شهید «حمید باکری»؛ خورشید «خیبر» در مطلع خون، بر کرانه «مجنون»
به گزارش خبرنگار نوید شاهد، ششم اسفند 1362 روز طلوع جاودانه خورشید «خیبر» است از مطلع خونین «مجنون» بر آفاق ابدیت مطلع الشمس شهادت. روزی که سردار بزرگ اسلام، شهید «حمید باکری» پس از دلاوریهای بسیار در تصرف پل مجنون که به نام او «پل حمید» نامیده شد، چون ققنوس در آتش سوخت تا حیات جاوید از سر گیرد. و خاکستری هم از او نماند تا در آب و باد و آتش و خاک، در همه ذرات هستی، تکثیر شود و تداوم یابد. شهادت او اوج حماسه او در خیبر و مجنون بود. غروب خونرنگ او در نیزارهای هور، شفقی بود که شهامت و غیرت یاران روح الله را در افق مظلومیت و غربتشان آشکار میکرد. به روایت یکی از همرزمانش:
«کنار حمیدآقا ایستاده بودم که خمپارهای پشت سرمان اصابت کرد و دهها ترکش در بدنش (از کمر به بالا) نشست و یکی هم به زانوی پای راست من اصابت کرد. زخمهای حمیدآقا به قدری کاری بود که نتوانست روی زمین بنشیند. روبهروی ما برکه کوچکی وجود داشت و روی آب جعبه مهمات چوبی خالی بود. حمیدآقا که نتوانست خودش را سرپا نگه دارد، هنگام افتادن یک لحظه در روبهرویش متوجه برکه و جعبه مهمات روی آب شد. در حالی که به رو میافتاد، هر دو دستش را روی جعبه مهمات گذاشت تا داخل آب نیفتد. دست انداختم زیر بغلش و نگذاشتم داخل آب بیفتد؛ کشیدم به سینه خاکریز (سدبند) و دیدم از دهانش باریکه خون میآید. فهمیدم ترکشها کار خودشان را کردهاند. حمیدآقا چیزی نگفت و چشمانش آرامآرام، بسته و دنیا پیش چشمانم تیره شد. شهادت «حمید باکری» را باور نمیکردم...»
از «ترکیه» تا «آخن»، از «پاریس» تا «لبنان»؛ مجاهدی در جبهه جهانی مقاومت
سردار شهید «حمید باکری»، روز اول آذر سال ۱۳۳۴ در ارومیه متولد شد. در کودکی از نعمت مادر محروم شد و دوران تحصیلی خود را تا اول دبیرستان در کارخانه قند ارومیه و بقیه تحصیلاتش را در دبیرستان فردوسی این شهر به پایان رساند. حمید باکری بهعلت شهادت برادر بزرگش «علی باکری» بهدست ساواک، با مسائل سیاسی و حقایقی از فساد و ظلم حکومت پهلوی آشنا شد؛ بنابراین پس از پایان دوران خدمت سربازی در شهر تبریز با برادرش شهید مهدی باکری فعالیت موثر خود را علیه رژیم آغاز کرد و خودسازی و تزکیه نفس او نیز بیشتر از این دوران به بعد بوده است. حمید زمانی که به تبریز رفت، با برادرش مهدی و دوستش کاظم، همخانه شد و هر سه به تکثیر و پخش اعلامیهها و سخنان امام خمینی (ره) پرداختند. چندی بعد حمید برای ادامه تحصیل به ترکیه و از آنجا به آلمان سفر کرد و در دانشگاه شهر «آخن» مشغول تحصیل شد. آنروزها، آغازگر حرفهای حمید، حرفهای امام (ره) و پایانبخش آنها نیز سخنان ایشان بود؛ بنابراین با هجرت امام خمینی به پاریس، به آن شهر رفت و سپس عازم سوریه و لبنان شد تا دورههای آموزش نظامی، جنگهای شهری، چریکی و… را بگذراند. او همچنین ساختن بمبهای دستی را آموخت و به وسیله دوستان، وارد کردن اسلحه را به ایران تجربه کرد و در این راه برادرش مهدی یاور بزرگ او بود.
فاتح «سنندج» و «بانه» و «مهاباد»، مسئول سازماندهی بسیج «ارومیه»
حمید باکری پس از پیروزی انقلاب به ایران برگشت و با تشکیل سپاه پاسداران در اواخر سال ۱۳۵۷ به عضویت سپاه درآمد و بهعنوان فرمانده عملیات، با گروهکها و احزابی که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی شروع به توطئه و تشنج و بحرانسازی کرده بودند، به رویارویی پرداخت. او در عملیات پاکسازی منطقه «سرو» و آزادسازی «مهاباد»، «پیرانشهر» و «بانه» نقش مهم و اساسی داشت و در آزادسازی سنندج با همکاری فرمانده عملیاتی منطقه، با استفاده از طرحهای چریکی، کمر محاربان مزدور و تجزیهطلب را در منطقه شکست و موجب شد تا سنندج پس از مدتها آزاد شود.
حمید باکری پس از فرمان امام خمینی (ره) مبنی بر تشکیل ارتش بیست میلیونی، مسئول تشکیل و سازماندهی بسیج ارومیه شد و در این مورد نیز نقش فعالانه و موثری ایفا کرد.
از شهرداری ارومیه تا فرماندهی تیپ و معاونت لشکر
پس از آغاز جنگ تحمیلی به جبهه آبادان عزیمت کرد و ۲ ماه بعد به ارومیه بازگشت و مدتی در شهرداری بصورت افتخاری در سمت مسئول بازرسی مشغول خدمت شد؛ اما، چون کار اداری نتوانست روح بزرگ او را آرام کند، مجدداً عازم جبهه آبادان شد و فرماندهی خط مقدم ایستگاه هفت آبادان را برعهده گرفت و به سازماندهی نیروهای مردمی پرداخت.
پس از بازگشت از منطقه، برای مدتی از سوی جهاد سازندگی مسئولیت پاکسازی مناطق آزاد شده کردنشین در منطقه سرو را عهدهدار شد که در آن شرایط ، کمتر کسی میتوانست مسئولیتی به آن سنگینی و حساسیت را بپذیرد. او سپس بهعنوان مسئول کمیته برنامهریزی جهاد استان آذربایجان غربی تعییین شد؛ اما چون در هر حال، جنگ را مسئله اصلی میدانست و میاندیشید که در جبهه مفیدتر است، حضور دائمیاش را در جبهههای نبرد از عملیات «فتحالمبین» شروع کرد. در عملیات بیتالمقدس، فرمانده گردان در تیپ نجف اشرف بود و با تلاشی که داشت، نقش موثری در راستای درهم شکستن دژهای مستحکم صدامیان در ورودی خرمشهر ایفا کرد و بالاخره همراه با فاتحان لشکر اسلام، پیروزمندانه وارد خرمشهر شد.
حمید باکری بعد از عملیات «رمضان» برای فعالیت دائمی در سپاه پاسدارن مصممتر شد و در عملیات موفقیتآمیز «مسلمبنعقیل» بهعنوان مسئول خط تیپ عاشورا، چندینبار خود در جنگ تن به تن و پرتاب نارنجک دستی به قوای دشمن شرکت کرد و از ناحیه دست مجروح شد؛ بنابراین پس از احراز شایستگیهایش، از طرف فرماندهی وقت کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، بهعنوان فرمانده تیپ حضرت ابوالفضل (ع) منصوب شد.
بعد از عملیات «والفجر مقدماتی»، بهعنوان معاون لشکر 31 عاشورا منصوب شد. شرکت در عملیاتهای «والفجر 1»، «والفجر 2» و «والفجر 4» ازدیگر عرصههای مجاهدتهای حمید باکری است که همیشه دوش بدوش نیروهای رزمنده بسیجی خود، در خطوط اول حمله شرکت میکرد و با خونسردی زیادی که داشت، همیشه فرماندهان زیر دست خود را به استقامت و تحمل سختیهای صحنههای نبرد ترغیب میکرد و به آنها یاد میداد که چگونه با محدودیت امکانات مادی، در مقابل دشمن سراپا مسلح و برخوردار از پیشرفتهترین امکانات جنگی آنزمان، با اتکا به ایمان و معنویت و با قدرت اراده و تکیه بر توانمندیهای خود، باید جنگید. حمید در «والفجر یک» از ناحیه پا و پشت، زخمی و بستری شد که پایش را از ناحیه زانو عمل جراحی کردند. اطرافیانش متوجه بودند که از درد پا در رنج است؛ ولی هیچوقت این را به زبان نیاورد.
تصرف «پل مجنون»، بزرگترین حماسه «حمید» پیش از شهادت
حمید باکری در عملیات «خیبر»، با اولین گروه پیشتاز که قبل از شروع عملیات، میباید مخفیانه در عمق دشمن پیاده میشدند و مراکز حساس نظامی را به تصرف در میآوردند و کنترل منطقه را در دست میگرفتند، عازم ماموریت شد و ساعت ۱۱ شب سوم اسفند سال ۱۳۶۲ که لحظه شروع عملیات خیبر بود، با بیسیم، خبر تصرف پل مجنون که به افتخار او «پل حمید» نامیده شد، را در عمق ۶۰ کیلومتری عراق به نیروها اطلاع داد.
تصرف این پل موجب شد تا دشمن متجاوز قادر نشود که نیروهای موجود در جزایر مجنون را فراری دهد و یا نیروی کمکی برای آنها بفرستد؛ لذا در نتیجه تمام نیروهایش در جزایر کشته یا اسیر شدند و این عمل قهرمانانه فرمانده و بسیجیهای شجاع او، ضمانتی در موفقیت این قسمت از عملیات خیبر بود و سرانجام با ۲ روز جنگ شجاعانه در مقابل انبوه نیروههای زرهی دشمن فقط با نارنجک و آر. پی. جی و کلاشینکف، با قلبی پر از ایمان و عشق به شهادت، خودش همراه با همسنگرانش تا آخرین لحظه جنگیدند و سرانجام... شهادت
شهادت «حمید آقا» را باور نمی کردم!...
«محمدحسن سهرابیفر» از رزمندگان جانباز لشکر ۳۱ عاشورا، آخرین لحظات حیات سردار شهید «حمید باکری» را چنین روایت میکند: «جزیره زیر آتش بیامان دشمن بود و تیراندازیها فرصت پلک زدن نمیدادند. عملیات «خیبر» وارد چهارمین روز خود شده بود و این طرف پل «شحیطاط» کنار «حمید باکری» ایستاده بودم، حمیدآقا نیروهایی که تازه به خط میآمدند را هدایت میکرد که آنجا سنگر بگیرند. پل «شحیطاط» - تنها راه ارتباط جزیره مجنون با خشکی- به یُمن تدبیر و فرماندهی او تصرف شده و با وجود جنگ سخت و نابرابر، دست ما بود. حمیدآقا خسته بود و چندروز چشم روی هم نگذاشته بود، ولی سرپا بود و نیروهای خط مقدم نبرد را در جزیره مجنون جنوبی هدایت میکرد. دشمن فشار زیادی میآورد تا ما را از پل عقب براند ولی هنوز مقاومت میکردیم. حضور حمید آقا در مقام جانشین لشکر در آنجا، مایه دلگرمی و قوت قلب رزمندهها و امید فرماندهان شده بود. کنار حمیدآقا ایستاده بودم که خمپارهای پشت سرمان اصابت کرد و دهها ترکش در بدنش (از کمر به بالا) نشست و یکی هم به زانوی پای راست من اصابت کرد. زخمهای حمیدآقا به قدری کاری بود که نتوانست روی زمین بنشیند. روبهروی ما برکه کوچکی وجود داشت و روی آب جعبه مهمات چوبی خالی بود. حمیدآقا که نتوانست خودش را سرپا نگه دارد، هنگام افتادن یک لحظه در روبهرویش متوجه برکه و جعبه مهمات روی آب شد. در حالی که به رو میافتاد، هر دو دستش را روی جعبه مهمات گذاشت تا داخل آب نیفتد. دست انداختم زیر بغلش و نگذاشتم داخل آب بیفتد؛ کشیدم به سینه خاکریز (سدبند) و دیدم از دهانش باریکه خون میآید. فهمیدم ترکشها کار خودشان را کردهاند. حمیدآقا چیزی نگفت و چشمانش آرامآرام بسته و دنیا پیش چشمانم تیره شد. شهادت «حمید باکری» را باور نمیکردم...»
به روایت سردار شهید «احمد کاظمی»: دیدم خون از سرش جوشید روی خاک...
«ديگر نه نيرويی میتوانست برسد، نه آتش مقابله داشتيم، نه راهی برای رسيدن مهمات به خط. تصميم گرفتم بمانم. احساس میکردم راه برگشتی هم نيست که ناگهان خمپاره شصتی آمد خورد کنارمان و ديدم حميد افتاد و ديدم ترکش آمد خورد به گلويش و ديدم خون از سرش جوشيد روی خاک. ديدم خون راه باز کرد و آمد جلو، ديدم دارم صدايش میزنم حميد!... حمید! و ديدم خودم هم ترکش خوردهام و ديدم بيسيمچیام آمد، خون دستم را ديد و اصرار کرد بروم عقب...»
حمید هم مثل بقیه! چه فرقی میکند؟!
همه فکر میکردند، چون حمید بچه دارد، آقا مهدی نمیگذارد او برود جلو. بعد از شهادت حمید، خواهرش با ناراحتی از مهدی پرسید «مهدی! چرا حمید؟» آقا مهدی گفته بود: «پس چه کسی؟ حمید هم مثل بقیه! چه فرقی میکند؟»
دستش را گذاشت روی پیشانی و گفت: یک ترکش خورد به اینجا!...
وقتی به ارومیه رسیدیم تازه فهمیدم جنازهای در کار نیست. بدنش مفقود بود من همیشه از روزی که باید با جنازه حمید روبهرو میشدم میترسیدم، حس میکردم دیدن چنین منظرهای خارج از طاقت من است و حمید خودش انگار این را میدانست.
روزهای اول، خیلی گریه میکردم؛ یک شب خوابش را دیدم گفت: «چرا اینقدر گریه میکنی؟» گفتم: «میخواهم بدانم چطور شهید شدی؟» گفت: «تو هم به چه چیزهایی فکر میکنی! یک ترکش خورد به اینجا... (اشاره کرد به پیشانیاش) ... و شهید شدم.»
توی جزیره بودهاند؛ جزیره مجنون. آنهایی که آن لحظات یا کمی بعد با حمید بودهاند میگفتند نزدیک پل و با انفجار یک خمپاره شصت، شهید شده. یکی از دوستانش تعریف میکرد که: «حمید، تمام مدت در حالی که فقط بیسیمچیاش همراهش بود، در طول سیلبند، قدم میزد. دستش را هم گذاشته بود روی کمرش و چون قدش بلند بود، سرش را کمی پایین گرفته بود که عراقیها نزنندش. انگار داشت توی یک باغ گردش میکرد؛ جلوی هر سنگری میایستاد، احوالپرسی میکرد، وضع مهمات را میپرسید و میرفت جلوتر. بعد از منفجر شدن خمپاره ما دیدیم بیسیمچی حمید تنها برگشته، رفتیم سراغ حمید آقا دیدیم پیکرش را کشیدهاند توی یک گودی که داخل سیلبند کنده بودند. سینه و سرش پر از ترکش بود و یک پتوی سربازی کشیده بودند رویش که به قد او کوتاه بود. پوتینهایش مانده بود بیرون و پاشنههایش توی آب بود. از آن طرف عراقیها آتششان را چند برابر کرده بودند. خیلی از بچهها سعی کردند جنازه را بیاورند عقب، اما هرکس میرفت میزدندش. ما تصمیم گرفتیم هر طور هست حمید را بیاوریم عقب، که آقا مهدی پیغام فرستادند اگر میشود جنازههای دیگران را هم آورد این کار را بکنید. اگر نمیشود، حمید هم پیش بقیه شهدا بماند.»
اگر توانستید همه را برگردانید، حمید را هم بیاورید!
پس از شهادت حمید باکری در عملیات، به سردار شهید «مهدی باکری» خبر داده شد که برادرت شهید شده است و میخواهیم پیکرش را برگردانیم؛ اما مهدی باکری اجازه نداد و از پشت بیسیم، این جمله تاریخی را به زبان آورد: «همه آنها برادرهای من هستند. اگر توانستید همه را برگردانید، حمید را هم بیاورید.»
به هیچ چیز غیر خدا، دل نبندید...
و اینک وصیتنامه شهید که در تاریخ 30 بهمن 62 و تنها یک هفته پیش از شهادت به نگارش آمده است:
بِسمِ رَبِّ الشُّهَداءِ وَالصِّدِّیقِینَ
در این لحظات آخر عمر سرتاپا گناه و پشیمانی وصیت خود را مینویسم و علم کامل دارم که در این مأموریت شهادت، جان به پروردگار بزرگ تسلیم نمایم. انشاءالله که خداوند متعال با رحمت و بزرگواری خود، گناهان بیشمار این بنده خطاکار را ببخشد.
وصیت به احسان و آسیه عزیز:
شناخت کامل در حد استطاعت خود از خداوند متعال پیدا نمایید و در پی مسائل اعتقادی، تحقیق و مطالعه کنید و با تفکر زیاد، به اصول اعتقادی یقین کامل کسب کنید.
آشنایی کامل با قرآن کریم که نجاتبخش شما در این دنیای سرتاپا گناه خواهد بود داشته و در آیات تفکر زیاد نماید و با صوت قرآن را فراگیرید؛
از راحتطلبی و بهدستآوردن روزی به طور ساده دوری کنید و دائم باید فردی پرتلاش و خستگیناپذیر باشید؛
یقین بدانید تنها اعمال شما که مورد رضایت خداوند متعال قرار خواهد گرفت اعمالی است که تحت ولایت الهی و رسول (ص) و امامش باشد در هر زمان و در هر وقت همت به اعمالی بگمارید که مورد تأیید رهبری و امامت باشد؛
به کسب علم و آگاهی و شناخت در تاریخ اسلام و تاریخ انقلاب اسلامی اهمیت زیادی قائل باشید؛
قدر انقلاب اسلامی را بدانید و مدام در جهت تحکیم مبانی جمهوری اسلامی کوشا باشید و زندگی خود را صرف تحکیم پایههای آن قرار دهید؛
در زندگیتان همواره آزاد باشید و به هیچچیز غیر از خدا آنچه که فانی است دل مبندید و بدانید که دنیا زودگذر و فانی است و فریب زرقوبرق دنیا را نخورید. برحذر باشید از وسوسههای نفس و مدام به یاد خدا باشید تا از شر نفس و شیطان در امان باشید.
حمید باکری
30 بهمن 1362