کد خبر : ۶۰۹۱۹۷
۱۰:۳۹

۱۴۰۴/۱۰/۱۷
روایتی غریبانه از شهدای غریب؛

اردوگاه عنبر، خاطرات زیادی در دل دارد

روایت شهدایی که از عنبر به معراج رفتند.


به گزارش نوید شاهد همدان، دفاع مقدس سرشار از ناگفته‌های بسیاریست، در دل روز‌های جنگ و دفاع، در روز‌های اشک و خون، در دیوار‌های سربه فلک کشیده اردوگاه‌های بعث، در سیاه چال‌های غربت شهدای بسیاری پر کشیدند و راویان چه زیبا روایت می‌کنند روز‌های سردو تلخ اسارت را.

اکبر عسگری از آزادگان خمینی شهر درباره همرزمان شهیدش می‌گوید:

عملیات والفجر مقدماتی در بهمن ماه ۱۳۶۱ در دو شب ۱۹ و ۲۱ به وقوع پیوست. در شب اول گردان ثارالله و در شب دوم گردان محمد رسول الله(ص) وارد عرصه نبرد شدند.

من به همراه تعداد زیادی از همرزمانمان در شب دوم عملیات به اسارت نیرو‌های بعثی درآمدیم. از ناحیه پا مجروح شده بودم که مجروحان را به بیمارستان العماره بردند. در بیمارستان العماره همه روی زمین خوابیده بودند.

اردوگاه عنبر، خاطرات زیادی در دل دارد

شهید عبدالعلی عموشاهی

در بین مجروحان شهید «عبدالعلی عموشاهی» از بچه‌های خمینی شهر دیده می‌شد، از ناحیه مجروح شده و شرایط دردناکی داشت. تا روز ۲۳ بهمن ما در کنار هم بودیم و به حال مجروحان رسیدگی انجام نمی‌شد.

شدت جراحات به قدری بود که مدام بیهوش می‌شدیم و ساعاتی به هوش بودیم و دوباره به وضعیت قبل درمی آمدیم. غروب روز ۲۳ بود که با ویلچری به سمت عبدالعلی آمده و خواستند تا او را به اتاق عمل ببرند، وقتی او را روی ویلچر گذاشتند پایش آویزان شده و در جلوی چرخ ویلچر افتاده بود و سربازی که از پشت ویلچر را هل می‌داد پای عبدالعلی روی زمین کشیده می‌شد.

عبدالعلی به صورت دردناکی ناله می‌کرد، سرباز عراقی وقتی دید تلاشش برای حرکت ویلچر بی ثمر است جلو رفت و دید که پای عبدالعلی مانعی برای حرکت است، پا را برداشت و روی ویلچر گذاشت و او را به اتاق عمل بردند.

بعد از عبدالعلی من را این بار با برانکارد به اتاق عمل بردند و با پای گچ گرفته به سالن بازگشتم. فردای صبح چهارم با اتوبوس به سمت بیمارستان نیروهوایی تموز به راه افتادیم، داخل اتوبوس پر از برانکارد و مجروح بود، با هر تکان اتوبوس مجروحان از روی برانکارد می‌افتادند و صدای ناله هایشان به گوش می‌رسید از طرفی دیگر صدای آهنگی که در اتوبوس پخش می‌شد از هر تیر و ترکشی بدتر بود و به روح زخمی اسرا سوهان می‌کشید.

به بیمارستان تموز که رسیدیم یک شب را در آنجا سپری کردیم تا آنجا هم عبدالعلی با من بود و فردای آن روز از بیمارستان به سمت اردوگاه عنبر رفتیم. عبدالعلی به فاصله هشت نفر در کنارم بود، صبح که بیدار شدم شنیدم که عبدالعلی عموشاهی صبح ۲۵ بهمن ماه در اردوگاه به شهادت رسیده است.

عنبر اردوگاه غمباری بود چراکه چند دکتر اسیر در آنجا بود و به همین دلیل مجروحان جنگی را به این اردوگاه می‌آوردند تا به واسطه پزشکان ایرانی مداوا شوند. این اردوگاه دارای سه بخش بود که با عناوین قاطع ۱، قاطع ۲ و قاطع ۳ شناخته می‌شد.

در قاطع ۱ خلبانان و افسران ارتشی نگهداری می‌شدند که در طبقه پایین آن چهار اتاق بود که از آن‌ها برای مداوای اسرا استفاده می‌شد که بعد‌ها خلبانان و افسران را از آنجا بیرون برده و مردم محلی را در آنجا مستقر کردند.

اردوگاه عنبر، خاطرات زیادی در دل دارد

شهید حسن صفا

عمو حسن، پیرمرد اردوگاه

قاطع ۲ به قولی بسیجی‌ها و بچه حزب الهی‌ها نگه داشته می‌شدند و در قاطع ۳ نیز سربازان و درجه دار‌های ارتشی مستقر بودند. تا سال ۱۳۶۸ در آنجا شاهد شهادت دوستان زیادی بودم یکی از آن‌ها شهید «حسن صفا» ملقب به عمو حسن بود.

شهید حسن صفا کارمند گمرک خرمشهر بود که سن و سال زیادتری نسبت به بقیه داشت و همه احترام زیادی برایش قائل بودند. در همان روز‌های نخستین جنگ به اسارت درآمده و با گذشت روز‌های اسارت رفته رفته ضعیف شد و در سال ۱۳۶۶ براثر بیماری به شهادت رسید.

اردوگاه عنبر، خاطرات زیادی در دل دارد

شهید سلیمان چهرازی

سلیمان داغی دیگر در عنبر

یکی دیگر از شهدا شهید «سلیمان چهرازی» از بچه‌های خوزستان بود که او نیز در عملیات والفجر مقدماتی به اسارت درآمده بود.

سلیمان نیز در سال ۱۳۶۵ به دلیل بیماری مشکوکی به شهادت رسید و پیکر ضعیف و رنجورش را به آرامستانی در جوار اردوگاه برده و به خاک سپردند.

اردوگاه عنبر، خاطرات زیادی در دل دارد

شهید شاپور صادقی

«مرا کشتند»

شاپور صادقی از دیگر شهدای خوزستان بود. شاپور که به او مهدی نیز می‌گفتند دچار معده درد شدیدی شده بود، با غذا خوردن یا نخوردن درد معده اش اوج می‌گرفت، هرکاری می‌کرد معده دردش آرام نمی‌شد. گاهی مواقع نان خشک می‌خورد تا دردش کاهش یابد ولی تاثیری نداشت.

بعد از مدتی برای درمان به قاطع ۱ رفت و از آنجا به تموز منتقل شده بود تا شاید درمانی برای دردهایش بیابند ولی هرگز از تموز بازنگشت. یکی از بچه‌ها که در بیمارستان او را دیده بود تعریف کرد روی دیوار با میخ نوشته «مرا کشتند، مهدی صادقی»

اردوگاه عنبر، خاطرات زیادی در دل دارد

شهید محمد فرخی

معلم اردوگاه

محمد فرخی راد اسیر معلمی بود که به بچه‌ها خواندن و نوشتن یاد می‌داد. محمد به شدت شکنجه می‌شد و در نهایت در یکی از روز‌های سال ۱۳۶۳ در آسایشگاه قاطع ۲ به شهادت رسید.

به ناگاه صدای «حرس حرس» اسرا بلند شد فریاد می‌زدند تا نگهبانان به داد محمد برسند، ساعت ۴ صبح بود که به یکباره صدای اسرا خاموش شد و گمان کردیم حال محمد خوب شده است ولی در نهایت تعجب پیکر بی جانش را ساعت ۷ صبح به بیرون اردوگاه منتقل کردند و سرنوشت معلم اردوگاه نیز اینچنین مظلومانه به شهادت ختم شد.

در قاطع ۲ که بودیم برنامه ریزی فرهنگی زیادی انجام می‌دادیم، یکی از کارهااین بود که در غروب‌های جمعه هیئتی با عنوان «راهیان راه حضرت رقیه (س)» به دور از چشم عراقی‌ها تشکیل داده و بعد از نماز مغرب و عشا دور هم جمع می‌شدیم. یکی از کار‌های این هیئت شناسایی و تعریف خاطره گویی از شهدای غریب اسارت بود، همه بچه‌ها دور هم جمع می‌شدیم و از شهدایی می‌گفتیم که از نخستین لحظات اسارت تا آخرین شهید سخن به میان می‌آمد.

یادم هست که ۳۵۰ شهید شناسایی کرده بودیم و با بیان خاطرات آن‌ها نام و یادشان را زنده نگه می‌داشتیم.

اردوگاه عنبر، خاطرات زیادی در دل دارد

شهید یوسف سلیمی

یوسف، شهیدی غریب

یکی دیگر از شهدا «یوسف سلیمی بنی» از بچه‌های شهرکرد جوانی ساده بود، یوسف بیماری قلبی داشت و قلبش درد می‌کرد، وقتی به درمانگاه می‌رفت عراقی‌ها می‌گفتند دروغ می‌گویی و بیماری‌ها را کتمان می‌کردند.

در یکی از روز‌های فروردین ۱۳۶۶ بود که یوسف به همراه اسرا در حیاط اردوگاه والیبال بازی می‌کرد به یکباره دستش را روی قلبش گذاشت و ایست قلبی کرد، یکی از اسرا او را روی دوش گذاشته و به سمت اردوگاه شتابان برد.

وقتی او را روی تخت گذاشتیم سرباز عراقی می‌گفت دروغ می‌گویید و او چیزی نشده از شدت حرص گریه می‌کردیم و می‌خواستیم تا دکتر را صدا بزند ولی او کاری نکرد و یوسف در جلوی چشمانمان به شهادت رسید.

پس از بردن یوسف همه اسرا ناراحت بودند و یک صدا در غم شهادت یوسف سوگواری می‌کردند و ناله می‌کردند:

کنعان عزا یک سر        از یوسف پرپر

باب الحوائج               موسی بن الجعفر

روز‌ها می‌گذشت تااینکه در سال ۱۳۶۸ به اردوگاه تکریت ۱۷ منتقل شدم، اردوگاه تکریت ۱۷ پس از امضای قطعنامه درنظر گرفته شده و تعدادی اسیر داشت، تعداد ۴۰ نفر از اسرا را از عنبر جداکرده و به تکریت ۱۷ بردند.

اردوگاه تکریت دو قسمت مجزا داشت که مرحوم ابوترابی در آسایشگاه ۶ بود و بنده به همراه ۵۲ نفر دیگر در کنار ایشان قرار گرفتیم. ما 53 نفر از همه اردوگاه ها دور هم در تکریت گردهم جمع شده بودیم.

در آنجا تعدادی از منافقان از اردوگاه ها به عراقی ها پناهنده شده بودند که حس خوبی نسبت به آن ها نداشتیم، دولت بعث به اختلاف ما و آن‌ها پی برده بود و اجازه نمی‌داد ما با آن‌ها در یک جا جمع شویم.

محمود شهیدی در آستانه آزادی

یکی از اسرا به نام «محمود امجدیان» از بچه‌های حزب الهی کرمانشاه بود، در همان سال‌های اولیه جنگ اسیر شده بود، جوانی آرام و سربه زیر که همیشه در خودش بود. مرحوم ابوترابی روزی از من خواست که به محمود نزدیک شوم و او را از حال و هوایی که هست بیرون بیاورم.

رفته رفته با محمود طرح دوستی ریختم و به هم نزدیک شدیم.

اردوگاه عنبر، خاطرات زیادی در دل دارد

شهید محمود امجدیان

برخی از بچه ها به چشم جاسوس به منافقان نگاه می‌کردند، رفته رفته حس تنفر ایرانی‌ها نسبت به منافقان بیشتر شده بود، مرحوم ابوترابی برای آن که حس تنفر به قتل نینجامد به تعدادی از منافقان پیشنهاد داد تا در اتاق ما که بزرگ و جادار بود مستقر شوند تا حرکات آن‌ها را زیرنظر داشته باشد و آن‌ها نیز قبول کردند.

منافقان در لوای مرحوم ابوترابی حس امنیت پیدا کرده بودند ولی اظهارات وطن فروشانه خود را ترک نکرده و به تبلیغات سمی خود ادامه می‌دادند.

در یکی از روز‌ها محمود برخوردی با یکی از منافقان داشت ولی به توصیه مرحوم ابوترابی به آن‌ها بی اعتنایی کرد و آن‌ها را ندید گرفت.

فردای آن روز‌ محمود تصمیم گرفت به حمام برود حوله خود را برداشت و راهی حمام شد. در اردوگاه همان منافق که با محمود برخورد داشت را دیدم که تکه از سیم خاردار در دست دارد و با سابیدن آن روی سیمان قصد صیقل دادن نوک سیم را دارد.

پس از محمود تصمیم گرفتم در آن گرمای تیرماه به حمام بروم با رسیدن به حمام صدای در یکی از حمام‌های تک نفره به گوش رسید فهمیدم که محمود به آسایشگاه می‌رود. پس از دقایقی که از حمام خارج شدم متوجه صدا‌ها و هیاهوی بسیاری شدم هرچه به سمت صدا می‌رفتم فریاد و خشم بیشتری را می‌شنیدم وفتی به اتاق رسیدم دیدم همان منافق با آن سیم خاردار قلب محمود را شکافته است.

صدای گریه و فریاد انتقام ایرانی‌ها از آن فرد منافق دیگر بالا گرفته بود و عراقی‌ها برای درامان نگهداشتن منافق وارد میدان شده و او را با خود بردند.

مرحوم ابوترابی به پهنای صورت اشک می‌ریخت، ساعاتی گذشت ایشان همه را به آرامش دعوت کرده و از اسرا خواست تا انتقام محمود را به قانون واگذار کنند و دستشان را به خون هرکسی آلوده نکنند سپس از عراقی‌ها خواست تا پیکر محمود را دفن نکنند و در سردخانه نگهدارند وقتی عراقی‌ها علت را پرسیدند ایشان پاسخ داد به زودی به ایران بازخواهیم گشت، عراقی‌ها که از این حرف در تعجب بودند پرسیدند چطور می‌شود که به ایران بازگردید ولی مرحوم ابوترابی پاسخی نداد.

عراقی‌ها به صحبت‌های مرحوم ابوترابی اعتنایی نکرده و محمود را به خاک سپردند. در چهارم شهریور ۱۳۶۹ ما به ایران بازگشتیم و آن روز چهلمین روز شهادت محمود بود. آن منافق به عراق پناهنده شد و چند سال بعد در یکی از مرز‌های ایران خود را به دار آویخت.


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه