آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۰۷۵۹۷
۰۸:۵۳

۱۴۰۴/۰۹/۲۶
روایت شهید غریب اسارت شهید «حسین کاویانی (سکوند)»

شهیدی که با طناب اسارت بر تخت شهادت پیچید

علی احمدی شهادت دردناک و غمگین حسین کاویانی را این گونه برایمان روایت می‌کند: ملحفه سفید آغشته به خون بود، خدا می‌داند آن شب بر حسین چه گذشته بود که از شدت درد دست و پاهایش را که با باند به تخت بسته بودند بریده بود.


به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید حسین کاویانی سکوندی، در پانزدهم مهرماه سال 1343 در دزفول دیده به جهان گشود. در هجدهم بهمن ماه 1361 در منطقه عملیاتی فکه عملیات والفجر مقدماتی به مقام شامخ شهادت رسید.

شهیدی که با طناب اسارت بر تخت شهادت پیچید

وی رزمنده‌ای دلاور که در جریان عملیات والفجر مقدماتی به اسارت دشمن بعثی درآمد و پس از تحمل رنج و مشقت‌های فراوان، به فیض عظیم شهادت نائل آمد.

شهید حسین کاویانی یکی از چهره‌های برجسته و افتخارآفرین دفاع مقدس به شمار می‌رود که ایثار و استقامت او همواره الگویی ماندگار برای نسل‌های آینده خواهد بود.

علی احمدی از شهادت غمگین حسین کاویانی برایمان این چنین روایت می‌کند.

به یاد دارم در بهمن ماه دو سرباز عراقی در حالی که دست و پا‌های رزمنده مجروح را گرفته بودند وارد بیمارستان شدند و او را به طور وحشیانه به روی تختی که کنارم بود انداختند و از سالن خارج شدند.

ذکر یا حسین و یا مهدی لحظه‌ای از زبانش قطع نمی‌شد و از درد به خود می‌پیچید خونریزی شدیدی هم داشت.

هیچ کدام از بچه هــا نمـــی توانستند روی دو پای خود بایستند تا به او کمک کنند تنها یکی از برادران می‌توانست که او هم یکی از دستانش در گچ بود و دست دیگرش به شدت سوخته بود با این حال بر بالین مجروح تازه وارد حاضر شد و با حسرت به او می‌نگریست.

 چشمانش را پر کرده بود سعی می‌کرد برایش انجام دهد، اما نمی‌توانست سعی می‌کرد او را دلداری دهد، اما دنیایی از درد بود.

آن برادر مجروح را بی‌تاب کرده بود پشتش به من بود یک لحظه متوجه شدم پشت پیراهنش نوشته بود (گردان خط شکن شهید دانش شوش) سعی کردم او را تسلی داده آرام کنم، اما در جواب من گفت: «برادر احمدی نمی‌توانم نمیتوانم تحمل کنم، نمیتوانم.»

من تا آن لحظه او را نشناخته بودم خوب که دقت کردم دیدم حسین سگوند یکی از بچه‌های گردانمان است شدت درد بر توان او غلبه داشت و نمی‌توانست خود را کنترل کند دائم یا حسین، یا حسین می‌گفت نگهبان جلوی درب سالن داخل شد و دید که حسین از شدت درد و خونریزی از ناحیه سینه و شکم بخود می‌پیچد. 

با اشاره پرستاران را خبر کرد من خوشحال شدم و پیش خود تصور کردم با تزریق مسکن یا آمپول کمی آرام می‌گیرد چند لحظه‌ای نگذشت که دو پرستار مرد آمدند و با مشت و سیلی به جان او افتادند و آن قدر او را کتک زدند که همان اندک رمـق هم از جانش بیرون رفت.

سپس دست و پاهایش را به تخت بستند و از سالن خارج شدند از شدت ضربات آن دو نفر ظالم صدایش بسیار ضعیف شده بود گویی ناله‌اش از ته چاه به گوش می‌رسید و کاری از دست ما ساخته نبود.

آن شب هر طوری که بود گذشت، صبح روز که بیدار شدم بدون اختیار سرم را به طرف حسین که در سمت چپ من قرار داشت چرخاندم، اما‌ ای کاش این صبح نمی‌رسید و نمی‌بودم تا چنین صحنه سوزناکی را مشاهده کنم، ملحفه سفید آغشته به خون بود خدا میداند آن شب بـــر حسین چه گذشته بود که از شدت درد دست و پاهایش را که با باند به تخت بسته بودند بریده بود.

جسم کوچک (حسین) در عرض تخت در حالی که پاهایش به آن طرف آویزان و سرش هم به طرف من بود با چشمانی باز و خیره نگاهم می‌کرد دستم را بر قلبش گذاشتم، اما از تپش ایستاده بود دستش کاملا سرد بود مطمئن شدم که او شهید شده است.

تنها کاری که می‌توانستم انجام دهم این بود که چشمان معصومش را که دنیای از درد و مظلومیت را ترک کرده بود ببندم پس از ۱۴ سال پیکر پاک و مطهرش به خاک میهن بازگشت و در گلزار شهدای شــوش بـه خاک سپرده شد.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه