شهید «ابوالفضل رفیعی»؛ قائم مقام لشکر و شهید مفقود الاثر

يکشنبه, ۱۲ اسفند ۱۴۰۳ ساعت ۱۰:۰۶
مادر، هفت پسر آورد و هیچکدام زنده نماند! اسم هشتمی را، به یاد آخرین فرزندی که عمرش به دنیا نماند، جواد گذاشت. اما جواد هم بیمار شد! اینجا بود که مادر، مادری که قطع امید کرده بود که این یکی هم بماند، در خواب و بیداری شنید کسی خطابش می کند: «اسمش را ابوالفضل بگذار تا بماند»!... و ماند تا از یتیمی در هشت ماهگی و کارگری کارخانه قند، تا حجره های حوزه «خیرات‌خان» مشهد، از میدانهای مبارزه و فرار از ساواک، تا محافظت از امام و تا فرماندهی «تیپ امام صادق (ع)» و جانشینی فرماندهی «لشکر 5 نصر» قد بکشد و قاب حماسه و قله افتخار شود.

شهید «ابوالفضل رفیعی»؛ شهید گمنام و مفقود الاثری که «سردار خیبر» و «قائم مقام لشکر» بود!

به گزارش خبرنگار نوید شاهد، دوازدهم اسفند 1362 روز طلوع یکی دیگر از ستارگان خونین «خیبر»، در شفق سرخ شهادت، از مطلع‌الفجر «جزیره مجنون» است. سردار سرلشکر شهید «ابوالفضل رفیعی» در مقام جانشینی فرمانده لشکر «محمدباقر قالیباف»، جایی در نزدیکی پل العزیر کنار نهر فرات به پشت خاکریز‌ها آمد تا با دوربین، منطقه را رصد و به فرمانده لشکر مخابره کند، در حالی که به قدر اصابت یک تیر با آرزوی دیرینه اش، شهادت، فاصله بود. شهیدی که نزدیک 30 سال، پیکرش، بی مزار و بی نشان در خاک جبهه ماند و سپس در جریان تفحص، همراه با شهیدان گمنام در دانشگاه فردوسی مشهد دفن شد اما 4 سال بعد در جریان آزمایش دی. ان. ای، هویت او مشخص شد و خانواده‌اش پس از 34 سال انتظار و بی‌خبری، دریافت که پیکر آن شهید گمنام، متعلق به سردار بزرگ خیبری است. شهیدی که لباس روحانیت را از آغاز انقلاب، از تن درآورد تا در جبهه جنگ با نفاق داخلی و سپس متجاوزان بعثی، با منتهای همت و توان خود و بی هیچ محدودیت و محذوریت، انجام وظیفه و به انقلابش خدمت کند. سرنوشت شگفتی داشت این هشتمین پسر از خانواده‌ای که پیش از او، هفت فرزندشان را پشت سر هم و بی استثنا از دست داده بودند و نوبت به او که رسید... بنا به یک مکاشفه مادر، میان خواب و بیداری، صدایی گفت که او می‌ماند. و ماند تا پرچمدار پرافتخار فتح‌الفتوح یاران عاشورایی روح الله، در کربلای ایران شود و کنار نهر فرات، پیکرش به تاسی از یاران حسین (ع)، غریبانه و مظلومانه، با آب و باد و خاک، یکی شود.

 

اسمش را ابوالفضل بگذار تا بماند!

«ابوالفضل رفیعی»، روز 11 فروردین 1334 در روستای «سیج» از توابع «کلات» استان خراسان متولد شد. مادرش می‌گوید: «هفت پسر دنیا آوردم،  اما یکی یکی در اثر بیماری از دنیا رفتند. پسر هشتم را که گذاشتند در دامنم، پدرش اصرار داشت نامش را بگذاریم جواد. به یاد آخرین فرزندی که عمرش به دنیا نماند. اما مدت زیادی نگذشت که جواد هم بیمار شد. باردار که بودم جایی میان خواب و بیداری ندایی می‌گفت: نامش را بگذار ابوالفضل تا بماند. پدرش هم رضایت داد صدایش کنیم ابوالفضل. پسر ماند، اما پدر در هشت ماهگی فرزندش او را تنها گذاشت و تا شش سالگی در آغوش مادر، قد کشید و پس از آن در سایه امن تربیت و محبت عمویش بزرگ شد.

 

از کارگری مزرعه چغندر و «کارخانه قند مشهد» تا حجره های مدرسه «خیرات خان»

ابوالفضل به مدرسه رفت و هم زمان برای تأمین هزینه‌های تحصیل، در مزارع چغندر و کارخانه قند مشهد، مشغول به کار شد. پس از این دوره، در حجره‌ای از حجره‌های حوزه علمیه مشهد ساکن شد و همچنان که از محضر استادان علوم فقهی، بهره می‌برد، آن سوی دیوار‌های مدرسه «محراب خان»، در حال تدارک مبارزات انقلابی علیه رژیم پهلوی بود و بار‌ها در لباس روحانیت، تحت تعقیب نیرو‌های ساواک قرار گرفت، اما تهدیدات حکومت نه تنها او را وادار به عقب نشینی نکرد، که با راه اندازی هیئت خاتم الاوصیا (عج) علاوه بر برگزاری مراسم مذهبی، به سامان دهی نیرو‌های انقلابی پرداخت.

 

روز خواستگاری بمن گفت: من مبارزم و علیه ظلم، خواهم ایستاد!

به روایت همسر شهید: «همسرم روحانی بود و در حوزه علمیه «خیرات‌خان»، که در حال حاضر تبدیل به «دانشگاه رضوی» شده، مشغول تدریس علوم دینی و فقهی بود. در دوران مبارزات مردمی علیه شاه، همراه مردم و همپای روحانیون انقلابی حضور مستمر داشت. همان زمان هم که به خواستگاری من آمدند گفتند که در زمره روحانیون مبارزی هستند که علیه ظلم خواهند ایستاد. با اینکه تنها سواد قرآنی داشتم اما تا حدودی به اوضاع و احوال آشنا بودم. آنقدر فعالیت‌های ابوالفضل زیاد شده بود که دیگر به تدریس در حوزه نمی‌رسید من هم دعا می‌کردم و هر چه در توان داشتم انجام می‌دادم تا حکومت شاهنشاهی نابود شود و انقلاب به پیروزی برسد.»

 

در سنگر محافظت از امام (ره)

آرزوی دیرینه او در 22 بهمن 57 با پیروزی انقلابی که او سالها برای تحققش رنج هجرت و آوارگی و زندان کشیده بود، تحقق یافت و او پس از این، همه تلاش خود را برای حفظ این نعمت الهی و عطیه قدسی، متمرکز نمود. عشق و ارادت همیشگی  او به امام خمینی (ره) با پیروزی انقلاب، او را به شهر قم کشاند تا با عضویت در سپاه پاسداران قم، به محافظت از بیت امام (ره) مشغول شود. آن زمان، امام در شهر قم، اقامت گزیده بود و مرکز رهبری انقلاب، با حضور شورآفرین ایشان، در شهر خون و قیام بود. 

 

بعد از انقلاب، دیگر هیچوقت لباس روحانیت، به تن نکرد!

به روایت همس شهید، او پس از انقلاب، برعکس رویه و رویکرد خیلی‌ها، لباس روحانیت را کنار گذاشت و دیگر هیچگاه آن را به تن نکرد! این، حکایت از روح خالص او دارد که جز خدا و نیت خدمت گمنامانه و بی ریا و بی ادعا، به هیچ چیز نمی‌اندیشید و هیچ منفعتی برای شخص خود نمی‌جست. او مظهر خلوص و صفای روح بود. عاشق اهل بیت (ع) بود و تجسم مهربانی با همه و مرد شبهای معنویت و مناجات:

«علاقه شدیدی به ائمه داشت؛ به ام‌البنین(س) و به حضرت ابوالفضل(ع). خودش روضه‌خوان بود. همین که می‌نشست برای حضرت رقیه(س)، حضرت ام‌البنین(س) و حضرت زهرا(س) و آقا ابوالفضل(ع) می‌خواند و گریه می‌کرد. به نماز شب، دعا و قرآن تأکید داشت. هر شب می‌پرسید که سوره واقعه را خواندی می‌گفتم نه. می‌گفت پاشو بخوان بعد بخواب. بسیار از امامان غریب می‌گفت و روضه می‌خواند. می‌گفت اینها غریبند و هیچ کسی را ندارند. علاقه شدید به دعای ندبه، کمیل و حدیث کسا داشت. همسرم با همه مهربان بود.»

 

از مقابله با نفاق و ضد انقلاب کردستان تا درخشش در فرماندهی دفاع مقدس

 تا پیش از آغاز جنگ تحمیلی نیز در سمت «مسئول گشت سپاه مشهد»، بسیاری از منافقین را دستگیر کرد. با زمزمه فعالیت گروهک‌های ضد انقلاب در غرب، در مقام «فرمانده عملیات سپاه سقز» به سرکوب گروهک‌های محارب پرداخت و با شروع جنگ تحمیلی، «جانشین فرمانده لشکر ۵ نصر خراسان» و «فرمانده تیپ امام صادق (ع)» شد.

بین سال‌های 1361- 1360 در جبهه جنوب، حماسه ها آفرید. در عملیات بیت المقدس، والفجر 1 و چند عملیات دیگر حضور داشت و بارها مجروح شده بود. قبل از اینکه کاملا بهبود یابد، باز به جبهه می‌رفت. با بدن مجروح و با ترکش‌های به یادگار مانده از جنگ، مجددا خود را به قافله همرزمانش می‌رساند. او بطور مستمر، از سال 59 تا 1362 و زمان شهادت خود، در جبهه حضور داشت.

 

رقص اندر خون خود، مردان کنند...

دوازده اسفند سال ۶۲ بود که در جریان عملیات خیبر، ابوالفضل رفیعی، جایی در نزدیکی «پل العزیر»، کنار نهر فرات به پشت خاکریز‌ها آمد تا با دوربین، منطقه را رصد و به فرمانده لشکر مخابره کند در حالی که به قدر اصابت یک تیر با آرزوی دیرینه اش، شهادت، فاصله داشت.

پس از لحظاتی در خاک گرم جنوب بر زمین افتاد و پیکر مطهرش همانجا باقی ماند و با عنوان مفقودالاثر برای خانواده و دوستدارانش به جرگه شهدا پیوست. سال ۹۰،  اما در مراسم تشییع شهدای گمنامی که به مقصد دانشگاه فردوسی مشهد همراهی می‌شدند، دختر شهید ابوالفضل رفیعی گمان نداشت یکی از همان شهدا که بر شانه‌های جمعیت در حال حرکت است، پیکر مطهر پدر اوست!

 

روایت آخرین وداع...

و روایت همسر شهید از وداع آخر: «ابوالفضل روز آخر ساعت 5 صبح برای جلسه‌ای به سپاه رفت. ساعت 8- 7 صبح که به خانه آمد بچه‌ها خواب بودند. خداحافظی کرد و رفت. اما ساعت 10- 9 مجدد در خانه را زد. آمده بود بچه‌ها را ببیند و برود. علی‌اصغر و جعفر یکباره ناپدید شدند. حاجی رفت بیرون از در خانه و سراغ آنها را گرفت اما خبری نبود. داخل ماشینش تا سقف پر بود از پتو و وسایلی که می‌خواست برای رزمنده‌ها ببرد. هر چه گشتم بچه‌ها را پیدا نکردم. ابوالفضل خداحافظی کرد و رفت. آمد در خانه به یکباره گفت نکند داخل ماشین هستند. رفت لای پتو‌ها را گشت. علی‌اصغر و جعفر میان پتوها پنهان شده بودند. حاجی بچه‌ها را گذاشت روی دوشش و بوسید. دخترمان را بغل کرد و لپ‌های دخترمان را گاز گرفت و گفت این هم مهر ابوالفضلی. نام دخترم تکتم است می‌گفت نام مادر امام رضا(ع) را می‌گذاریم که خود امام رضا(ع) نگهدارش باشد. بعد گفت از خدا خواستم و شما هم دعا نکنید جنازه‌ام برگردد. دعا کنید مفقود‌الجسد باشم. حاجی روز آخر از همه فامیل‌ها و بستگان خداحافظی کرده بود. بعد از 15 روز با خانه تماس گرفت و گفت فردا عملیات داریم. اهل نامه نوشتن نبود. به ما هم می‌گفت نامه ندهید خدای نکرده، نامه‌ها دست دشمن می‌افتد. اما اصغر آخرین نامه را برایش نوشت. وقتی به دست ابوالفضل رسیده بود، آن را داخل جیبش گذاشته بود که زمان شهادتش همرزمانش آن را برمی‌دارند و به ما می‌رسانند. همه زندگی من با ایشان مملو ‌از خاطره است؛ خاطراتی که وقتی می‌خواهی تعریف کنی، نمی‌توانی کاملش کنی و یک جا گیر می‌کنی...»

 

حکایت عاشقانه دو دوست که زندگی و شهادتشان به هم گره خورده بود!

شهید بزرگوار ابوالفضل رفیعی با شهید «رمضان عامل»؛ عمراه و همرزم همیشگی خود وقتی همسرم مفقود شد، همان موقع‌ها خبر شهادت رمضان عامل همرزم و دوست همسرم را به من دادند. آنجا بود که فهمیدم شهادت ابوالفضل و تنهایی من هم نزدیک است. در حیاط خانه داشتم وضو می‌گرفتم که پسرم آمد و گفت مادر رمضان عامل شهید شده است. کنارحوض نشستم. گفت: چرا نشستی مادر جان؟ گفتم مادر اگر عامل شهید شده بابایت هم دیگر برنمی‌گردد. پرسید: چرا؟ گفتم: آنها آنقدر به هم وابسته بودند و به هم علاقه داشتند که همیشه کنار هم بودند. بعدها همرزمانش گفتند که وقتی همسرم خبر شهادت رمضان عامل را شنید نیمه‌های شب در تاریکی بالای سر شهید نشست و با او وداع کرد و گفت: تو رفتی و من را تنها گذاشتی. خاطرت جمع من پشت سرت می‌آیم و با همان حالت گریه هم از شهید جدا شد. همان شب راهی منطقه و در عملیات خیبر به شهادت رسید و مفقود شد. شهید رمضان عامل خیلی شهید مظلومی است.»

 

حکایت شهید گمنام و مفقود الاثری که «سردار خیبر» و «قائم مقام لشکر» بود!

دختر شهید، شش سال بعد در تیر ۱۳۹۶ فهمید که یکی از آن شهدای گمنام که برای تشییع و دفنشان در محوطه دانشگاه خودش حاضر شده و زیر تابوتشان را گرفته بود پدر خودش بوده است! هنگامی که آزمایش‌های دی ان‌ای او و خانواده اش، با پیکر یکی از شهدای گمنام مدفون در دانشگاه فردوسی مطابقت یافت و سنگ قبر بی نشانی که برابر مسجد الزهرا (س) دانشگاه وجود داشت، به نام علم دار خیبر، سردار خط شکن شهید ابوالفضل رفیعی تغییر کرد. شهیدی که سال‌ها بود به زادگاه خود بازگشته بود، اما خانواده اش غریبانه در شهر، غم بی مزاری اش را نجوا می‌کردند...

 

انتهای گزارش/ 

برچسب ها
استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده