همسرم عاشقِ شهدا بود

نوید شاهد؛ روزگارِ آدمهای عاشق، معمولاً نشانهها و رفتارهایی دارد که پیش از هر حادثهای خبر از اتفاقی بزرگ میدهد. حسن خوانساری یکی از آنها بود مردی که زیارت مزار شهدا برایش نه منصب و نمایش که نیایش و زیست بود. زهرا فراهان، همسر او، در این بخش از مصاحبه از دفعات مکرر دیدار مزار شهدا، از پیوندهای صمیمیاش با خانوادههای شهدا و از ذکر دائمیاش «اللهم رزقنا شهادت فی سبیلیک» میگوید؛ ذکری که در قنوت نمازش جای ثابتی داشت. روایت زهرا، ترکیبی است از افتخارات، روزمرگیهای یک خانوادهٔ نظامی-ایثارگر و آن لحظات آخر که هم آرامش و هم اضطراب را همزمان به دنبال داشت. در کنار شرح زیارتها و رفتوآمدها، او از روزهای پرتلاطمِ نخستین حملهها، دغدغههای شبانه برای کودکان، و آن وداعِ تلخ میگوید. این مصاحبه نهفقط ثبت یک روایت خانوادگی، که سندی است از ایمان، صبر و پیوند یک خانواده با مسیر عقلانی و معنوی مردی که تا آخر، آرزوی دیدن معشوق حقیقی را داشت.
زمانی که به مقبره شهدا سر میزدید، فضای آن روزها چطور بود؟
ما خیلی به مقبرهٔ شهدا سر میزدیم. وقتی در قرچک بودیم ابتدا به شهدای همانجا و بعد گلزار شهدای تهران میرفتیم. پدربزرگم آنجا دفن است و همیشه بعد از زیارتِ مزار ایشان، به گلزار شهدا هم سر میزدیماز مزار شهید پلارک شروع میکردند، به شهدای 7 تیر، شهدای 72 تن و… حسن واقعاً عاشق شهدا بود؛ احساس میکردم با آنها زندگی میکند. ارادتش به تکتک شهدا ویژه بود؛ از آقای میثم نجفی و آقای قاضیخانی گرفته تا دیگر دوستان و همکارانش که از مدافعان حرم قرچک بودهند. رفقایشان را خیلی دوست داشت.
اشاره کردید که شهید قاضیخانی از شهدای مدافع حرم همکار و دوست ایشان بود.
بله، یادم هست زمانی که خبر شهادت آقای قاضیخانی را به او دادند، حسن در بستر بیماری بود. او باتری قلب داشت و گاهی باید باتری را تعویض میکرد تا دچار ایست قلبی نشود. درست یک هفته بعد از تعویض باتری، برای شرکت در مراسم رفت و علیرغم مخالفتِ من با حالی خوب برگشت. مادرِ شهید قاضیخانی بعدها به مزار حسن آمد و گفت: شهید شما در تشییع پیکر فرزندم از من خواست برای شهادت او هم دعا کنم.» وقتی حسن به شهادت رسید، بچههایم گفتند: «همین شهیدی است که از تو التماس دعا داشت.»

حضور او در دیدار با خانوادههای شهدا چگونه بود؟
حسن همیشه ما را همراه میکرد. حتی وقتی تازه ازدواج کرده بودیم و در ماه رمضان کارش طولانیتر میشد، معذرتخواهی میکرد که نمیتواند افطار کنارمان باشد و میگفت میخواهد به دیدار خانوادهٔ شهدا برود و از من هم میخواست کنار او باشم. مادرش و بچهها هم گاهی ما را همراهی میکردند. او از نزدیک با زندگی و رنج خانوادههای شهدا آشنا بود و این آشنایی، ارادتش را عمیقتر میکرد. تحولِ حالش روی مزار شهدا را هرگز فراموش نمیکنم؛ آنجا تهِ دلِ او را میفهمیدم. دائم ذکرِ «اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک» را در قنوتش میگفت و وقتی این ذکر را میخواند، وجودم پاره میشد.
گفتید در روزهای آخر تغییراتی در روحیاتش مشاهده کردید. برایمان توضیح دهید.
بله، آخرها خیلی دلکنده شده بود؛ صبرش، سکوتهایش و آن اخلاقِ خاصش قابل لمس بود. آرام و کمحرف شده بود؛ چیزی که قبلاً در خانه ندیده بودم. شنبهها همیشه بعد از نماز مغرب و عشا حدیثِ کساء میخواندیم و به ما میگفت هر وقت مضطرب شدید، حدیثِ کساء بخوانید. الان هم با بچههایمان هر شنبه حدیثِ کساء را میخوانیم؛ این سنتِ ما شد.
روایتِ آن «اولین شب حمله اسراییل به خاک کشورمان» را هم شما گفتید؛ آن روزها چه گذشت؟
اولین شب حملهٔ اسرائیل به کشورمان، وضعیتی بسیار عجیب بود.
قرار بود پسرخالهام از مکه برگردد و برای عید غدیر مهمانی داشته باشیم؛ اما صبح که حسن برای نماز صبح بیدار شد، خیلی بیقراری میکرد و دائم با تلفن صحبت میکرد. آنجا بود که گفت: «بله، اسرائیل به کشور ما حمله کرده و تعداد زیادی از مردم و سرداران شهید شدهاند.» صبحِ آن روز حسن خیلی مضطرب بود؛ حتی یکی از دوستانش تماس گرفته بود و بیتابی میکرد، اما حسن او را آرام میکرد و میگفت: «نگران نباش، ما آقا را داریم؛ رهبرِ مقتدرمان را داریم و کشور را به صاحبالزمان (عج) میرساند.»
در روزهای عملیاتی و هشدار، برخورد او با بچهها چگونه بود؟
شبهایی که پدافند فعال میشد، بچهها خیلی میترسیدند؛ لرزش خانه و نور پدافند دلهره ایجاد میکرد. من پنجرهها را میبستم و تلویزیون را زیاد میکردم تا صدا داخل خانه نیاید و بچهها اذیت نشوند چون نبودنِ پدرشان اضطراب را بیشتر میکرد. اما حسن وقتی در خانه بود، با آرامش به بچهها میگفت: «بیا ببینید قدرت ایران را؛ نگاه کن چقدر خوب عمل کرده، حال اسرائیلیها را جا آورده.» او میخواست بچهها ببینند اقتدار کشور را و از ترس فاصله بگیرند.

آخرین دیدارها و تماسها چگونه رقم خورد؟
آخرین دیدار ما درست در پنجشنبهٔ صبح بود؛ وقتی در منزلِ مادرش بودیم. روز وداع و تشییع، من در مسجد با او وداع کردم. وقتی که میدید این اوضاع ما را مضطرب میکند، میگفت: «زهرا جان، اولِ سختیِ ماست؛ فقط از خدا ظهور امام زمان (عج) را بخواه.» مرتب میگفت باید برای ظهور حضرت مهدی آماده شویم و مردم در این دوره غربال میشوند؛ باید حواسمان جمع باشد و ولایت را نگه داریم. روزِ حمله به سپاه سید الشهدا (ع) هم با او تماس گرفتم ولی نتوانستم با او صحبت کنم؛ بعد از آن از تلویزیون خبرِ حمله به سپاه سیدالشهدا را دیدم و هرچه تماس گرفتم پاسخ نشنیدم.
زمانی که به سپاه سید الشهدا حمله شد شما در قم بود؟
بله پسرخالهام از مکه برگشته بود و قرار بود به مهمانیشان برویم، اما حسن نیامد؛ گفت «اینجا به من بیشتر نیاز دارند.» حتی روز آخر که میخواستم بروم و با او دیدار کنم، تماس گرفتم اما او گفت: «زهرا جان، الآن تشییعِ شهید در اسلامشهر است؛ شما زود بروید تا به شب نخورید چون بچهٔ کوچک همراهتان است.» ما پنجشنبه شب رفتیم.
زمانی که خبر رسید که به محل کار شهید خوانساری در سپاه سید الشهدا (ع) حمله شده است و آن روزهای زیر آوار بودن چه خاطرهای دارید؟
آنروز که به سپاه خیابان دیلمان رسیدیم، ساختمانی که تقریباً چیزی از آن نمانده بود؛ من فقط به ساختمان نگاه میکردم و یادِ تل زینبیه میافتادم. از حضرت زینب خواستم که ما را صبور کند. دوشنبه آن اتفاق افتاد و دقیقاً چهارشنبه غروب حسن را از زیر آوار بیرون کشیدند. شهید رستمیان، همسرم و آقای خائف همراه بودند اما تنها آقای خائف زنده مانده بود. او بعدها تعریف کرد که در کسری از ثانیه سایهای مشکی دید و بعد با صدای نجوا بیدار شد؛ انفجار او را به کنار پنجره پرت کرد.
وقتی پیکر ایشان را از زیر آوار بیرون کشیدند و شهادت او را باور کردید چه حسی داشتید؟
تا زمانی که او را از زیر آوار بیرون نکشیده بودند، باور نمیکردم که حسن شهید شده باشد. روز معراج دستم را روی قلبش گذاشتم و گفتم: «من همیشه با صدای قلبت آرام میشدم؛ حالا از صبری که خدا به قلبت داده است، بر قلبِ من هم بریز. میخواهم یادگارهات را بزرگ کنم.» آنجا صبری که به من عطا شد را تا امروز در هیچکجا ندیدهام؛ اصلاً فکر نمیکردم بتوانم این روزها را تحمل کنم، اما توانستم. یک دوست روانشناس داشتم که همیشه میگفت «وابستگیات را کم کن تا لطمه نخوری.» هنوز هم میگوید من نمیدانم تو با آن وابستگی چطور تاب آوردی، و واقعاً من هم شکرگزارم که یاریام کرده و معجزهها دیدهام. گاهی به او میگویم «حسن جان! دیدی رفیق نیمهراه شدی» و از او میخواهم برایمان دعا کند.

امروز چه پیامی از دلِ این تجربه برای مردم و دشمنان دارید؟
پیامم روشن است: دشمن بداند که گور خود را با دستانش کنده است؛ خون شهید همیشه جاری است و قطعاً دامنِ ظلم را خواهد گرفت. کشور ما زیر بار حرف زور نمیرود و ظلم را نمیپذیرد. انشاءالله با ظهور حضرت حجت (عج) انتقامِ تکتک شهدای مظلوممان گرفته میشود. من امروز شکرگزارم که بچههایی چون حسن دارم؛ وقتی امیرحسین از در میآمد حسن به او میگفت: «به به، سلام مردِ زندگی!» این شیرینیِ زندگی ماست و همین قوت است که پیش میبرَد.
خبرنگار: ملیحه آدینه
انتهای پیام/