کد خبر: ۳۹۹۳۴۸
تاریخ انتشار: ۲۱ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۳:۲۹
سردار شهید عباس کریمی در قامت یک همسر در گفت و شنود با خانم زهرا منصف
قصه فرماندهان بدون در نظر گرفتن نقش همسرانی که با ایثار بسیار جهاد فی سیل الله از خود به جای گذاشتند بیهوده است.مردانی که با دشمن به زبان گلوله حرف می زدندو زبان عشقشان به یاد همسرانشان بود. روایت زندگی شهید کریمی را از بان همسر ایشان می خوانیم.

زندگی ما با رمز «یازهرا» گره خورده بود


نوید شاهد: رسم گفت و گوها است که در ابتدا بخواهیم خودتان را معرفی کنید.

«زهرا منصف » هستم. در سال 1338 متولد شده ام و دارای تحصیلات سیکل و علوم حوزوی هستم.

درباره آشنایی خود با «حاج عباس کریمی » توضیح دهید.

با حاج عباس کریمی در سال 1361 آشنا شدم.

حاج عباس می گفت: «در عملیات فتح المبین زخمی شدم و مدتی در بیمارستان بستری بود.

وقتی بود برای فکر کردن؛ فکر برای تشکیل خانواده. » این زمان مصادف شد با ازدواج یکی از دوستان عباس. همسر این دوست مرا به عباس معرفی کرد. عباس هم به رسم کاشانی ها به خواستگاری ام آمد. احساس کردم هم فکر و هم دل هستیم. استخاره کردم. آیه های 34 تا 36 سوره نور آمد: «اللَّ نوُرُ السَّموَتِ وَالْارْضِ مَثلَ نوُرهِ کَمِشْکَوه.... » (چه خوب است به آیه ها نگاه کنید! ببینید خداوند وقتی می خواهد کسی را هدایت، چه بیان واضحی دارد.) تصمیمم قطعی شد. خرید مختصری کردیم و عقد ما روز بیست و یکم مهرماه سال 1361 جاری شد.

خیلی خوشحال بودیم. روز بعد از مراسم عقد، با عباس به مزار شهیدان رفتیم. عباس گفت: «وقتی برای خواستگاری به سراغت آمدم، بار سنگینی بر سینه ام حس می کردم. این حال من با شنیدن نامت (زهرا) آرام شد و وقتی به درخواست من برای ازدواج جواب مثبت دادی، انگار همه درهای بسته به رویم گشوده شد.»

آغاز زندگی مشترک شما مصادف بود با اوج جنگ در جبهه ها...

زندگی مشترک ما از 21 مهرماه سال 1361 تا 12 اسفندماه این سال، به این صورت گذشت که من در کاشان بودم و عباس در منطقه جنگی. گاهی تلفن می زد و ماهی یک بار هم به مرخصی می آمد. به او می گفتم: «نمی توانی بیشتر بیایی؟ » می گفت: «اگر اختیار به خودم بود، همیشه پیش شما می ماندم. اما تکلیف نمی گذارد. » 12 اسفند ماه 1361 ، با هم به شهرک نیمه ویران «سلمان » در شهر شوش رفتیم. عباس، اتاقی در آنجا گرفته بود. به خاطر نزدیک شدن ما به هم این کار را کرد. همین که می توانستیم همدیگر را زودتر ببینیم، کافی بود. در همین شهرک وقتی عباس به عملیات والفجر مقدماتی می رفت، به من گفت:« از خداوند بخواه فرزندی به ما عطا کند. » گفتم: «توکل به خدا. هر چه خواست همان می شود.» باخبر شدم که این عملیات، به موفقیت کامل نرسیده است. خودم را برای روبه رو شدن با روحیه ایشان آماده کردم. حاج عباس، وقتی از منطقه جنگی آمد، مثل همیشه سرش را پایین انداخت و گفت: «من شرمنده تو هستم. من نمی توانم همسر خوبی برای تو باشم.» پرسیدم: «عملیات چطور بود؟ » گفت: «خوب بود! » گفتم: «شکستش خوب بود؟! » گفت: «جنگ است دیگر. یک دفعه ما جلو می رویم یک دفعه آنها. یک بار ما می کشیم، یک بار کشته می شویم. در جنگ که نان و خرما خیر نمی کنند! » با روحیه عجیب و خیلی عادی گفت: « جنگ ما با همه خصوصیات و مشکلاتش در جبهه است و زندگی با همه ویژگی هایش در خانه. » یکی از ویژگی های عباس این بود؛ وقتی او به خانه می آمد، ما نمی فهمیدیم که در صحنه جنگ بوده و با شکست یا پیروزی آمده است.

داوود، پسرتان، کجا به دنیا آمد؟

سال 1362 از شوش به اسلام آباد غرب و از آنجا به دزفول نقل مکان کردیم. برای تولد فرزندمان در خرداد سال 1363 در شهر اندیمشک بودیم. مثلا یادم هست که عباس در دوران بارداری من، لباس های خاک گرفته جبهه را به خانه نمی آورد و همانجا می شست. زندگی دیگری داشت شروع می شد. زمان تولد فرزندمان، عباس مرا به شهر دزفول برد. در طول راه نشانی بیمارستان را می پرسید. در خیابانی به او گفتند که آخر این خیابان بیمارستان «زهرا )س( » است. وقتی نام بیمارستان را شنید چنان گفت: «یا زهرا » که من فکر کردم اتفاقی افتاده است. گفتم: «عباس! چی شد؟ » گفت: «یا زهرا... این رمزی در زندگی ما است. « گفتم: چطور؟ » « گفت: د ر عملیات فتح المبین مجروح شدم، که با رمز «یا زهرا)س( » شروع شده بود. با زنی ازدواج کردم که نامش «زهرا » است؛ تولد فرزندم هم در بیمارستان زهرا است! » عباس، درست می گفت. زندگی ما با رمز «یا زهرا)س( » گره خورده بود. آن چنان که شهادت حاج عباس هم در عملیات بدر بود که با رمز «یا زهرا)س( » شروع شده بود.

تواضع و فروتنی حاج عباس کریمی زبانزد بود؛ آن هم در مقام فرماندهی یک لشگر.

یکی از برادران بسیجی تعریف می کرد: « در جبهه دلم می خواست فرمانده لشکرم، حاج عباس کریمی را از نزدیک ببینم. روزی در سنگر نشسته بودم، سفره کوچکی جلویم باز بود و نان می خوردم. برادری را دیدم که از کنار سنگر می گذشت. گفتم: بسم الله، بفرمایید... او هم آمد کنار من نشست و نان خورد. گفتم: برادر! فرمانده لشکر را می شناسی؟ گفت: چه کارش داری؟ گفتم: می خواهم او را ببینم. گفت: اگر کاری داری بگو، من او را می شناسم. گفتم: نه، می خواهم از نزدیک ببینمش. گفت: باشد. هر وقت او را دیدم، نشانت می دهم. این برادر بلند شد و رفت و چند لحظه بعد دیدم یکی از برادران همرزم به سوی من می دود و می گوید: آن برادر که سر سفره بود، فامیلت بود؟ گفتم: نه، چطور؟ گفت: مگر او را نمی شناختی؟ گفتم: نه! گفت: او فرمانده لشکر، حاج عباس کریمی است! »

تواضع و فروتنی عباس باورنکردنی بود. همیشه عادت داشت، وقتی من وارد اتاق می شدم، بلند می شد و قامت می ایستاد. یک روز وقتی وارد شدم روی زانوانش ایستاد. ترسیدم. گفتم: «عباس! چیزی شده؟ پاهایت چطورند؟ » خندید و گفت: «نه، شما بد عادت شده اید! من همیشه جلوی تو بلند می شوم. امروز خسته ام، به زانو ایستادم. »

می دانستم اگر سالم بود، بلند می شد و می ایستاد. اصرار کردم که بگوید چه ناراحتی دارد. بعد از اصرار زیاد من گفت: «چند روزی بود که پاهایم را از پوتین درنیاورده بودم. انگشتان پاهایم پوسیده است. نمی توانم روی پا بایستم. » عباس با همان حال، صبح روز بعد به منطقه جنگی رفت.

این اتفاق به من نشان داد که حاج عباس کریمی از بندگان خاص خداوند است.

من عادت داشتم که موقع قسم خوردن می گفتم: «به جان خودم « ،» به مرگ خودم ». عباس در مورد این عبارت ها عکس العمل نشان می داد. ناراحتمی شد. یک بار خودش این عبارت ها را به زبان آورد. من اعتراض کردم. گفت: «حالا متوجه شدی وقتی تو می گویی"به مرگ خودم"، من چه حالی دارم. تو تنها مال خودت نیستی. تو شریک زندگی منی. »

یک بار هم وقتی برای عوض کردن پانسمان ختنه پسرمان به بیمارستان رفته بودیم، پرستار به من و عباس گفت: «دست و پای داوود را نگه دارید تا من پانسمان را باز کنم. » عباس رو کرد به من و گفت: «من طاقت این کار را ندارم. خودت دست و پای داود را نگه دار! » این کار عباس از سر مهر و عطوفتش بود و برای من تصور این فاصله بین مهر و عطوفت در زندگی و خشونت در میدان های جنگ باورنکردنی بود.

حاج عباس به فرزندش داوود، علاقه زیادی داشت. بچه را در آغوش می گرفت و مهر قلبی اش را به او هدیه می کرد. اما گاهی می گفت: «نمی خواهم داوود به من عادت کند. » می گفتم: «چرا؟ » می گفت: « می ترسم تو را خیلی اذیت کند. » حاج عباس به فکر بعد از خودش بود. در تربیت داوود هم به دنبال راحتی من بود. می گفت: «راضی نیستم بچه ام جلوی مادرش بایستد یا بلند حرف بزند. » این حرف عباس را به داوود گفته ام.

اگر کوچکترین اشتباهی از او سر بزند، به سرعت رضایت مرا جلب می کند. می گوید: «پدرم راضی نیست! »


زندگی ما با رمز «یازهرا» گره خورده بود

این همه زیبایی در قامت یک مرد برای ما که این قدر از او دور هستیم، فوق العاده است. شما دوری خودتان را از او چگونه تحمل میکردید؟

عباس، مهربان بود. کلمات زیبایی برای ابراز مهر و محبتش به کار می برد و من، انتظار در روزهای دوری از او را این گونه فراموش می کردم. گاهی به عباس می گفتم: «اگر تو این زبان را نداشتی، چه می کردی؟ » همین زبان مهر و محبت و عاطفه او در دوران فراغش به ما صبر می دهد.

آخرین ساعت دیدارتان کجا بود؟ یادی از آن لحظه ها دارید؟

روزهای آخر بهمن ماه سال 1363 ، عباس از منطقه جنگی به خانه آمد. نگران و بی قرار بود. می گفت: «فرصت کم است. آمده ام سلامی بدهم و بروم. » عباس برای خداحافظی آمده بود و می خواست زود برود. برای شرکت در جلسه مهمی در اهواز به دنبالش آمده بودند. گفتم: «عباس! چه زود می روی؟ » گفت:« آمده بودم یک ساعتی بمانم. دیدی که نشد، اما خوشحالم که لااقل شما را دیدم. » احساس می کردم عباس در خود چیزی می بیند و این را از من پنهان می کند.

در حال لباس پوشیدن، با داوود حرف می زد و بازی می کرد. داوود هم دست و پا می زد و می خندید.

لحظه خداحافظی رسید. داوود را بغل کردم و جلوی در ایستادم. عباس مقابل من ایستاد. نگاهی از بالا تا پایین به من و بچه انداخت؛ بعد سر به زیر گفت: «خداحافظ! » گفتم: «به امید خدا! » دوباره سرش را بلند کرد و همان نگاه را تکرار کرد. این نگاه داشت امانم را می برید. اما نمی خواستم گریه کنم. گفتم: «عباس! کاری داری؟ » سرش را پایین انداخت و باز بالا آورد. برای سومین بار نگاهم کرد. انگار با تمام وجودش با من خداحافظی می کرد. تحمل نگاهش برایم سخت بود. دوباره راه گریه را بستم. گفتم: «عباس! اگر حرفی یا کاری داری، بگو! » گفت: «نه! فقط خیلی دلم می خواست با هم به دیدار پدرت می رفتیم، اما می بینی که نشد. » آن روزها، پدرم عمل جراحی داشت و در بیمارستان بود. گفتم: «اشکالی ندارد؛ به امید خدا بعد از این. » عباس از خانه خارج شد و من به گریه امان رها شدن دادم...

شما در بیمارستان نجمیه تهران با خواب ابدی مردی روبه رو شدید که تا دیروز، زندگی شما را در مهر و محبت غرق کرده بود...

حاج عباس، روز پنجشنبه 23 اسفند سال 1363 ، ساعت سه بعدازظهر به شهادت رسید. در همین لحظه ها داوود هشت ماهه ی عباس بی تاب بود به شدت گریه می کرد. غروب این روز، داوود تب کرد. این گریه و تب بدون علت در کنار خاطره خداحافظی بیست و هفت روز قبل با عباس، خیلی نگرانم کرد. شب جمعه را تا صبح با دلتنگی و گریه سر کردم. روز جمعه با خانم ها قرار گذاشتیم که به نماز جمعه برویم. هنوز راه نیفتاده بودیم که تلفن زنگ زد. یکی از خانم ها تلفن را برداشت. بعد از سلام و احوالپرسی، چیزی نگفت و چند لحظه بعد، رنگ از چهره اش پرید.

گفتم: «چه خبر؟ » گفت: «برادر ملکی شهید شده و چند نفر از برادران هم زخمی شده اند. » گفتم: «عباس... » گفت: «می گویند سالم است... » قلبم گواهی دیگری می داد. اما گفتم: «آماده رفتن به نماز جمعه بشویم. » خانم ها گفتند: «ما نمی آییم! » و دیدم برخورد و رفتارشان نسبت به داوود عوض شده است. برای غسل روز جمعه به حمام رفتم. نشستم و گریه کردم. گفتم: «خداوندا! می دانم که اتفاقی برای عباس افتاده است. اگر مجروح شده، شفایش را از تو می خواهم و اگر شهید شده، صبر و طاقت؛ چون تحمل شنیدن این خبر را ندارم! » از حمام بیرون آمدم. احساس می کردم خداوند به من صبر و طاقتی داده است. با سئوال و اصرار می خواستم از خانم ها خبری درباره عباس بگیرم.

لحن حرف های خانم ها نشان می داد که چیزی هست ولی آنان هم باورشان نشده است. بالاخره گفتند: « باور کن چیزی نشده، عباس فقط زخمی شده! » گفتم: «الان کجاست؟ » گفتند: «بیمارستان! »

گفتم: «در کدام شهر؟ » اول گفتند اهواز و بعد تهران. گفتم: «پس می روم تهران! » به خانواده ام خبر دادم. با یکی از برادران به سوی تهران حرکت کردیم. زمان، کند می گذشت. داوود بغلم بود و تبش یک لحظه قطع نمی شد. صدای قرائت قرآن از رادیوی ماشین بلند بود. انگار جای قلبم در قفسه سینه تنگ شده بود و می خواست از جا کنده شود. اشک هایم جاری شده بود.

در اولین ساعت های شب به قم رسیدیم. به دیدار همسر شهید باکری و همسر شهید زین الدین رفتم. اتفاق را بازگو کردم. آنان رفتند و پرسیدند و با اشاره، خبر شهادت عباس را به من دادند. فهمیدم چه اتفاقی افتاده است، اما باور نمی کردم و نمی خواستم قبول کنم.

به تهران رسیدیم؛ جلوی در بیمارستان نجمیه؛ نمی دانستم در این حال عباس را چگونه ببینم. برادری که با من بود، به داخل بیمارستان رفت و دو خانم پرستار بیرون آمدند. گفتند: «حاج عباس در اتاق سی سی یو است. اجازه ملاقات ندارید. از طرفی اگر بقیه مجروحان متوجه شوند که حاجی اینجاست، بیمارستان شلوغ می شود. » اصرار کردم

که فقط برای لحظه ای و حتی از پشت شیشه عباس را ببینم. اما قبول نکردند. همه اینها خبر از شهادت عباس داشت، اما نمی خواستم قبول کنم. آن شب به خانه ی خواهر عباس رفتم. نیمه شب ناچار شدم داوود را به دکتر ببرم. از شدت تب می سوخت. صبح روز بعد، همسر شهید عبادیان به دیدارم آمد. وقتی با هم رو به رو شدیم، دیگر همه چیز برایم تمام شد. فقط مانده بود که یک جنازه را ببینم. به بیمارستان نجمیه رفتم. پاهایم توان جلو رفتن نداشت. جنازه عباس را که روبه رویم قرار دادند، چشم هایم را بستم. زیر

پلک هایم فقط اشک بود. به سختی چشم هایم را باز کردم و کسی را در قاب آنها دیدم که هروقت وارد اتاق می شدم تمام قد و متواضع بلند می شد. او که برایم تمام قد می ایستاد، حالا چه آرام خوابیده. سرم را روی سینه اش گذاشتم و با جسم خاکی مردی وداع کردم که در مهر و عاطفه و در جنگ و جبهه نمونه بود.

عباس، روز بیست و هفتم اسفندماه سال 1363 ، به وصیت خودش در بهشت زهرا دفن شد و خاک مردانی را که خیلی چیزها در سینه شان پنهان است، پذیرا شد.

زندگی بعد از عباس خیلی سخت است. اما یک حقیقتی هم وجود دارد، اینکه عاطفه و مهر و محبت وصف ناپذیر عباس در دوران زندگی، بعد از شهادتش هم در زندگی من جاری است، در همه جای زندگی ام. عباس را زنده می بینم.

به هر مشکلی برمی خورم به سراغم می آید. در تصمیم گیری ها کمکم می کند. جسم عباس در خانه نیست، ولی همه چیز او هست. داوود هم آن قدر درباره ی پدرش از من )حرف و خاطره( شنیده که گویی سال ها با عباس زندگی کرده است.

حاج عباس کریمی، چنان جنگید که انگار هیچ وظیفه ای جز جنگیدن علیه تجاوز دشمن نداشت و چنان زندگی کرد که انگار فقط برای زندگی کردن آفریده شده است.

خاطره ای به یادم آمد. بگویم. در روزهای جنگ، جمعی از خانم ها )همسران سرداران و رزمندگان( در پادگان «الله اکبر » شهر اسلام آباد غرب زندگی می کردند. یادم می آید در همان روزها، یکی از خانم ها بیمار شد. به خاطر درد شدیدی که داشت، حتی یک لحظه نمی توانست بایستد. باید مدام می نشست. در این حال هم از درد به خود می پیچید. حال این خانم مصادف شد با بازگشت همسرش از منطقه جنگی. بارویی شاد و چهره ای خندان پذیرای همسرش شد. انگار درمان شده بود. همسر این خانم، ساعتی بعد از دیدارشان به منطقه جنگی برگشت. بعد از این جویای حالش شدم. پرسیدم: «چه کردی؟ » گفت: «نگذاشتم متوجه بیماری ام شود! » گفتم: چرا؟« باید می گفتی! » گفت: «چون برای رفتن عجله

داشت، دلم نیامد نگرانش کنم. » این، تنها گوشه ای از عشق و محبت زنان گمنام دیروز و امروز و فرداست؛ حال، قضاوت با شما.

قصه فرماندهان بدون در نظر گرفتن نقش همسران آنها کاری بس بیهوده است. زنانی که با ایثار و فداکاری بسیار در روند شک لگیری شخصیت مردان خود جهاد فی سبیل الله از خود به جای گذاشتند. تحمل نبود مردان در کنار خانواده شاید برای ما که در زندگی روزمره خود غوطه وری گشت هایم ناشدنی باشد اما آن روزها این همسران بودند که با آب و قرآن مردان خود راهی میدان نبرد م یکردند. مردانی که با دشمن به زبان گلوله و فشنگ حرف می زدند و زبان عش قشان به یاد همسرا نشان بود.

منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 119


مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
Histats.com START (aync) Histats.com END