عهدی که مادر و فرزند بستند تا راه شهید را ادامه دهند
گلچین سراجی همسر شهید شیرزاد اسرافیلی به همراه خانوادهاش در بازدید از موزه شهدای اردبیل ضمن تشکر از بنیاد شهید و امور ایثارگران استان به خاطر ایجاد موزه شهدا در گفتوگو با خبرنگار نوید شاهد اردبیل اظهار داشت: دهم آبان ماه ۱۳۶۵ با شیرزاد اسرافیلی که پسرخالهام بود ازدواج کردم. تقریبا هم سن و سال هم بودیم و زندگی مشترکمان را در روستای عنبران آغاز کردیم. او را از کودکی میشناختم و با خانواده و شخصیت و روحیه اش خوب آشنا بودم.

او را از کودکی میشناختم
شیرزاد دل تنگیهای کودکانهاش را در آغوش مادر و در غربت سنگین پدر که در کارخانه ایران خودروی تهران کار میکرد؛ سپری کرد و پیش آمد. گاهی این خستگی را در گوشه مسجد محل – که نزدیک خانه شان بود – در دعاهای کودکیاش بر آستان احدیت میگریست. شیرزاد پاورچین پاورچین جلو می آمد و بزرگ میشود تا این که آغاز دوره ابتدایی در مدرسه عنبران علیا شیفتگی او به دانش اندوزی را دوچندان کرد. به همین دلیل برای ادامه تحصیل در دوره راهنمایی راه سخت و سنگلاخی عنبران سفلی را در پیش گرفت و موفقیت او در تحصیل نشان از عزم و عشقش به دانش داشت.
مسجد مکان آرامش روح سراسیمهاش بود
اما بخت بر طناب احساس پاکش تاب نمیخورد و تنهایی و دل تنگی مادر و کمک در کار منزل و گاهی کمک در امور دامداری و کشاورزی او را از ادامه تحصیل باز داشت. هر چند این آرمان اندوختن دانش بر آورده نشد، اما بزرگترین ویژگی اخلاقی او یعنی توکل بر خدا او را ناامید نمیکرد، چرا که در این گونه موارد جایگاه امن مسلمان یعنی خانة خدا (مسجد روستا) و تلاوت آیات قرآن کریم روح سراسیمه و شوریدهاش را التیام میبخشید.
ازدواج و آغاز زندگی مشترک
هجده ساله بود که ازدواج کردیم. با کارگری روزمزد در شرکتها و کارخانههای گوناگون، سعی میکرد درخت زندگی تازه مان سبز و برافراشته بماند و او با این درآمد ناچیز همیشه با مهربانی و صمیمیت خاصی مرا به ضیافت آیندهای پرنور دعوت میکرد.
مجروحیت و بی تابی برای شهادت در بیمارستان
با وجود این مسوولیت سنگین، دفاع از دین مبین اسلام و میهن اسلامی که نشان از عظمت و غیرت و جوانمردی در او بود، وی را برانگیخت تا به خدمت مقدس سربازی اعزام شود. مبارزه با دشمن در جبهههای مریوان و اندیمشک پاورقههای انتظار شهادت او را به کمین نشسته بودند. آمبولانس عطشناک در کرانههای گرد و غبار خاکریزهای خونین، زخم خسته تنش را زوزه میکشید، شیرزاد، چون شیری دلاور در آوردگاهی سهمگین زخم برداشته و در بیمارستان، در زیر چک چک کلافهکننده سرمها خسته بود، اما او هنوز هم در رویای شیرینش همگام با هم سنگران خود خطوط خمپارهها را در تقدس جغرافیای جبهه مرور میکرد. مدتی گذشت و شیرزاد دوباره بی قرار و بی تاب از تخت بیمارستان راهی جبهه شد. گویی تشنه زلال شهادت بود.
نه اثری و نه خبری!
۹ ماه از حضورش در جبهه میگذشت و هیچ اثری از او نبود؛ خبری از او نداشتیم و نداریم. پدر شوهرم به دنبالش رفت ولی دست خالی برگشت بعدها شنیدم که فهیمده که پسرش اسیر شده، اما به خاطر اینکه ما ناراحت نشویم نگفته است. حالا ۳۷ سال از آن روز میگذرد. روز بیست و یکم تیرماه ۱۳۶۷ که شومترین روز تقویم شد. نه اثری و نه خبری.
با تنها یادگار همسر شهیدم عهد بستهایم که ادامه دهنده راه پدر شهیدش باشیم
۵۰ روز بعد از این واقعه؛ دهم شهریور ۱۳۶۷ دخترمان شهناز به دنیا آمد. دختری که پدرش را ندید. پس از شهادت! شیرزاد، با تمام غمی که در دل داشتم و تنهایی که همچون غباری بر سرم سایه افکنده بود، باید قوی میماندم تا نه تنها یادگار شهید را پرورش میدادم بلکه هم پدر و هم مادرش میشدم. البته شوهر خاله و پسرخاله هایم، تمام توان خودشان را گذاشتند تا شهناز جای خالی پدرش را حس نکند. اما وقتی کمی بزرگتر شد. دردش را حس می کردم. وقتی از مدرسه برمی گشت و به گوشهای پناه میبرد میفهمیدم که بابای یکی از دوستانش را در مدرسه یا راه مدرسه دیده است. از همان روزها با تنها یادگار همسر شهیدم عهد بستهایم که ادامه دهنده راه پدر شهیدش باشیم. ما ایستادهایم، قرار است بایستیم، و قرار است بمانیم. راه شهدا ادامه دارد و ما با افتخار در این مسیر قدم برمیداریم.
مختصری از زندگی نامه شهید غریب شیرزاد اسرافیلی
شهید غریب شیرزاد اسرافیلی، هشتم شهریور ۱۳۴۷، در روستای عنبران از توابع شهرستان اردبیل دیده به جهان گشود. پدرش شهاب الدین، کشاورز بود و مادرش نیره نام داشت. تا دوم راهنمایی درس خواند. سال ۱۳۶۵ ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. بیست و یکم تیر ۱۳۶۷، در شرهانی توسط نیروهای عراقی به اسارت و سپس به شهادت رسید. اثری از پیکرش به دست نیامد.
انتهای پیام/