کد خبر: ۳۹۹۲۴۲
تاریخ انتشار: ۱۸ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۶:۵۴
روایتی از حضور شجاعانه شهید عباس کریمی در عملیات بدر در گفت و شنود با سردار محمدحسین دینی
بازبینی واقعیت های جنگ تحمیلی لطف بزرگی است برای آیندگان. در میان کلام آقای دینی پیدا کردن صداقت کار دشواری نیست.و از شجاعت فرمانده اش برایمان سخن می گوید. او در عملیات بدر بیسیم چی عباس کریمی بود و تا آنجا که توان داشت در کنار او ایستاد.

تنها فرماند های که به رودخانه دجله رسید

آشنایی شما با حاج عباس کریمی کجا و از چه زمانی آغاز شد؟

من قبل از عملیات خیبر چندین مرتبه به لشگرمحمد رسول الله)ص( آمدم اما خیلی کوتاه و برای حضور در عملیات ها آمدم. در این حضورها هم به کسی کاری نداشتم. چون محل خدمت من گیلانغرب بود و فقط موقع عملیات ها به لشگر می رفتم. ماموریت خاصی هم نداشتم، بیشتر برای دل خودم و اینکه دوست داشتم در عملیات حضور داشته باشم به لشگر می آمدم. اولین بار در عملیات بیت المقدس)آزادسازی خرمشهر( به لشگر آمدم و به گردان حبیب رفتم. گردانی که فرمانده اش محسن وزوایی بود. با اینکه همه اسناد موجود اعلام می کند که آن روزها وزوایی فرمانده محور عملیات لشگر بود اما فرماندهی گردان حبیب کاملا در اختیار وزوایی قرار داشت. در همان پشت جاده اهواز- خرمشهر در مرحله اول عملیات که گردان حبیب درگیر بود، هدایت کار با محسن وزوایی بود.

تا عملیات خیبر به همین صورت بود که گفتم. یعنی مدتی برای عملیات حضور داشتم و بعد از اتمام عملیات هم به منطقه یگان خدمتی خودم برمی گشتم. هر دفعه هم که می آمدم در یک گردان و یا بخشی مشغول به فعالیت می شدم. در عملیات خیبر به قسمت مخابرات رفتم و مدتی ماندم. مرحله اول عملیات خیبر، لشگر از منطقه طلائیه به دشمن حمله کرد و یکسری یگان ها هم از جزیره به دشمن زدند. آن موقع مسئول اطلاعات لشگر، عباس کریمی و مسئول محور عملیات هم سید محمدرضا دستواره بود.

در طلائیه چند شب به خط دشمن زدیم ولی موفق نشدیم که به ناچار یکسری یگان ها را از جزیره آوردند که یکی از آنها لشگر 14 امام حسین)ع( به فرماندهی حاج حسین خرازی بود که همانجا هم دستش قطع شد. یادم هست روز قبل از آن هم حاج حسین به قرارگاه تاکتیکی ما آمد و چند نفری که آنجا بودیم با لهجه اصفهانی پرسید: حاجی)منظور حاج همت( کجاست؟ چهره اش مشخص بود که خیلی ناراحت است. چون آن شب قرار بود عملیات می شود و یگان امام حسین را به زور به منطقه آورده بودند. خب بچه ها می فهیمدند که حاج حسین برای چی ناراحت است. به همین دلیل یکی از بچه ها گفت: امشب عملیات

نیست. حاج حسین از این حرف خیلی خوشحال شد. بعد گفت: خیلی خب شد، چون فلانی گفته اگر می خواهید اسام را زنده نگه دارید پاسگاه طلائیه را باید بگیرید. حالا که یک شب عملیات عقب افتاده، یک شب بیشتر می توانم بچه های لشکر را ببینم. در آن چند شب که آنجا بودیم پشت آخرین خاکریز که نقطه رهایی بود و فکر کنم نامش خاکریز الغدیر بود، یکی دو ساعت با عباس کریمی مشغول کار شدم. اولین بار بود که او را از نزدیک می دیدم. خلاصه چند شبی گذشت و با هم آنجا کار کردیم و من کمی با او روحیات او آشنا شدم. تا اینکه عملیات تمام شد و من به منطقه کاری خودم برگشتم.

در این مدت کوتاه که در کنار شهید عباس کریمی حضور داشتید، برداشتتان از روحیان او چیست؟

عباس را خیلی خونسرد، راحت و طبیعی دیدم. یک کسی مانند رضا دستواره آدم شلوغ و احساسی بود، یعنی اگر وارد مکانی می شد همه متوجه می شدند که رضا دستواره آمده است. ولی عباس برعکس او، خیلی آرام بود. رضا دستواره پر از انرژی و شاداب بود. بعضی از فرماندهان به زور چهار نفر را دور خودشان جمع می کردند اما رضا دستواره همین که زمین می نشست 50 نفر دورش جمع می شدند.

چون اهل بگو و بخند بود ولی عباس آرام بود. بعد از آن برخورد دیگر او را ندیدم. وقتی هم به تهران برگشتم، شنیدم که حاج همت شهید شده است. خب من مجروح بودم و برای درمان به تهران آمده بودم. از طرفی آقای بهشتی که از عملیات خیبر مسئولیت مخابرات لشگر را بر عهده داشت از من خواست تا به لشگر بروم. من هم استقبال کردم و بعد از درمان به آنجا رفتم و از اردیبهشت یا خرداد به عنوان جانشین مخابرات لشگر مشغول به کار شدم. آن موقع دیگر حاج عباس فرمانده لشگر شده بود. از زمان ورودم به لشگر تا عملیات بدر حدود 10 ماه طول کشید. در این مدت یک مانور در منطقه بستان انجام دادیم که با جرات می توان گفت از سخت ترین مانورهای دوران دفاع مقدس بود. یادم هست وقتی فوگازها منفجر می شد ماشین جیپ ثابت کاملا تکان می خورد و به جرات می توان گفت که اگر ماشین شیشه داشت حتما همه آنها می شکست. در همین مانور بود که شاید بعضی از لحظاتش ما دو نفری در قسمت هدایت مانور حضور داشتیم. با همین مانور حوصله و صبر حاج عباس کاملا خودش را نشان می داد. از این زمان به بعد به خاطر حضور در جلسات متعدد با حاج عباس دیدار داشتم.

اگر بخواهید عباس کریمی و حاج همت را از نظر فرماندهی و رفتاری مقایسه کنید چه می گویید؟

ببینید خاصیت های خاص خودش را داشت. از طرفی من با حاج همت زیاد محشور نبودم. حاج همت آدم کادرسازی بود. لذا مقایسه کردن این دو با هم کار درستی نیست. تفاوت های زیادی داشتند که نمی توان آنها را بیان کرد. حاج همت برخوردی کلاسیک و عباس برخوردی ساده داشت. هر کدام شیوه مدیریت خاص خودشان را داشتند و بر اساس آن با افراد برخورد می کرد. لذا حاج عباس واقعا ساده بود. یکی از دوستان می گفت: من عباس را در حد فرمانده لشگر ندیدم، در حد یک مسئول محور دیدم.

این حرف خوبی نیست در مورد یک فرمانده لشگر اما می خواهم ساده و خودمانی بود او را برایتان بگویم.

حاج عباس هر کاری که از دستش برمی آمد انجام می داد و مثلا نمی گفت چون من فرمانده لشگر هستم نباید یکسر از کارها را انجام دهم. حتی به جرأت می توانم بگویم در بین فرمانده لشگرها تنها کسی بود که ماشین استیشن سوار نشد. ماشین ثابتش یک جیپ کالسکه بود.

جیپ کالسکه ماشینی بود که سریع چپ می کرد. کالسکه ای را پیدا نمی کنی که سقف داشته باشد از بس که این ماشین چپ می کند. به هر حال این روزها گذشت تا اینکه به عملیات بدر رسیدیم. در پاسگاه خاتمی و جزیره ما مقر زدیم.


تنها فرماند های که به رودخانه دجله رسید

قبل از بررسی عملیات بدر، می خواستم ببینم به نظر شما، حاج عباس از نظر نظامی و فرماندهی چگونه بود؟

من زمان زیادی با او نبودم اما به نظرم آدم نظامی محض نبود، عملیات و اطلاعات را خوب می شناخت.

حاج عباس هوش خوبی داشت ولی ساده بود. مثلا شده شما آدم هایی که یک سمت بزرگ می گیرند را می بیند. در ظاهر به خودتان می گویید این دیگه کیست قیافه اش به این کار نمی خورد اما همین که دو سه کار بزرگ انجام می دهد تازه می فهمید که او چه کارها بلد است. حاج عباس این گونه بود. نوع بیان، ارتباط و کارش کلاسیک نبود ولی آدم توانمندی بود. خیلی کم پیش می آمد که در جلسات عصبانی شود و داد و بیداد کند. آدم صبوری بود و سرش در کار خودش بود. من به اینگونه افراد می گوییم که «سیاسی مذهب » نیستند. شوخ طبع نبود اما اخم هم نمی کرد. سنگین بود ولی خودش را نمی گرفت.

البته این را هم بگویم یک عملیات لازم است که شما بخواهید طرف مقابلت را بشناسی. اما در همین عملیات بدر هم که با هم بودیم حتی یک لحظه هم در سنگر کنار هم نبودیم. سنگرهای تاکتیکی)سنگری که ارتباط گردان ها از آنجا با هم بر قرار بود( متعددی به فواصل زیادی از هم شکل دادیم ولی ما حتی یک لحظه در این سنگرها نبودیم. «بسم الله » عملیات را عباس گفت، از همان اول کار عباس از سنگر خارج شد تا زمان شهادتش. فرماندهان دیگر هم از سنگر تاکتیکی خارج می شدند ولی هیچ فرمانده ای نبود که از همان لحظه اول عملیات سنگر تاکتیکی را ترک کند. دیگر فرماندهان تا چندین ساعت در سنگر تاکتیکی حضور دارند و همه چیز را با هم هماهنگ می کنند و یا حتی به منطقه عملیاتی می روند و برمی گردند اما عباس اینطور نبود.

دلیل این کارش چه بود؟

برای اینکه زمان نگذاشت. ببینید اگر این عملیات هم مانند عملیات های دیگر بود شاید عباس هم می رفت و برمی گشت. اما در عملیات ما برای رسیدن به عقبه باید 45 دقیقه یک مسیر آبی را طی می کردیم تا به خشکی برسیم. برای عباس به عنوان یک فرمانده نمی ارزید که حالا که 45 دقیقه روی آب بودی و به منطقه عملیاتی رسیده ای حالا بخواهی برگردی. و بعد مجددا برای رسیدن به خط مقدم 45 دقیقه دیگر روی آب باشی. اگر عملیاتی مثل کربلای 5 و کربلای یک بود حتما می رفت تو خط و مجددا به سنگر فرماندهی برمی گشت و تدابیرش را اجرایی می کرد. یکی از دلایل حضور حاج عباس در خط مقدم همین فاصله زمانی بود. در طول دفاع مقدس به غیر از عملیات خیبر دیگر عملیاتی به این گونه نداشتیم. در خیبر هم شهید همت، شب در طلاییه عملیات می کرد و صبح به سنگر برمی گشت و نیروها را هدایت می کرد. چون خشکی بود و رفت و آمد راحت تر بود اما همین که به جزیره می روند، پای همت که به جزیره می رسد دیگر نمی تواند از آن خارج شود.

در عملیات بدر عقبه را زدیم. در بدر کار زیر ساختی برای عملیات زیاد انجام دادیم. من هم جزو افرادی بودیم که در انجام این زیر ساخت ها تلاش بسیار کردم. سنگرها را زدیم، ارتباز ها را بر قرار کردیم و... .

دو قرارگاه را ایجاد کردیم، قرارگاه سوم را که راه اندازی کردیم و ارتباط را برقرار کردیم عملیات شروع شد. به محض اینکه عملیات شروع شد گردان ها راهی شدند و 45 دقیقه روی آب بودند تا به خشکی رسیدند. در اینجا لازم است به صحبت های فرمانده وقت سپاه در آن زمان اشاره کنم. آقا محسن بعد از عملیات بدر در صحبتی به اینجا می رسد که امداد خداوند را می خواهد توضیح دهد، می گوید: در عملیات بدر همه می گفتند که اگر ما بتوانیم این 45 دقیقه عقبه آب را رد کنیم و قدم اول پایمان را در خشکی بگذاریم، بقیه عملیات را به راحتی جلو می بریم. خدا می خواست به ما نشان دهد که با کمترین شهید این جای پا را گرفتیم. در صورتی که عراق در خشکی خاکریز داشت و کاملا مسلط بود، ما توانستیم از روی آب و قایق و از کانل خیلی کوچک که به راحتی دشمن می توانست آنجا را نابودکند توانستیم خاکریز دشمن را بگیریم. اما وقتی به خشکی رسیدیم به دلیل وسعتی که داشت حتی ما اگر تمام زندگی مان را می بردیم نمی توانستیم آنجا را نگه داریم. چون توکلمان به خدا کم شده بود و فکر می کردیم که ما خودمان کاری انجام داده ایم. خدا هم به ما نشام داد که بدون او هیچ کاری از دستمان بر نمی آید. این حرف های آقای محسن رضایی بعد از عملیات بدر است.

برگردیم به عملیات بدر و حاج عباس کریمی. شب عملیات بعد از اعلام رمز عملیات حاج عباس به ما گفت برویم به خط مقدم. ما قبل از شروع عملیات قایقی را درست کرده بودیم که در آن وسیله ارتباطی داشته باشد تا در آن 45 دقیقه ارتباطمان با خط مقدم و قرارگاه قطع نشود. می توانستیم با یک بیسیم دستی و یا کوله ای هم کار را انجام بدهیم اما به ریسکش نمی ارزید. در یک قایق کوچک یک قرارگاه تشکیل دادیم و دو بیسیم خودرویی، باطری و آنتن و... در آن گذاشتیم و مجهز کردیم. معمولا وقتی یک فرمانده لشکر می خواهد به خط مقدم برود یک یا دو بیسیمچی همراه او می رود.

حاج عباس آمد و در قایق نشست. نگاهی به من و حسین بهشتی کرد و گفت: چرا شما هر دو با هم آمده اید؟ یعنی مسئول مخابرات و جانشین با هم رفته بودیم. کارمان اشتباه محض بود چون اگر اتفاقی برای ما می افتاد آن وقت خود لشکر ضرر می کرد که اتفاقا همین طور هم شد و هر دو مجروح شدیم. حسین بهشتی به من نگاه می کرد و من به او نگاه می کردم. هیچ کدام هم دلمان نمی خواست که از قایق پیاده شویم. این عملیات هم اولین عملیاتی بود که ما هر دو با هم حضور داشتیم. در عملیات های بعدی خیلی مرتب هماهنگ کردیم که چه کسی به خط برود و چه کسی در قرارگاه باشد. حتی فرماندهان چهارم و پنجم بعد از خودمان را هم انتخاب کرده بودیم.

به هر حال گفتیم: حاج عباس عیب ندارد، برویم. شبانه به جزیره رسیدیم و چون وسایل ارتباطی زیادی در قایق داشتیم حسین بهشتی همانجا در یک اسکله مانندی که معروف به پد عبادیان بود؛ چون تمام امکانات پشتیبانی در آنجا تخلیه می شد؛ ماند. ما هم بیسیم را انداختیم روی دوشمان و دنبال حاج عباس راه افتادیم. حالا کاری که باید انجام می شد این بود که دو گردان ما در منطقه بودند باید به لشگر 8 نجف به فرماندهی احمد کاظمی وصل می شدند. حاج عباس به من گفت: احمد کاظمی را بگیر. من هم شروع کردم: احمد، احمد، عباس. آن طرف بیسیم جواب نداد. چند بار حاج احمد را بیسیم صدا زدیم اما جوابی نشنیدیم. تا اینکه حاج عباس گوشی بیسیم را از من گرفت و با لهجه اصفهانی گفت: «احَمِد .»

یک دفعه احمد کاظمی فوری گفت: به گوشم. حاج عباس به من گفت: احمد برای اینها معنا ندارد، باید به او احَمِد بگویید.

بالاخره ارتباط برقرار شد و کار ادامه پیدا کرد و گردان ها ادامه عملیات را انجام دادند. در همین مدت زمان ما دو غنیمت آنجا گرفتیم؛ یک ماشین اوُاز و یک موتور که وسیله ارتباطی بین پد و خطوط عملیاتی ما شد.

یادم نیست روز دوم یا سوم عملیات که در آن جزیره بودیم به جایی رسیدیم که گردان ابوذر ما در آنجا مستقر بود. منطقه خیلی رها بود. به فاصله چند صدمتر آن طرف یک تپه دست سازی وجود داشت که عراقی ها از آن دیده بانی می کردند. در اطرف دیگر هم عراقی وجود داشت اما چون نیروها دیگر توانش را نداشت دنبال آنها نمی رفتند. منطقه خیلی آلوده و رها بود. از طرفی هم ما آنجا عقبه ای نداشتیم که بتوانیم حتی اسرای عراقی را در آن نگهداری کنیم. یادم است وارد یک سنگر شدیم که در آن همه نوع خوراکی بود. یکی از بچه ها به نام حسن قمی یک دوربین عکاسی پیداکرد. آمد و گفت: حاج عباس بیا عکس بگیریم.

چند نفر در آن عکس حضور داشتند: عباس کریمی، نوری نژاد)فرمانده گردان ابوذر(، نصرت اکبری)فرمانده گردان مالک(، جعفر تهرانی و من.

همین جا که حاج عباس به من گفت: بیسیم بزن به رضا دستواره، بهش بگو اینجا یک فتح المبین دیگرست، هر چی داری بفرست بیاد. ما عقبه اینداشتیم که ادوات و امکانات برایمان بیاورند و بتوانیم نگهداری کنیم. چون تازه قرار بود پل بزنند و یا با هلی کوپتر امکانات را هلی برن کنند که فرصت نشد تا این کار را بکنند.

هنوز شما راهت حل نشده، عقبه محکمی نداری چگونه می خواهی امکانات را بیاوری. در ضمن همین گردان های داخل خط شما هم مشکل امکانات هم داشتند.


تنها فرماند های که به رودخانه دجله رسید

شما الان دارید به این کار حاج عباس ایراد می گیرید؟

نه؛ اصل این حرف و این کار درست بود. اما چگونه آوردن این امکانات مهم بود. اگر همه اینها آمده بودو عقبه محکم بود یقینا ما تا عمق خاک عراق رفته و موفق شده بودیم. چون ما بدون هیچ امکاناتی تا لب جاده العماره رفتیم، بدون اینکه کسی کاری به ما داشته باشد. ما نه عقبه و نه امکانات درستی و حسابی داشتیم. همه امکاناتمان همان اوُاز و موتور بود که در اختیار گردان های داخل خط مقدم بود. تازه ما در آن منطقه دو محور داشتیم. لذا امکاناتی که با قایق می آمد توسط همین موتور و ماشین به این دو محور ارسال می شد. در آن موقعیت هم هر کسی هر کاری که از دستش برمی آمد انجام می داد.

من به رضا بیسیم زدم و پیغام حاج عباس را رساندم. همه هم خوشحال که کار دارد بی دردسر جلو می رود. در این گیرو دار حاج عباس به همراه چند نفر دیگر من الجمله اسدالله پازوکی، حسن قمی، چند نفر از بچه های اطلاعات، من و چند نفر دیگر که الان اسامی آنها یادم نیست به سمت اتوبان العماره رفتیم. در ضمن آنجا کانالی وجود داشت بود که تا لب آب ادامه داشت. این هم کانال بود و هم دژ. به فاصله هر 500 متر یک دژ ایجاد شده بود.

به هر حال راه افتادیم و چون گرم عملیات شده بودیم یک 7- 8 کیلومتر پیاده راه رفتیم. در مسیر دیدیم یکی از بچه ها به اسم رحمانی به همراه یکی دیگر از نیروها دارد یک ستون عراقی با خودش می آورد. به ما که رسید گفت: حاج عباس اینها را چه کار کنم. من گفتم: اینها را از کجا آوردی؟ گفت: تو راه آنها را اسیر کرده ایم. همه آنها سلاح داشتند؛ اسلحه هایشان را زمین انداختند و اسیر شدند. الان کسی باورش می شود که دو نفر آدم یک ستون که نزدیک به یک گردان می شود را اسیر کرده اند؟ اما این کار شده بود.

یک روستایی آنجا بود به نام الهاله که آن را رد کردیم و به لب رودخانه رسیدیم. هفت کیلومتر راه آمده بودیم. کنار رودخانه که رسیدیم گفتند این رود دجله است. عملیات بدر را می گویند در شرق دجله انجام شده و شهدایش را می نویسند محل شهادت: شرق دجله و یا شلمچه؛ کمتر می نویسند عملیات بدر. پشت دجله با یک فاصله 60 متری یک اتوبان بود. حالا وسط روز بود و هیچ کسی هم در سر راه ما نبود. حتی دشمن هیچ آتشی هم نمی ریخت. فقط از بعدازظهر یک هواپیما PC7 می آمد و هر چه مهمات داشت می ریخت و می رفت. آنقدر مهمات می ریخت کهبچه ها می گفتند مهمات کم آورده، در و پنجره روی سر ما می ریزد.

وقتی لب رودخانه رسیدیم به راحتی ماشین های شخصی که در حال عبور از اتوبان بودند را می دیدیم. فقط یک رودخانه با عرض 30 - 40 متری وسط بود که اگر این رودخانه نبود ما اتوبان را بسته بودیم. حالا نمی دانم که از قبل در مورد این رودخانه فکری کرده بودند یا نه. چون با رد شدن از این رودخانه کاملا جنوب عراق در اختیار ما قرار می گرفت.

حاج عباس دوباره به من گفت: به دستواره بگو هر چی داره بفرسته بیاد. حالا ما اینجا چه کار کنیم؟ ما فقط 20 نفر آدم بودیم و گردان ها عقب بودند. الان که فکر می کنم به این نتیجه می رسم که اصلا در طرح عملیات نبود که ما تا این منطقه بیاییم! چون اگر قرار بود که عباس کریمی تا آن نقطه بیاید حتما یک فکری برایش می کردند. با خودمان گفتیم چکار کنیم؟ سه نفر گفتند ما می رویم آن طرف آب برای شناسایی. حاج عباس گفت: بروید شناسایی کنید تا ببینم چه خبر است و گردان ها برسند. در آن گیرو دار گفتیم حال که تا اینجا آمده ایم حداقل یکی از این ماشین ها را بزنیم تا دشمن را غافلگیر کنیم. حالا سلاح درست و حسابی هم همراه نداشتیم. چون ما اصلا برای درگیری نیامده بودیم. به هر صورتی شد یک آرپیجی تهیه کردیم. در میان این همه آدم سالم اسدالله پازوکی با اینکه یک دست نداشت گفت من آرپیجی می زنم. شلیک کرد ولی نخورد. گشتیم و یک جعبه مهمات و آرپی جی عراقی پیدا کردیم. عباس گفت بچه های اطلاعات جلیقه نجات بپوشند و بروند. به هر صورتی بود لباس برای این سه نفر جور کردیم و آنها رفتند. بعدها بعد از اتمام عملیات بدر و در یک عملیات دیگر دو نفر از این سه نفر شهید شدند و در عراق هم دفن شدند. چند دقیقه بعد حاج عباس دوباره به من گفت: با رضا تماس بگیر بگو ادوات بفرستد. بیسیم روی کول بی سیم چی بود و عباس هم روبرویم ایستاده بود. همین که گوشی را گرفتم ناگهان دستم افتاد. همزمان صدای تیر هم آمد.

عباس گفت: چی شد؟ نفهمیدم چه شد که اینطور شد یک مرتبه حالتی مثل برق گرفتگی برایم ایجاد شد. در این گیرودار بی سیم مدام صدا می کرد: عباس، عباس. فرمانده لشگر را با اسم صدا می کردند. آقای نصرت اکبری فرمانده گردان مالک از پشت بیسیم حاج عباس را صدا می کرد. بیسیم را گرفتم و گفتم: برادر اکبری چی شده؟ گفت: عباس کجاست؟ گفتم: اینجا پیش ماست. گفت: بهش بگو فشار روی ما خیلی زیاد است. عباس گفت: ولش کن داره الکی شلوغ میکنه. ما که تو عمق خاک عراق هستیم هیچ خبری نیست، آن وقت می گوید آنجا فشار زیاد است.

مجددا نصرت اکبری حرفش را تکرار کرد. عباس گفت: خبری نیست چرا نصرت شلوغش می کند؟

پافشاری نصرت باعث شد که عباس با او صحبت کند. یادم نیست که چی بهم گفتند اما بعد از اتمام مکالمه حاج عباس گفت: بچه ها باید برگردیم. باید آن 7 کیلومتر راه را با خستگی پیاده برمی گشتیم. مقداری که راه رفتیم، ناگهان دیدیم یک ماشین تانکرآب نارنجی رنگ عراقی که گل مالی شده به سمت ما می آید. جالب اینجا بود که به جز راننده کسی در آن نبود. جلوی ماشین را گرفتیم و راننده را پیاده کردیم. ماشین را گفتیم و راننده آن را رها کردیم. حالا چه کسی می تواند ماشین را رانندگی کند. ما حدود 4- 5 نفر بودیم. مسئول یکی از گروهان های گردان ابوذر که همراه ما بود نشست پشت فرمان و همگی هم جلو نشستیم. نکته جالب ایتجاست که هر چی در ماشین وجود داشت از جبعه کبریت تا برچسب های کنترل کیفیت ماشین، همگی عکس صدام روی آن بود. یعنی همه چی صدام بود. در راه هم که بودیم مدام نصرت اکبری تماس می گرفت. وقتی رسیدیم دیدیم آتش کمی بیشتر شده است. خط پدافندی ما هم به صورتی بود که دژ دو بخش می شد؛ بخشی از دژ مقداری جلوتر از بقیه آن بود. بعد مدتی به تقاطع دژ رسیدیم. دیدیم از داخل یک کانال بچه ها دست تکان می دهند. پیاده شدیم و رفتیم داخل یک کانال. نکته جالبی که بود ما از داخل یک تانکر بزرگ پیاده شدیم و داخل کانال رفتیم اما وقتی بچه ها می خواستند از کانال بیرون بیایند و همانجا که ما پیاده شدیم بایستد جرأت نمی کند، چون تیر می آمد. حالا چرا به تانکر تیری اصابت نکرد دلیلش را نمی دانم. مدام بچه ها هر کسی روی کانال می رفت تیر می خورد و می افتاد اما واقعا چرا تانکر و ما را نزدند چیزی نمی دانم. آنجا حاج عباس فهمید که نصرت اکبری پشت بیسیم راست می گفته، فشار روی بچه ها زیاد بود.


تنها فرماند های که به رودخانه دجله رسید

دلیل اینکه فشار در اینجا روی نیروها زیاد بود اما در عمق خاک خودش که حاج عباس و شما حضور داشتید کمتر بود چیست؟

برای اینکه عراق از سمت مخالف ما حمله کرده بود وحواسش به سمت دیگر نبود و اصلا باورش نمی شد که ما تا آن عمق نفوذ کرده باشیم. عراقی ها تا قبل از حضور ما در جزیره فقط به فکر خط پدافندی خودش در لب رودخانه بودند و اصلا فکر این نبودند که ما در عقبه نفوذی بکنیم وگرنه حتما کل منطقه را از نیرو پر می کردند.

در آن کانال آبی ایستادیم و حاج عباس شروع به فرماندهی و ارتباط و راهنمایی کرد. دیگه اینجا فتح المبینی در کار نبود؛ فشار شلمچه بود که داشت کمر بچه ها را می شکست. در همین گیرودار که داخل کانال بودیم عباس گفت: من اینجا چیزی نمی فهمم. اصرار کرد که من باید از کانال بیرون بروم و اطراف را ببینم. آتش سنگین بود یعنی سرت را که از کانال بیرون می بردی دشمن می زدت. من و حاج آقای پروازی آنجا بودیم. او هم توی گوش حاجعباس حدیث و روایت در مورد حفظ جان می خوانداما فایده نداشت. من بی سیم را از بی سیم چی گرفتم و انداختم روی کولم. برای اینکه سرعت حرکتش به خارج از کانال را کم کنم مدام می ایستادم و او گوشی را می کشید و سرعتش کم می شد. چون به بیسیم نیاز داشت و نمی توانست بدون آن برود. اما بالاخره از کانال بیرون آمدیم. اولین حرفی که آنجا زد این بود که: برادر دینی و برادر پروازی برگردید عقب، شما را نمی خواهم. چون من بی سیم را کند حرکت می دادم و حاج آقا پروازی هم برایش حدیث نرفتن می خواند. مظلومیت عباس اینجا واقعا خودش را نشان داد.

همین که ما بیرون آمدیم به محض خارج شدنمان از کانال، یک گلوله دقیقا به جایی که ما بودیم اصابت کرد. اگر ما در کانال بودیم حتی جنازه مان هم باقی نمی ماند. بچه هایی که با فاصله از محل گلوله بودند را شهید و مجروح بیرون آوردند. حتی آنتن های فرمانده گردان هم از بین رفته بود. حاج عباس آنجا در بیرون کانال، دژی بود که در پایین آن مستقر شد. آن موقع یک گلوله آمد و اطراف ما خورد و همه روی زمین دراز کشیدند. از این صحنه کسی عکس گرفته است. عراق هنوز آنچنان جلو نیامده بود. حاج عباس را به زور یک دژ عقب تر آوردیم. چند اتفاق بد در همانجا افتاد. یک گلوله آمد و پایین تر از آن دژ 200 متر آن طرف ما زمین خورد و سر از تن یک بسیجی که در آن مسیر داشت می رفت را جدا کرد. این صحنه دلخراش خیلی بر روحیه حاج عباس اثر گذاشت و او را ناراحت کرد. تازه همان روزها بود که پلاک دو تکه وارد جبهه شده بود و یک طیفی از این پلاک ها داده بودند. بیسیم چی همراه ما خم شد و نیمی از پلاک او را جدا کرد.

خلاصه پشت دژ قبلی برگشتیم و آنجا سنگر تاکتیکی حاج عباس شد. یادم نیست دقیقا چند روز ماندیم اما فکر می کنم یکی دو روز آنجا ماندیم. از شدت فشار عراق نمی توانستیم تکان بخوریم و ابتکار عمل و امکانات دست آنها بود. دیگر ما در حال پدافند قرار گرفته بود و عراق آفند شده بود. از این طرف هم به ما می گفتند که بر روی هور در حال پل زدن هستند که جاده ساخته بشود و امکانات به ما برسد.

در یکی از ظهرها که ما آنجا بودیم، من می خواستم بروم جلو به گردان پیامی بدهم ناگهان دیدم آقای عزیز رحیمی که فرمانده گردان میثم بود؛ سید ابوالفضل کاظمی که بعدها شهید شد معاون او در گردان میثم بود. یک سید ابوالفضل کاظمی دیگر هم در گردان آنها بود که همان موقع داشت به خط می رفت. با او سام علیک کردم و بعد از چند ساعت که از خط برگشت خیلی پکر بود. تا به من رسید گفت: دینی، سید شهید شد.

گردان میثم جلو رفته بود و عزیز رحیمی فرمانده آن داشت به تنهایی برمی گشت و تلو تلو می خورد. از او پرسیدم چه شده؟ جوابی نداد و به سمت بالای دژ رفت. خب من با عزیز از زمان بازی دراز خیلی رفیق بودم. تعجب کردم که جوابی نداد. همین که به سنگر تاکتیکی و پیش حاج عباس رسید از بالا پرتاب شد و پایین پرت شد. همین که زمین خورد پیراهنش که کنار رفت، دیدم شکمش دلمه خون بسته شده و از هوش رفت. بعدها که او را برای درمان به تهران آورده بودند برای دیدنش رفتم، عزیز رحیمی 100 کیلویی وزنش 60 کیلو شده بود.

بغل دژ، تپه مانند کوچکی بود که می شد به راحتی از آن بالا رفت. همه ما پایین بودیم که ناگهان حاج عباس به بالای این تپه خاکریزی رفت و گفت: بچه ها عراق راه را بست. یعنی محاصره شدیم. هر کس، هر چه دارد بیرون بیاندازد. یعنی هر مدرکی همراهتان وجود دارد را نابود کنید. یکی از دوستان برگه و حکمی که در جیبش بود را بیرون آورد و پاره پاره کرد و در زیر خاک دفن کرد. من که صحنه را دیده بودم به شوخی گفتم: چی شده برادر ترسیده ای؟ گفت: آره بابا؛ کار اینها حساب و کتاب ندارد، می زنند نابودمان می کنند. چند دقیقه ای که گذشت دیدیم نه بابا عراق نتوانسته آن قسمت را بگیرد و ما را در محاصره قرار دهد.

با حاج عباس تا لب دژ و پد آمدیم. اینجا عراق جلوتر آمده بود و با تانک و تجهیزات بود و خطرناک شده بود. روی دژ نمی توانستیم برویم. چون زود مورد هدف قرار می دادند. اصلا نمی توانستیم تکان بخوریم اما با این حال حاج عباس آنجا روی دژ راه می رفت. ما تعجب می کردیم که چطور تیر به او نمی خورد؟

صحنه مانند این فیلم ها شده بود که گلوله ها همه کنار او می خورد. حاج عباس روی دژ راه می رفت و ما پایین دژ راه می رفتیم. من به او اعتراض کردم و به او گفتم حاجی چرا اینطوری می کنی؟ چرا بالای دژ راه می روی؟ حالا یک چند روزی از آشنایی کامل ما گذشته بود و کامل به روحیات هم آشنا بودیم. با جرات می توان گفت کسانی که چندین سال او را می شناختند به اندازه من که در این چند روز با او بودم؛ نتوانستند عباس را بشناسند. در چهره اش مظلومیت موج می زد. من همیشه گفته ام که شجاع تر از حاج عباس هیچ کس را ندیده ام. همه فرماندهان شجاع بودند اما او بی اندازه شجاع بود. مثلا شهید غلامرضا صالحی که با من خیلی رفیق بود واقعا انسان شجاعی بود اما هیچکدام با حاج عباس قابل مقایسه نیستند.

حاج عباس همین طور که بالای دژ حرکت می کرد در جواب سوال من گفت: برادر دینی؛ مگر خون من از خون این بچه بسیجی ها رنگین تر است. ببینید بعضی مواقع شما یک حرفی را در یک شرایطی می زنید که شنونده این صحبت حس می کند که شما شعار می دهید اما زمانی که از زمین و آسمان گلوله بر سر شما می ریزد آن حرف کاملا مصداق پیدا می کند. با این حرفش اشک در چشمان ما جمع شد. یکی از نیروها به نام شفیعی که آن زمان 18 سالش بود، گفت: حاج عباس خونت رنگین تر نیست، تجربه ات رنگین تر است. با این سن کمش حرف بسیار پخته و خوبی زد. حاجی گفت: کدام تجربه؟ تجربه مهم نیست.

رفتیم و لب دژ نشستیم. بچه های تدارکات هم در حال رفت و آمد و رساندن امکانات به نیروها بودند.

اتفاق جالبی که افتاد این بود؛در آن عملیات ارتش و سپاه با هم ادغام شده بودند. همین جوری که نشسته بودیم دیدیم یک عده از نیروهای ارتش در حال عقب نشینی هستند. حاج عباس سریع رفت و جلوی آنها را گرفت. از آنها پرسید: کجا می روید؟ گفتند:

فرمانده مان گفته به عقب برگردیم. حاجی گفت: فرمانده شما من هستم زود به خط برگردید.

بچه های ادوات و تخریب با موشک مالیوتکا شروع کردند چند تانک عراقی را نابود کردند. خب با این کار حاج عباس خیلی روحیه گرفت و از طرفی هم عراق نتوانست دژ را از ما بگیرد.

دیگه واقعا جنگ شده بود مانند روز اول و دوم نبود که ما تا لب رودخانه دجله هم رفته بودیم. عراق گلوگاه کانال ما را پیدا کرده بود و با سلاح سبک و سنگین

آن را مورد اصابت قرار می داد. یعنی هر قایقی که می خواست به سمت ما بیاید و یا از طرف ما به عقبه برگردد را با گلوله مستقیم می زد. ما در آن موقع خیلی اذیت شدیم. اگر ما درست پشتیبانی می شدیم و اینقدر توسط دشمن اذیت نمی شدیم شما یقین کنید که یکی از بزرگ ترین پیروزها نصیب ما می شد.

ما همین طور که لب آب نشسته بودیم یک خمپاره آمد و پایین ما داخل آب خورد. چند نفر از بچه ها مجروح شدند. یک ترکش هم به لب من خورد. از طرفی حسین بهشتی هم مجروح شده و به عقب برگشته بود. راستش من هم خسته شده بودم بدم نمی آمد که عقب برگردم. یک قایق از آن طرف آمد و پایین پای ما ایستاد. ابتدا فکر کردند که حاج عباس زخمی شده. می خواستند ما را سوار کنند و به عقب ببرند. دو مجروح هم داخل قایق بودند، دو مجروح هم ما آنجا داشتیم که آنها را داخل قایق گذاشتیم. بچه ها به من اصرار کردند که با قایق به عقب برگردم. اما من قبول نمی کردم و می گفتم می خواهم پیش حاج عباس بمانم. بچه ها اصرار کردند اما من می گفتم طوری نشده ام. آنها می گفتند تو خودت نمی فهمی که چه زخمی برداشته ای. بعدها فهمیدم چون ترکش

به لبم اصابت کرده، خون صورتم را گرفته بود. آنقدر بچه ها اصرار کردند که حاج عباس گفت: دینی تو هم عقب برو. من اول استقامت کردم و گفتم: عقب نمی روم. اما حاجی گفت: باید به عقب بروی. مثلا حسن قمی هم تیر به دهانش خورده بود و به سختی صحبت می کرد. او را حاج عباس به زور سوار قایق کرد و به عقب برگرداند. واقعا این صحنه ها زیبا بود. شما حساب کن فردی با این جراحت و در ان صحنه که هر لحظه امکان شهادت وجود دارد، به اصرار می خواهد که در منطقه حضور داشته باشد. با این حال وقتی داشت سوار قایق می شد به حاجی گفت: حاج عباس خیلی معذرت می خواهم که دارم

به عقب برمی گردم و شما را اینجا تنها می گذارم.

به هر صورت سوار قایق شدم و یک بیسیم چی برای حاجی گذاشتم. فکر کنم هم خود حاجی منتظر بود که رضا دستواره به خط بیاید و خودش به عقب برگردد. چون من از مابقی مجروحین سالم تر بود نوک قایق نشستم. همین که قایق دور زد که حرکت کند؛ گلوله ای آمد و خورد زیر قایق. من از لبه قایق به داخل قایق پرتاب شدم و دیگر هیچ چیزی نفهمیدم. فقط متوجه شدم که یکی از بچه ها می گفت: برادر دینی تو روخدا بلند شو. اما هر چه سعی می کردم، نمی توانستم تکان بخورم. با خودم گفتم که دیگر شهید شدم. نمی دانم چقدر بی هوش بودم اما وقتی چشمانم را باز کردم، دیدم در یک قایق، در نقطه رهایی هستم. داخل یک قایق امدادی بودم. یکی از دوستان هم در کنارم بود. از من پرسید: حالت خوبه؟

بهتر شده ای؟ خیلی مجروحین را یکسره از خط به عقب می آوردند اما ما را ابتدا به پست امداد که در میان راه روی پل ساخته شده بود، برده بودند. ظاهرا موقعی که گلوله آمده بود، یک تیر از پشت به من خورده بود و وارد ریه ام شده و سوراخ کرده بود. وقتی با صورت به کف قایق پرتاب شدم این سوراخی ریه به من اجازه تنفس نداده بود. مرا به پست امداد برده بودند و سوراخ ریه ام را با چسب تیوپ بسته بودند.

در حقیقت من در اتاق عمل درمان سرپایی شدم. وقتی به لب آب خودمان رسیدیم به هوش آمدم. آمبولانس ها همه ردیف ایستاده بودند که مجروحین را به عقب ببرند. همین که مرا در آمبولانس گذاشتند رضا دستواره آنجا آمد سراغم و حال حاج عباس را از من پرسید. گفتم: تا لحظه ای که من با او بودم حالش خوب بود. مرا به بیمارستان شهید بقایی اهواز بردند و بستری کردند تا صبح به تهران اعزام شوم. در این فاصله یکی از بچه ها به ملاقاتم آمد و گفت حاج عباس شهید شد. حالا نگو همان موقع که رضا دستواره از من حال حاج عباس را پرسیده، خبر داشته که حاجی شهید شده. ظاهرا همان موقع که ما با قایق به عقب راه افتادیم، یک گلوله آمده و عباس هم شهید شده است. به نظر من در یک جمله حاج عباس شجاع و بی ریا بود. هرچه بخواهم بگویم، شجاعتش اول است.

منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره ، گروه مجلات شاهد، شماره 119

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار
پربازدید ها
Histats.com START (aync) Histats.com END