
به گزارش نوید شاهد قزوین:
... تنگ غروب و آفتاب در حال خداحافظی بود، زمین و آسمان سرخ و دلم گرفته بود،
عجب شبی بود و ای کاش این شب اصلا نمی آمد.
سرباز عراقی چراغ قوه پر نوری که دستش بود را به روی ما انداخت تا خارجی ها
بهتر عکس بگیرند.
من از همه جوانتر بودم و در صف اول نشسته بودم، عکاس
خارجی دوربینش را به سمت من گرفت، سرم را انداختم پایین، سرباز عراقی سرم
را از زمین و با خشم خاصی بلند کرد، دوباره سرم را به عقب برگرداندم،
نمی خواستم از چهره ام که جوان بود و عاشق خمینی(س)، سوء استفاده کنند.
این بار سرباز عراقی دست گذاشت به زخم سرم که هنوز تکه ترکشی داخلش بود و
سرم را برگرداند.
دل ام از حال رفت و دیگر بی حال نشستم و عکاس هم عکسش را
گرفت.
بسیجی آزاده، رضا نظرنژاد
منبع: بنیاد شهید و امور ایثارگران استان قزوین.