوری برای پاسداری از دستاوردهای انقلاب میسوخت که شبها پس از خواباندن پدر و مادر، ۱۲ کیلومتر راه کوهستانی و برفی را تا شهر خلخال میدوید تا در بسیج محل، نگهبانی دهد و صبح پیش از بیدار شدن خانواده بازمیگشت: «این عشق و علاقه در من بود.»
با فرمان امام مبنی بر نیاز به سرباز، در سال ۱۳۵۷ به خدمت اعزام شد. پس از آموزش در کرمان و با آغاز جنگ تحمیلی، داوطلبانه به جبهههای نبرد شتافت. ابتدا در عملیات مسلم بن عقیل در شمال کشور حضور یافت.
خاطرهای تلخ از جنایت بعثیها
در همان منطقه، روایت هولناکی از جنایت رژیم بعث شنید که تا امروز با او مانده است. پیرمرد کردی که همه داراییاش در آن سوی مرز بود، برایش تعریف کرد که چگونه نیروهای عراقی به چادر آنها هجوم بردند، پسرش را در مقابل چشمانش مثله کردند، عروسش را مورد تعرض قرار دادند و حتی نوزاد در گهواره را نیز سرنیزه زدند: «آن مرد گفت: آقای شادمنامن، من به خاطر مال دنیا گریه نمیکنم. به خاطر زندگیام گریه میکنم. آن همه زحمت برای بزرگ کردن بچهها... همه قتل عام شدند.»
عملیات والفجر ۱ و مجروحیت
اما نقطه اوج حضور او در جبهه، شرکت در عملیات والفجر ۱ در منطقه شمال فکه بود. او که در گردان حضرت حر بن یزید ریاحی خدمت میکرد و در گروه خطشکن بود، روایت میکند که در آن شب، بچهها به جای غذا و آب، در کولهپشتیهایشان «دعا» میگذاشتند.
در شب عملیات، مأموریت حذف یک تیربارچی عراقی مسلح به «توشکا» (مسلسل سنگین) به او محول شد. در راه انجام این مأموریت، یک اسیر عراقی از اهالی «مندلی» که به زبان ترکی صحبت میکرد، او را همراهی کرد تا مسیر مینگذارینشده را نشان دهد. اما ناگهان آن اسیر بر روی مین رفت. شادمنامن خودش به تنهایی به سمت تیربارچی دشمن خزید و پس از درگیری، او را از پای درآورد.
سپس خمپارهای در نزدیکیاش منفجر شد: «اول فکر کردم پا و دستم قطع شده درحالیکه به سینهام ترکش خورده بود.» با وجود جراحت شدید، حاضر به ترک خط نشد. پس از چند ساعت، نیروهای امداد او را یافتند و پس از پانسمان اولیه، به عقب منتقل کردند. در راه انتقال، کنار مجروحی دیگر از بیلانوار اردبیل افتاد که وضعش وخیمتر بود. آن رزمنده در حالت جاندادن به او گفت: «مامان و بابام اینجا هستند، برایم آب آوردهاند. تو هم بیا بخور.» لحظاتی بعد شهید شد.
نقل او به پشت خط با مشقت ادامه یافت تا جایی که برای استراحت موقت، او را کنار درختی گذاشتند. ناگهان تکتیرانداز دشمن به درخت شلیک کرد و آتش گرفت: «من هم آتش گرفتم. چنگ به توسل زدم و گفتم: یا فاطمه! تو که میدونی چقدر به تو و بچههات علاقه دارم... یک دفعه دیدم ابری آمد و مثل آتشنشان روی آتش ایستاد و باران بارید.» این معجزهای بود که او را نجات داد. سرانجام پس از سه روز، به پشت جبهه و سپس به تهران منتقل شد.
مجروحیت او شامل ترکش به سینه (پیش از عملیات) و همچنین ترکشهای ناشی از انفجار خمپاره به دست و پا بود. اما این پایان راه نبود. پس از بهبودی نسبی، بارها و بارها به جبهه بازگشت و تا پایان جنگ در سنگرهای مختلف، از اطلاعات تا پشتیبانی، خدمت کرد.
فرماندهانی که از نزدیک دید
از خاطرات شیرین او در جبهه، برخورد با فرماندهان بزرگ و مردمی است. او از شهید مهدی باکری و شهید عوض عاشوری نام میبرد. خاطرهای از نظم و مسئولیتپذیری مثالزدنی یک پیرمرد به نام ملکعلی عبداللهی تعریف میکند که حتی به شهید باکری، فرمانده لشکر، بدون تحویل کارت شناسایی یک قاشق غذا هم نمیداد و میگفت: «این بیتالمال است.» شهید باکری بعداً این موضوع را به عنوان نماد امانتداری و التزام به قانون برای همه رزمندگان تشریح کرد.
زندگی امروز و دغدغهها
عدالت شادمنامن پس از جنگ، به دلیل مشکلات جسمی و برای تأمین معاش خانواده، به شهر نظرآباد مهاجرت کرد. او امروز با وجود کهولت سن و آثار جراحت، در یک مغازه کوچک به تعمیر لوازم خانگی مشغول است. حسرت بازگشت به زادگاهش، روستای «نیمهایل» خلخال را دارد؛ روستایی که روزگاری حتی خر هم به آن راه نمییافت اما امروز با تلاش دولت، آباد شده است. او از نگاه ابزاری به برخی ایثارگران و نادیده گرفتن ظرفیتهایشان برای آبادانی کشور گلایه دارد.
سخن پایانی؛ پیامی از جنس ایمان
گفتگو با او با یاد همه شهدا و دعا برای امام راحل پایان یافت. روایت عدالت شادمنامن، بیش از هر چیز، روایت «عشق» است. عشقی که از شناخت امام برخاست، در کوره انقلاب و جنگ گداخته شد و تا امروز، به رغم همه سختیها، شعلهور است. او در توصیف این عشق میگوید: «هر کس این انقلاب را نشناسد، یقین بداند که امام زمان(عج) را نشناخته... هر کس این انقلاب را شناخت، امامش را شناخت، رهبرش را شناخت.» این کلام، پیام این پیشکسوت به نسل امروز و فردای ایران است: انقلاب ما، انقلابی امامزمانی است و پاسداشت آن، عین معرفت است.
انتهای پیام/