آخرین اخبار:

شهید محمدرضا وفائی نژاد

شهید محمدرضا وفائی نژاد

نام پدر: حسین
تاریخ تولد: 1346/7/26
تاریخ شهادت: 1362/8/28
محل شهادت: پنجوین
مشاغل: دانش آموز اول متوسطه
محل تولد: سمنان - سمنان - سمنان
علت شهادت: ...........
محل دفن: بلوک: نام گلزار:سمنان امامزاده یحیی شهر:سمنان - سمنان
زندگی نامه

دوازده سال دوری از وطن

شهید محمدرضا وفائی‌نژاد چهارمین فرزند حسین در بیست و ششمین روز مهرماه ۱۳۴۶ در سمنان به دنیا آمد.

تحصیلات ابتدایی و راهنمایی خود را در مدارس چمران و امام به پایان رساند. همزمان با ورود به هنرستان شهید عباسپور، به عضویت بسیج درآمد. پس از گذراندن دوره آموزشی به جبهه جنوب و پاسگاه زید اعزام شد. مدت ۹ ماه و بیست روز در جبهه‌ها حضور فعال داشت. یک‌بار در عملیات محرم ترکشی در چشمش فرو رفت که منجر به عمل جراحی شد. بار دیگر ترکشی در بازو، او را مجروح کرد.

محمدرضا در عملیات والفجر سه و چهار هم شرکت کرد و سرانجام در عملیات والفجر چهار در بیست و هشتم آبان‌ ۱۳۶۲ به شهادت رسید.

پیکرش دوازده سال مفقودالاثر بود. در محرم سال ۱۳۷۵ استخوان‌های پاکش به وطن بازگشت و پس از تشییع در امامزاده یحیی (ع) دفن شد.

خاطرات

دوازده سال در منطقه ماند

انگار دشمن منتظر ما بود. همین که به منطقه رسیدیم، ما را زیر آتش گرفت. دود و آتش همه‌جا را گرفته‌بود. در یک لحظه محمدرضا را دیدم. ترکشی به او خورد و روی زمین افتاد. خیلی دلم می‌خواست خودم را به او برسانم و با کمک بقیه رزمنده‌ها پیکرش را با خودمان بیاوریم ولی تلاش ما برای این کار بی‌نتیجه ماند. ناچار او را در همان حال گذاشتیم و خودمان پیشروی کردیم. دوازده سال بعد استخوان‌های پاکش به وطن بازگشت.

(پدر شهید به نقل از هم‌رزم شهید)


موضوع انشا، آزاد

معلم پای تخته نوشت: «موضوع انشا، آزاد. » حمید گفت: «آقا! می‌شه راجع‌به شغل آینده‌مون بنویسیم؟»

مسعود گفت: «اجازه آقا! ما می‌خوایم در مورد یکی از شعرهای حافظ بنویسیم!»

محمدرضا سرش پایین بود و تندتند می‌نوشت. معلم پرسید: «‌کی می‌خواد اول از همه انشااش رو بخونه؟»

محمدرضا زود دستش را بلند کرد. چند لحظه بعد پای تخته سیاه شروع به خواندن کرد:

- موضوع انشا: شهید و شهادت

همه می‌دانیم که کشور عراق جنگ را به ملت مظلوم ما تحمیل کرده‌است. من هم دوست دارم طبق فرمان رهبرم به جبهه بروم و از دین و وطنم دفاع کنم.

انشا که به آخر رسید، بغض توی گلوی بیشتر بچه‌ها جا خوش کرده‌بود.

هر وقت موضوع انشا آزاد بود، محمدرضا از جبهه و جنگ یا شهید و شهادت می‌نوشت. وقتی دفترش را به معلم داد، همه می‌دانستیم باز هم بیست می‌گیرد.

(به نقل از دوست شهید، حمیدرضا میرکو)


مفاتیح محمدرضا

ساک را دستش گرفته‌بود و با لبخندی زیبا نگاهم می‌کرد. گفت: «مامان! نمی‌آی بدرقه‌ام کنی؟»

با بغضی سنگین گفتم: «دلم می‌خواد بلند شم اما انگار پاهام مال خودم نیست!»

دستش را به سمتم دراز کرد و گفت: «بگو یا على و بلند شو! به سختی روی پاهایم ایستادم و گفتم: «محمدرضا! آخر هم به حرفم گوش ندادی!»

بعد از چند روز ساکش را برای‌مان آوردند. توی ساک مفاتیح کوچکی بود که دوازده سال مرا سرگرم کرد تا استخوان‌های محمدرضا به ایران برگردد.

(به نقل از مادر شهید)


چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه