تعداد بازدید: ۶۹
نوید شاهد –کتاب «سردار سوخته» به قلم مجتبی اسماعیلی، مستندی از زندگی سردار شهید محمدتقی اسماعیلی(کمانکش) فرمانده گردان ویژه حمزه سیدالشهدا مریوان را روایت می‌کند. در ادامه قسمتی از خاطرات سرهنگ رضا اسماعیلی از شهید در دوران قبل و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی را می‌خوانیم.

جسارت و شهامت «سردار سوخته»

به گزارش نوید شاهد، سرهنگ رضا اسماعیلی، از پاسداران و یادگاران هشت سال دفاع مقدس درباره حوادث اول انقلاب و  خاطراتش از شهید می‌گوید: «شهید در سال 57 در منزل پدری کتاب‌های زیادی از امام خمینی(ره)، شهید مطهری، دکترعلی شریعتی و دیگر علما و روحانیون مبارز داشتند که نگهداری برخی از این کتاب‌ها، جرم محسوب می‌شد. اگر می‌فهمیدند، او را دستگیر می‌کردند. چندین بار او را تعقیب کرده بودند و منزل پدر شهید را شناسایی نموده و به دنبال او بودند ولی موفق نمی‌شدند دستگیرش کنند. یک روز متوجه  شده بود که می‌خواهند خانه را مورد بازرسی قرار دهند. به من و برادرش بهمن گفت: «بیایید خانه کارتان دارم.» وقتی رفتیم، تعداد زیادی از کتاب‌ها را که خودش می‌دانست، جدا کرد و در دو گونی قرار داد. ساعت تقریبا 10 صبح بود که گونی کتاب‌ها را به کول گرفتیم و با پای پیاده حرکت کردیم.

حجم کتاب‌ها آن قدر زیاد بود که به سختی راه می‌رفتیم. قرار بود آن‌ها را از شهر خارج کنیم و ببریم روستای استهلک و در منزل قدیمی پدر ایشان مخفی کنیم.

خلاصه ترسان و لرزان حرکت کردیم و خودمان را به جاده اراک رساندیم. در آن روز، شهر در اوج تظاهرات و درگیری بود.

ماموران رژیم در حال تیراندازی پراکنده و هوایی و متفرق کردن تظاهرات کنندگان بودند. خودمان را به محل اداره پست فعلی، که به صورت ساختمانی نیمه کاره بود، رساندیم. در همین حین، دو دستگاه نفربر زرهی که سربازان و نیروهای انتظامی روی آن سوار بودند، اتفاقی آمدند و جلوی همین ساختمان که ما رسیده بودیم توقف کردند. آقا تقی گفت: «کتاب‌ها را پشت دیوار بگذارید، برویم پشت ساختمان مخفی شویم». در آن لحظه، فکر کردیم ماموران ما را دیده‌اند و بخاطر ما آمده‌اند. بنابراین به اقتضای سن من و آقا بهمن(اخوی شهید)، چون از شهید کوچکتر بودیم خیلی ترسیدیم.

همینطور که روی زمین خوابیده بودیم شهید گفت: «نترسید اگر طرف ما آمدند، شما سریع فرار کنید. نگران من نباشید». مدتی گذشت، بعد از چند دقیقه آقا تقی بلند شد، نگاهی به آنها کرد و گفت:«نترسید آنها ما را ندیدند وگرنه تا به حال سراغمان آمده بودند».

با این صحبت آقا تقی کمی آرام شدیم. خوشبختانه نفربرها بعد از مدتی رفتند و ما مجددا کتاب‌ها را کول گرفتیم و با هر مشقتی بود با یک ماشین سواری آنها را رساندیم روستا و در تنور خانه قدیمی پدر شهید مخفی کردیم. عصر همان روز مجددا به خمین برگشتیم. محمدتقی واقعا بسیار جسور و با شهامت بود. آن روز اگر ما را می‌گرفتند، معلوم نبود چه فرجامی داشتیم، ولی او آرامشی غیر قابل توصیف داشت. شهید در بین خانواده، اقوام و فامیل الگو و سرمشق بود و شخصیتی تاثیرگذار و هدایتگر داشت.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده