چون آفتاب بر قلههای پر برف کردستان...
به گزارش خبرنگار نوید شاهد، دهم خرداد 1335 روز میلاد مردی است که روزگار، او را چون خورشید بر فراز قلههای پربرف کردستان به درخشش آورد و از شرق تا غرب و از جبهههای جنوب تا شمال غرب ایران، مالامال از خاطرهی روشنی بخشیها و نورافشانیهای وجود بیمانند او ساخت تا خاطره حضورش تداعی یک الگوی جاوید و الهامبخش برای معرفتآموزان مدرسه فضیلت و مکتب شهادت باشد. از معلمی برای بچههای محروم جنوب شهر تهران، تا پابهتوپ شدن در زمین فوتبال حرفهای و از زندان قصر تا فرماندهی سپاه کردستان و قرار گرفتن در قله و قاب سرداران بزرگ تاریخ جنگ ایران، آنچه «ناصر کاظمی» را شاخص و منحصر به فرد و متمایز میکرد، بینش معنوی، نگاه انسانی، سلوک اخلاقی و منش جهادی مردی است که سرداری به عظمت «شهید همت»، او را استاد خود در فرماندهی توصیف میکند.
دوست ندارم لباس نو بپوشم!

ناصر کاظمی در ۱۲ خردادماه ۱۳۳۵ در خانوادهای معتقد و اهل تقوا در تهران دیده به جهان گشود و از همان ابتدای زندگی، با قشر محروم جامعه، آشنا و همراه شد. از همان ابتدای زندگی با قشر محروم جامعه ابراز همدردی میکرد و سعی داشت با کودکان فقیر و محروم در پوشیدن لباس و کفش یکسان باشد. با وجود سن کم میگفت: من دوست ندارم لباس نو بپوشم در صورتی که بچههای دیگر از آن محرومند. او در این سنین ، با شور و علاقه به مطالعه کتابهای دینی پرداخت تا بنیادهای اعتقادی و اخلاقی خود را با معارف اسلامی استوار کند. پس از اتمام مقطع تحصیلی ابتدایی و شروع دوره دبیرستان، شور و شوق بیشتری نسبت به اسلام در وی ایجاد شد و توجه به دانشاندوزی و مطالعات مذهبی توأم با مطالعه علوم و معارف اسلامی در او اوج گرفت.
با حقوق معلمی، برای بچه ها کتاب میخرید
با اتمام دوره متوسطه تحصیلی، به دلیل حاکمیت رژیم منحوس ستمشاهی، تمایلی به سربازی رفتن نداشت بنابراین برای ورود به دانشگاه نامنویسی کرد و در رشتههای پیراپزشکی و تربیتبدنی پذیرفته شد. او بنا به علاقه خود، رشته تربیت بدنی را انتخاب کرد و مشغول به تحصیل این رشته شد. ناصر همزمان با تحصیل، به کار معلمی و تدریس در مدارس جنوب شهر تهران همت گماشت و بخش مهمی از حقوق معلمی خود را صرف خریدن کتابهای دینی برای شاگردانش کرد. کاظمی در این کلاسها با طرح مباحث دینی، اجتماعی و سیاسی، دانش آموزانش را نسبت به مشکلات روز و نیازهای قشر جوان آْگاه کرد. او در این دوره از هر فرصتی برای روشنگری و آگاهی بخشی به شاگردانش استفاده می کرد و آنها را تشویق می کرد تا بیشتر بخوانند و بیشتر بدانند.

فوتبالیست تیم «ایرانا» با مربیگری «پرویزخان دهداری»
ناصر علاقه زیادی به فوتبال داشت و جزو فوتبالیستهای خوب تهران بود و در تیم ایرانا به مربیگری مرحوم «پرویز دهداری» عضویت داشت و توپ میزد. او رشته تربیت بدنی را هم بدلیل همین علاقه انتخاب و در آن تحصیل میکرد و در حین دانشجویی، عضو تیم فوتبال نیز بود. مساله ای که باعث ورود جدی و علنی او به صحنه مبارزه سیاسی با رژیم آمریکایی شاه و زندانی شدن او شد هم در همین دوره و در ورزشگاه آزادی رخ داد.
زندانی بجرم آتش زدن پرچم آمریکا!

ناصر کاظمی با پی بردن به ماهیت وابسته و خیانتهای رژیم شاه، از سال ۱۳۵۶ به مبارزات سیاسی خود شدت بخشید و در شمار جوانان فعال و انقلابی مسلمان قرار گرفت. در همین سال بود که به دلیل فعالیتهای سیاسی در دانشگاه و به آتش کشیدن پرچم آمریکا در زمان ورود ورزشکاران آمریکایی به ورزشگاه آزادی، از طرف ساواک شناسایی و بعد از دستگیری به ژاندارمری تحویل داده شد و از آنجا به دادگستری منتقل و در نهایت در زندان قصر، زندانی شد. پس از چندی با اوجگیری انقلاب اسلامی و فشار ملت مسلمان ایران بر رژیم جنایتکار پهلوی، ناچار او را به همراه جمعی از زندانیان سیاسی آزاد کردند؛ به این امید که دیگر در فعالیتهای سیاسی شرکت نخواهد کرد، اما او نهتنها از مبارزات سیاسی علیه رژیم، کنارهگیری نکرد، بلکه بهصورت فعالتری به صحنه مبارزه وارد شد.
طرحهای نظامیاش تحسین فرماندهان را برمیانگیخت
با پیروزی انقلاب اسلامی، از خردادماه سال ۱۳۵۸ به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و پس از طی دوران آموزش نظامی در صحنه عمل از چنان تبحر و تجربهای برخوردار شده بود که طرحهایش تحسین فرماندهان مجرب نظامی را برمیانگیخت. پس از گذراندن دوره مختصر نظامی، راهی دیار محروم سیستان و بلوچستان شد و حدود چهار ماه در شهرستان زابل فعالیت کرد و با توجه به محرومیت منطقه، در این مدت، تمام توانش را مصروف خدمت به مردم مستضعف آن منطقه کرد. پدر شهید کاظمی نقل میکند: وقتی ناصر از سیستان و بلوچستان برمیگشت درباره وضع مردم آن منطقه با من درد دل میکرد. حتی یک بار در حالی که گریه میکرد، گفت: چرا رژیم طاغوت این مردم را در این وضع نگه داشته است؟ با اوجگیری توطئههای دشمن و عوامل داخلی و محلی آن که با سوءاستفاده از عنوان «خلق عرب» برای درهم شکستن اتحاد امت و جلوگیری از صدور آن، به احساسات ناسیونالیستی و قومیتگرایی دامن زدند، بهاتفاق دیگر همرزمانش برای رویارویی با توطئه تجزیه خوزستان راهی خرمشهر شد و تا پایان این غائله در آنجا ماند.
فرماندار و فرمانده سپاه «پاوه»
پس از خنثی شدن غائله خوزستان و خلق عرب، به لحاظ موقعیت حساس کردستان و ایجاد آشوب و ناامنی توسط گروهکهای مزدور آمریکایی (کومله و دموکرات) بنا به پیشنهاد سردار شهید محمد بروجردی (فرمانده وقت سپاه کردستان) به همراه چند نفر در روز ۱۷ دیماه ۱۳۵۸ به پاوه رفت. این شهر که در شهریورماه توسط شهید دکتر مصطفی چمران، آزاد و پاکسازی شده بود، دوباره به دست ضدانقلاب افتاد و جادههای آن بهکلی ناامن شد و ناچار برای ورود و خروج از شهر از بالگرد استفاده میشد. او فعالیت خود را در این شهر با سمت فرماندار و در کنار آن اداره امور روابط عمومی سپاه آغاز کرد و از آنجا که هنگام ورود، نیتی جز پاکسازی منطقه از لوث وجود اشرار و خدمت به مردم محروم آن دیار نداشت، برنامههایش را با عزم راسخ و با فعالیت شبانهروزی آغاز کرد و آن را با اعتماد و اعتقاد به نقش مردم و شناختی که از منطقه داشت، همراه ساخت. در این مدت بر اثر شایستگی، لیاقت و مدیریتی که از خودش نشان داد، علاوه بر فرمانداری به فرماندهی سپاه پاوه نیز منصوب شد و اغلب بعد از نیمهشب که کارهایش تمام میشد با مسئولان و کارمندان جلسه میگذاشت و مشکلات آنان را حل میکرد. دوره اقامت و مسئولیت او در کردستان و شهر پاوه، یکی از درخشانترین سرفصلهای حیات این شهید و یکی از افتخارات تربیت یافتگان مکتب مدیریت جهادی و فرهنگ شهادت طلبی و از الگوهای عملی ماندگار در مسئولیت بر اساس معیارهای مکتب و شاخصهای مردم گرایی و مردم باوری بود.

«کاک ناصر»؛ پشت و پناه و محرم و همدم کُردها
ناصر کاظمی ميان مردم کرد وجهه و محبوبیت خاصی داشت. بعد از چند سال که از شهادتش گذشته بود، هنوز مردم پاوه- که او فرماندار آنجا بود- از عظمت او میگفتند و از محبتی که به او دارند. خانمی که همسرش بخشدار جوانرود بود میگفت کردها مردمان متعصبی هستد و مرد غريبه را به خانه نمیآورند، اما همسر من ناصر را خيلی راحت به خانه راه میداد. ناصر بيشتر شبها را به رفع اختلافهای خانوادگی اختصاص میداد. تا نيمههای شب مینشست و اختلافات آنها را حل میکرد. يک بار هم پسرم برای بازديد از خانواده شهدای پاوه به آنجا رفته بود تعريف میکرد در منزل شهيدی عکس پدرش را بزرگ قاب کرده و سر طاقچه گذاشته بودند و عکس پسر شهيدشان در قاب کوچکی کنار عکس شهيد کاظمی بوده است. مادر شهيد میگويد وقتی خبر شهادت شهيد کاظمی را شنيده با صدای بلند گريه میکرده و میگفته من تازه داغدار شدم آن وقت که خبر شهادت پسرم را شنيدم اينقدر برايم سنگين نبود اما شهادت کاک ناصر، داغی بر دلم گذاشت.
شهید محمد بروجردی جانشین قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) پس از شهادت ناصر کاظمی، طی مصاحبهای درباره او گفته بود: « یکی از بهترین عوامل پیشبرد انقلاب اسلامی در این منطقه، برخورد صحیح او با مردم بود. اخلاق اسلامی را گسترش میداد، خدا هم لطف کرده و ایشان را زنده نگه داشته بود. شهید کاظمی واقعاً قبول داشت که اگر با مردم کار شود، هیچ احتیاجی به این کارها (درگیری مسلحانه) نیست. او میگفت مردم این گروهها را قبول ندارند و اینها با اسلحه حاکمیت پیدا کردهاند. نظرش این بود که بچههایی که میآیند اینجا کار کنند، باید به مردم بها بدهند و سعی کنند عناصر خوبشان را شناسایی کنند و روی کار بیاورند. او روی بسیج مردم اعتقاد شدیدی داشت.»
محبوبیت ناصر بین مردم کردستان بحدی بود که یکبار که او بیمار شده بود، دو روز مردم آنجا برای سلامتی او روزه گرفته بودند. نگاه مردمی او، باور قلبی و خالصانه او به مردم و اتکاء او به توان مردم بود که این صمیمیت و عشق شدید را در دل مردم نسبت به او برانگیخته بود.
گریه برای سادگی یک فرمانده!
«علی احدی» روایت میکند که: «روزی شهید رجایی تشریف آورد به پاوه. آن روز مصادف با عملیات مهم شمشیر بود که تعدادی از نیروهای عراقی به اسارت درآمدند. اسرا در زندان بودند. به ناصر کاظمی در آن عملیات خبر دادند که آقای رجایی به پاوه آمده است. من به زبان عربی آشنا بودم. رفتم پیش اسیران. شهید رجایی سوالهایی میكرد و من هم ترجمه میکردم. در این اثنا ناصر کاظمی با شلوار کردی و یک بلوز ورزشی و یک کلاه کاموا وارد شد. در نگاه اول حالتی داشت که بچهها نگاه که به او کردند به گریه افتادند. گریه برای سادگی و خلوص یک فرمانده سپاه.»
«رضا افروز» راوی دومین خاطره است از نوع نگاه و سلوک ساده زیستی شهید: «روزی گروهی از مسئولین برای بازدید به منطقه آمده بودند. شهید بروجردی به آنان گفت: بهتر است پیاده برویم. یکی از مسئولین اعتراض کرد و گفت مگر میخواهید ما را به کشتن بدهید که میگویید پیاده بروید! این حتماً یک توطئه است! ناصر کاظمی از حرکت آن مسئول ناراحت شد. به شدت، جواب او را داد و گفت: چطور است که جان شما با ارزش است ولی جان بچههای مردم هیچ ارزشی ندارد؟!»
طرحهای عملیاتیاش در دانشگاه تدریس میشود
میگفتند عمليات نظامی را خوب و منسجم طرحريزی میکرد؛ به همين دليل شهيد صياد شيرازی تاکيد میکرد در عملياتها نبايد به خط مقدم برود و سر اين مساله با شهيد صياد شيرازی بحث میکردند. شهيد کاظمی معتقد بود اگر هنگام پيشرویها جلو نرود، ديگران هم به تبع او نمیروند؛ آن وقت کارها پيش نخواهد رفت. بعد از شهادتش، بچههای سپاه دست نوشتههای او را برای دانشگاه جنگ بردند. میگفتند طرحهای عملياتي که در آن ثبت کرده در دانشگاه تدريس میشود. با اينکه دوره جنگ نديده بود اما خيلی خوشفکر بود. دوستانش میگفتند او يک مدير قوی و فرمانده توانمند بود و از دست دادن او ضايعه جبران ناپذیر و سنگينی برای اين مملکت بود.
اعترافی برای خلوت خود
شهید ناصر کاظمی یادداشتی دارد که تاریخ نگارش آن نهم خرداد 1361 (یک هفته پس از فتح خرمشهر) است که طی آن نکاتی را در خلوت خویش از سیر مبارزه تا جهاد و اهداف و انگیزه های درونی خود، بیان میکند:
«برای اولین بار پس از ازدواج تصمیم گرفتم مطالبی را به رشته تحریر در آورم:
انسانی که در این دنیا زندگی مینماید، در درجه اول باید هدف داشته باشد و برای رسیدن به اهداف خود باید ببیند از چه روشهایی میتواند استفاده کند… بنده بعد از جریان هفده شهریور به سوی یک هدف که بعدها متوجه شدم خدای یکتا میباشد، حرکت کردم. البته نقطه عطف آگاهیم در روز شانزده آذرسال 1356 بود، که در یک جریان وارد شدم . البته باید صدها بار پروردگار را شکر کرد که به خطوط انحرافی وارد نشدم. و این نیز خواست خدا بود. در خرداد سال 1358 وارد نهاد انقلابی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شدم. با این که یک ارگان جدید و بدون برنامه قبلی بود، بر اثر برخورد با افراد صادق که در این نهاد زیاد میباشند، تا حدود زیادی در رفتار، اعمال و کردارم تاثیر مثبت گذاشت. به خصوص در ماموریت زابل که تمام روزه هایم را به غیر از یکی دو رو که در ماموریت بودم، گرفتم و تا حدود زیادی در خود سازیم موثر بود که توانستم به مدت 22 ماه فرماندار پاوه شوم . خدای تبارک و تعالی در این مسوولیت خطیر کمک زیادی به اینجانب که اصلا تجربه چنین کاری را نداشتم، کرد. بعد از این ماموریت که تا حدود زیادی هم موفق بودم،ماموریت سخت تری، یعنی فرماندهی سپاه کردستان را تقبل کردم از آنجا که خداوند خود فرموده از کارها و مشکلات هراس نداشته باشید که اگر نیت لله باشد، در همه کارها موفق خواهید شد، در این مسوولیت بزرگ هم به خواست خدا و با یاری تعدادی از برادران، تا این تاریخ (9/3/61)، دوام آورده ام. ولی در اینجا میخواهم اعتراف نمایم به علت ضعف مطالعات عقیدتی و ایدئولوژیکی ، هیچ کس به اندازه خودم از این قضیه زجر نمی برد و یک بار دیگر مانند سایر کارها که خداوند یاورم بوده،از او میخواهم که در این مورد هم به من کمک کند. البته ناگفته نماند که مساله ازدواج برای من یک مساله بسیار مفید و موثر بود. هیچ گاه فکر نمیکردم این قدر در روحیه من تاثیر بگذارد. از پروردگار بزرگ به خاطر چنین همسری که به من داده است . تشکر میکنم. زیرا با ابن موقعیتی که دارم، هرگز نمیتوانم پیش کس دیگر جز همسر و خواهرم ، به فراگیری قرآن بپردازم . امیدوارم با مطالعه کتابهای شهید مطهری و شرکت دایم و مستمر در نماز جمعه و دعاها، ان شاء الله بتوانم از این عمل زدگی صرف بیرون آیم تا بیشتر در خدمت اسلام و مسلمین باشم. حتی امسال قادر بودم که جهت زیارت مکه معظمه به حج بروم. ولی خدا را شاهد میگیرم به خاطر همین موقعیت از این مساله بزرگ و حیاتی صرف نظر کردم که امیدوارم سال آینده ، اگر فیض شهادت نصیبم نشد، جهت زیارت به سفر حج بروم. در پایان، یک بار دیگر خداوند تبارک و تعالی را به خاطر این همه نعمتی که به اینجانب مرحمت کرده، شکر میکنم و این را میدانم که هر چه قدر کار کنم، نمیتوانم جبران نعمتهای او را بنمایم...»
همه دوستانم شهید شدند و من هنوز ماندهام!
ناصر كاظمی در مراجعت از منطقه به تهران ، در اولین جایی كه حضور مییافت، بهشت زهرا(س) بود و با حسرت فراوان میگفت قطعه ای دیگر هم پرپر شد و من هنوز شهید نشدهام!... آنقدر در بهشت زهرا (س) میماند تا غروب میشد. وقتی به خانه بر میگشت، میگفت من لیاقت شهادت ندارم، همه دوستانم شهید شدهاند و من هنوز ماندهام.
فرمانده سپاه کردستان و آخرین ماموریت: شهادت
ناصر کاظمی از شهریور 60 به سنندج اعزام شد و فرماندهی سپاه پاسداران کردستان را بلعهده گرفت و در این جایگاه حساس و راهبردی، فعالیتهای درخشانی به انجام رسانید كه پاكسازی مناطق محوری و مهم و استراتژیك جاده بانه ـ سردشت ، كامیاران ـ مریوان ، تكاب، صائین دژ و عملیاتهای دیگر از آن جمله هستند . ناصر كاظمی سرانجام پس از آخرین مأموریت خود در شمال كردستان، روز شنبه ششم شهریور ماه ۱۳۶۱ در حین پاكسازی محور پیرانشهر ـ سردشت، در یكی از روستاهای پیرانشهر به آرزوی دیرینه خود نائل شد و شهد شهادت نوشید و به محضر معشوق خود پركشید.
پیكر شهید ناصر كاظمی پس از انتقال به تهران ، نهم شهریور ماه سال ۶۱ از مدرسه عالی شهید مطهری به سوی بهشت زهرا(س) تشییع شد و در كنار دیگر شهدای انقلاب اسلامی از جمله ۷۲ تن شهدای هفتم تیر و فرماندهان سپاه اسلام از جمله شهیدان كلاهدوز و دكتر چمران ، آرام گرفت.