جوانان سرزمین ایران باید به حرف ولایت گوش دهند
جانباز سرافراز «ذبیح الله گل صمنلو» در سال ۱۳۴۷ در یک خانواده مذهبی متولد شد و دارای ۴ برادر و دو خواهر هست. ایشان در سال ۱۳۶۰ به منطقه جنگی اهواز اعزام شد و در عملیات والفجر ۱ در اثر خمپاره ۶۰ و برخورد ترکش جانباز شد. ایشان جانباز ۴۵ میباشد. در ادامه گفتگوی این جانباز با نوید شاهد آذربایجان غربی را میخوانید:

معرفی
من در سال 1347 در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدم و شغل خانواده من دامداری و کشاورزی بود. دوران مدرسه را در روستا خواندم. ما 4 برادر و دو خواهر هستیم. یکی دیگر از برادرانم هم سابقه حضور در جبهه را دارد. در زمان انقلاب من کوچک بودم و بعد از انقلاب در زمینه پخش اعلامیه و حضور در راهپیمایی ها در کنار خانواده حضور داشتم.
جبهه
در آن زمان انقلاب مثل یک بچه دو ساله بود و نیاز به همیاری مردم داشت. بنا بر فتوای امام خمینی برای حضور جوانان در جبهه ها، نام نویسی و برای آموزش به پادگان حر اعزام شدم. برای بار اول به جنوب و منطقه اهواز اعزام شدم. در حمیدیه شروع به خدمت کردم. من در 13 سالگی به صورت داوطلبانه در جبهه حضور پیدا کردم. پدرم می گفت شما هنوز کوچک هستید اما من با اصرار فراوان توانستم ایشان را راضی کنم تا بتوانم اعزام شوم. حتی در زمان آموزشی پدر و مادرم به دنبالم آمدند تا من را به منزل برگردانند، اما با اصرار من پشیمان شدند. پدرم خیلی با ایمان بود و به امام بسیار اعتقاد داشت و نماز شب می خواند.
در جنوب در عملیات های طریق القدس، والفجر1 ، منطقه حاج عمران، سردشت هم در مقابل ضد انقلاب خدمت کردم. خیلی از دوستانم در مقابل چشمانم شهید شدند. من افرادی را دیدم که از شب قبل می دانستند فردا شهید می شوند ، یکی از دوستانم به نام شهید عطایی، زمانی که در منطقه حاج عمران برای عملیات می رفتیم از من حلالیت طلبید و بعد از روبوسی برای عملیات رفتیم ،او از قبل کاملا احساس شهادت داشت و برای آن بسیار ذوق داشت، سرانجام در هنگام انجام عملیات متاسفانه به درجه شهادت رسید.
جانبازی
من در عملیات والفجر 1 مجروح و جانباز شدم. در هنگام عملیات قرار بود خط شکن ها در جلو جبهه خطوط دفاعی دشمن را بشکنند و سپس ما به عنوان نیروی پشتیبان حمله کنیم. زمانی که منتظر دستور حمله بودیم ناگهان یک خمپاره 60 در پشت سرم به زمین خورد و یکی از دوستانم شهید شد و من به شدت مورد اصابت ترکش قرار گرفتم. بیهوش شدم ، بعد از مدتی به هوش آمدم و دیدم یکی از رزمندگان من را بر دوش خود انداخت و به سمت نیروهای ایرانی می برد. کمی جلوتر من را در کنار کانال قرار داد و برگشت. دو نفر دیگر از رزمندگان آمدند و من را به بیمارستان صحرایی بردند و از آنجا به اصفهان منتقل شدم. بعد از یکماه هم به تبریز منتقل شدم. در سال 1364 مجدد به منطقه سردشت رفتم و در سردشت قسمت تخریب خدمت می کردم. برای بار دوم خانواده مخالفت نداشتند چون خاکمان مورد تهاجم قرار گرفته بود و من نمی توانستم ساکت بمانم. در آنجا با ضد انقلاب درگیر شدیم که اقدام به پرتاب نارنجک کردند و مجددا مجروح شدم و بینایی یک چشم را هم از دست دادم. من در مجموع 67 ماه در جبهه ها حضور داشتم.
توصیه
اگر کسی ناامنی را درک نکرده باشد امنیت را نمیفهمد. اینکه در خیابان بمبی منفجر شود و نتوانی در خیابان راه بروید. آمریکا و اسرائیل دائم در حال تهدید ما هستند و قصد استعمار ما را دارند. جوانان سرزمین ایران باید به حرف ولایت گوش دهند چون دشمن به هیچ عنوان به ما رحم نخواهد کرد. سوریه و عراق همینطور هست با مهربانی آمدند و ببینید چه اتفاقی افتاده است. جوانان باید به مملکت خود خدمت کنند و صحبتهای آنان را گوش ندهند.