کد خبر : ۶۰۹۸۰۶
۲۲:۴۰

۱۴۰۴/۱۰/۳۰

سه‌نصف شب و حفظ شعر!

فاطمه بگزاده در کتاب «مدافع بانو» نقل می‌کند: «کیفش را روی شانه انداخت و تا توان داشت شروع به دویدن کرد، از این کوچه‌ به آن کوچه، صدای هم‌کلاسی‌ها توی گوشش می‌پیچید: - کجا پسر؟ یه کم یواش‌تر الان می‌خوری زمین، ای باباااااا اصلا معلوم هست چته؟ به جلو در خانه‌شان که رسید برای چند ثانیه ایستاد. نفسی تازه کرد: آخی، بالاخره رسیدم. تند و تیز از پله‌ها بالا رفت‌. عقربه‌ها ساعت دوازده‌ونیم ظهر را نشان می‌دادند. رو به منیرخانم که کنار سماور نشسته بود سلام کرد.»


سه‌نصف شب و حفظ شعر!

به گزارش نوید شاهد شهرستان‌های استان تهران، کتاب «مدافع بانو» به روایت‌هایی از زندگی شهید مدافع حرم «مهدی ثامنی راد» می‌پردازد. این کتاب به قلم «فاطمه بگزاده» نگاشته شده است و توسط «نشر شاهد» منتشر شده است. بخشی از این روایت را در ادامه می‌خوانید:

سه‌نصف شب و حفظ شعر!

کیفش را روی شانه انداخت و تا توان داشت شروع به دویدن کرد، از این کوچه‌ به آن کوچه، صدای هم‌کلاسی‌ها توی گوشش می‌پیچید:
- کجا پسر؟ یه کم یواش‌تر الان می‌خوری زمین، ای باباااااا اصلا معلوم هست چته؟
به جلو در خانه‌شان که رسید برای چند ثانیه ایستاد. نفسی تازه کرد: آخی، بالاخره رسیدم. تند و تیز از پله‌ها بالا رفت‌. عقربه‌ها ساعت دوازده‌ونیم ظهر را نشان می‌دادند. رو به منیرخانم که کنار سماور نشسته بود سلام کرد. 
- سلام به روی ماه پسر خودم. بیا تا غذا از دهن نیفتاده بخور.
منیرخانم بشقاب کتلت با خیارشور و گوجه را روی سفره گذاشت. مهدی مشغول تاکردن لباس‌هایش شد. منیرخانم گفت: نمی‌خواد لباساتو تا کنی. خودم تا می‌کنم. تو بیا ناهارتو بخور پسرم.
- ممنونم، شما به اندازه کافی توی خونه زحمت می‌کشین، من خودم کارامو انجام می‌دم.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه