آخرین اخبار:

شهید حمید احدی

شهید حمید احدی

نام پدر: کریم
تاریخ تولد: 1341/4/15
تاریخ شهادت: 1363/12/24
محل شهادت: شرق دجله
مشاغل: ...........
محل تولد: زنجان - زنجان - زنجان
علت شهادت: ...........
محل دفن: بلوک: نام گلزار:گلزارشهدای پایین شهر:زنجان - زنجان
گذری بر زندگینامه شهید حمید احدی

"حميد احدى " فرزند كريم از مادرى به نام "منيره قريشى " در شهريور ماه 1341 شمسى در زنجان متولد شد . پدرش نقاش بود . حميد در نزد مادربزرگش به فراگيرى قرآن و احكام اسلامى - پرداخت. حميد دوره ابت دايى را در دبستان "فردوسى " (شهيد چمران فعلى ) در سالهاى 1354 1348 گذراند و به خاطر بازيگوشى سال دوم دبستان مردود شد . پس از پايان دوره ابتدايى به مدرسه راهنمايى "توفيق" رفت و با پشت سر گذاشتن اين دوره در دبيرستان "ارفعى "ديپلم گرفت .

همزمان با تحصيل در پايگا ه 21 شهيد مطهرى فعاليت م ى كرد و ب ه كلاسهاى مذهبى مى رف ت. و در درس "حاج شيخ آقاخانى و آقاى متقى "حاضر مى شد. با آغاز انقلاب اسلامى حميد به همراه چند تن از دوستانش چوبدستى م ى ساختند و در مقابله با گارديها از آنها استفاده م ى كردند. پدرش در اين باره مى گويد: "حميد دبيرستانى بود و فعاليتهاى انقلابيش به اوج خود رسيده بود . روزى در منزل مجلس روضه خوانى داشتيم كه ناگهان در پشتى منزل زده شد، وقتى در را باز كردم چند تن از دوستان حميد را ديدم كه با لباسهاى گلى پشت در

ايستاده اند. آنها را به داخل منزل آوردم و متوجه شدم از دسته گارديها فرار كرد ه اند. با وجود اينكه سر و لباسشان كثيف و آشفته بود، آنها را روى رختخوابها مخفى كردم . چند لحظه بعد يكى از همسايه ها آمد و با حالت تمسخر گفت : "در حالى بچ ه هاى مردم را پناه مى دهى كه فرزند خودت را دست بسته و خو ن آلود بردن د." به دنبال ح ميد به سراغ پاسبانها رفتم و خبر از وضع او گرفتم و بعد از مدتى پرس و جو متوجه شدم او را به كلانترى يك برده ان د. حميد را يك شب در كلانترى

نگهداشتند و روز بعد آزاد كردند .

ظهر موقع ناهار بود با صورتى خو ن آلود و لباسى كثيف به منزل آمد ولى حاضر نشد به درون منزل بيايد. از همسايه خواهش كرديم اجازه دهند از حمام آنها استفاده كند. بعدها فهميديم كه بر اثر ضربات باطوم خود را خيس كرده و چون به پاكى و نجسى اهميت مى داد با آن وضع وارد خانه نشد . چون بيم آن مى رفت كه مامورين هر لحظه به بهانه اى به خانه ما بريزند حميد را به ر وستايى دور فرارى داديم . پس از رفتن او گارديها به خانه ما آمدند ولى حميد را پيدا نكردند . حميد بعدها به خاطر اين كار مرا سرزنش مى كرد و مى گفت:"در زمانى كه جوانان ما جانشان را از دست مى دادند شما مرا از خانه دور كرديد."

با پيروزى انقلاب اسلامى، بعد از پايان دوران دبيرستان و اخذ ديپلم حميد به مدت كوتاهى به عنوان حسابدار در شهردارى مشغول به كار شد . با شروع جنگ تحميلى از شهردارى كنار ه گيرى كرد و به بسيج پيوس ت و پس از گذراندن دوره آموزش نظامى به عضويت رسمى سپاه پاسداران انقلاب درآمد. در اين زمان به حميد پيشنهاد شد آن پاسبانهايى را كه ترا دستگير و شكنجه كردند شناسايى كن، گفت : "آن زمان آنها اختيار داشتند هر كارى م ى كردند اگر قرار باشد من هم در اين زمان كه اختيار دارم آنها را به مجازات برسانم چه فرقى با آنها دارم ." حميد پس از گذشت مدت كوتاهى از ورود به سپاه به فرما ندهى گردان منصوب شد .

پدر حميد در ارتباط با اوائل انقلاب از او خاطره اى را نقل م ى كند و م ى گويد: "به هنگام انتخابات رياست جمهورى حميد به بنى صدر رأى نداد؛ وقتى علت را پرسيدم گفت : مسلمانان دو بار در طول تاريخ ضربه خوردند يك بار در زمان بنى اميه و بار ديگر د ر زمان بن ى عباس و ترسم از اين است كه خاندان بنى صدر نيز كه پيشوند (بنى) دارند به مسلمانان ضربه بزنند."

آغاز فعاليت حميد در سپاه با غائله كردستان همراه بود، لذا به اين منطقه اعزام شد و چند ماهى در آنجا بود . سپس از كردستان بازگشت و در پايگاههاى شهيد دستغيب، اميرالمومنين عليه السلام و حسينه به خدمت مشغول شد و دوباره به كردستان بازگشت . مدتى را هم براى اعزام نيرو به اهواز رفت و پس از اتمام ماموريت بار ديگر عازم كردستان شد و تا لحظه شهادت در اين مناطق ماند .

حميد در طول دوران حضور در مناطق جنگى دو بار مجروح شد؛ يك بار از ناحيه پا و بار ديگر از ناحيه دست و سينه، ولى هيچ يك از اين صدمات او را از جبهه و جنگ غافل نكرد . اغلب افرادى كه با حميد در ارتباط بودند دو صفت بارز براى او برشمردند : اول نظم و نظافت و دوم شجاعت.

يكى از همرزمانش مى گويد:"او به قدرى شجاع بود كه هرگز از دشمن نهراسيد و نترسيد؛روزى ما را به نزديك عراقيها برد به نحوى كه حس مى كرديم هر لحظه ممكن است به اسارت عراقيها در آييم."

حميد علاقه شديدى به امام حسين عليه السلام داشت طورى كه هر سال در روز عاشورا به رسم زنجانيها در جبهه حليم مى پخت و بين رزمندگان توزيع مى كرد. حاج آقا اصغر مداح درباره اين عشق حميد مى گويد: "وقتى كه نيم ه شب م ى شد و حميد كارهاى خود را به پايان مى رساند به من مى گفت: حاج آقا حوصله داريد، كمى قدم بزنيم . همراه او به خارج از سنگر و به جايى كه كسى نباشد، م ى رفتيم از من م ى خواست كه مرثيه امام ح س ين عليه السلام را بخوانم و من هم مى خواندم و او زار زار گريه م ى كرد و ناله سر مى داد." حميد احدى به همراه چند تن از دوستانش از جمله محمد رضايى از اولين كسانى بودند كه مراسم زيارت عاشورا را در زنجان به راه انداختند و جزو پيشگامان پايه ريزى پايگاههاى مقاومت زنجان بود و در آن پايگاهها به تدريس اصول عقايد و قرآن مى پرداخت.

به ياد امام حسين عليه السلام اين بيت از شعر را در پشت ماشين خود نوشته بود: از حسن روى يوسف دستى بريده بودند از حسن دلبر ما سرها بريده باشد حميد عاشق امام خمينى بود و عشق به ولايت را انگيزه گرايش خود به سوى جهاد و مبارزه مى دانست. او فرمانده گردان بود ب ى آنكه لحظ ه اى از مقام خود سوء استفاده كند . به نيروهاى تداركات بارها «. وقتى غذا و وسايل م ى آوريد ابتدا به نيروها بدهيد و بعد به مركز فرماندهى بياوريد » : گفته بود در حال واكس زدن پوتي ن هاى نيروه اى تحت امرش ديده شده بود .

نمازهاى شبانه حميد زبانزد خاص و عام بود؛ به طورى كه همرزمش حسن نصيرى م ى گويد: باور كنيد احدى هميشه در مسجد خدايا » : گردان در حال گريه و سجود بود و به قدرى گريه م ى كرد كه انسان با خود مى گفت حسين محمدى از دوستان و همرزمان حميد درباره ساعات قبل «. چشمه هاى اين اشكها پايانى ندارد پيش از شهادت به حمام رفت و لباسهاى تميز و مرتب خود را پوشيد، به » : از شهادت او مى گويد: طورى كه بچ ه ها گفتند:"شيك كرده اى " "حميد ابروش " يكى از دوستان حميد نيز مى گويد: "حميد برايم گفت بعد از بازگشت از حمله فتح المبين وقتى سالم به خانه رفتم، مادرم شروع به گريه كرد و گفت من فرداى قيامت جواب بى بى زينب عليه السلام را چه بدهم كه در خانه چند پسر در عمليات «. ناراحت نباش من حتماً شهيد خواهم شد » : داشتم و شهيدى ندادم . به مادر جواب دادم بدر، گردان امام سجاد عليه السلام تحت فرماندهى حميد احدى يكى از گردانهاى خط شكن بود و در يكى از سخت ترين محورها عمل مى كرد. احدى در كنار پل شناور اسكله غسل شهادت كرد .

سپس در حدود ساعت 3 بعدازظهر به سنگر رفت و چون ناهار نخورده بود، مقدارى برنج سرد خورد و براى شناسايى به خط مقدم رفت كه در اثر اص ابت تركش گلوله توپ به صورت به شهادت رسيد .

من و » : كاظمى همرزم و همراه وى در آخرين لحظات حيات درباره چگونگى شهادت حميد مى گويد: حميد براى شناسايى به خط رفتيم، ناگهان از طرف تانك دشمن گلوله اى شليك شد، در يك لحظه تصور كردم حميد براى حفظ خود روى زمين شيرجه رفته است . او را صدا زدم، جوابى نيامد . بلندش به اين ترتيب «. كردم ولى با صحنه دلخراشى مواجه شدم نيمى از صورت او كاملا از بين رفته بود شهيد حميد احدى در تاريخ 24 اسفند 1363 در منطقه شرق دجله بر اثر اصابت تركش به دهان و چانه به شهادت رسيد .

پيكر او را پس از انتقال در مزار شهداى زنجان به خاك سپرده اند. در فرازى از يادداشتهاى حميد احدى آمده است : "جبهه آمدن كار سختى نيست، جبهه جاى شادى و سرور خاطر است جاى آرامش وجدان و آسايش روح است اما وقتى دلى برايت مى شكند يا قلبى به راهت تند تند مى تپد يا خاطرى در ورايت مى دود محزونت مى كند تمام سخت ى ها و ناملايمات از يك سو و اين حزن از يكسو و تفاوت اين سوى و آن سوى از زمين تا آسمان."

خاطره شهید حمید احدی

گیتی احدی، خواهر شهید احمید احدی از برادر خود چنین روایت می‌کند:

هیچ‌وقت بیکار ندیدمش. نُه ساله که بود همراه مصطفی و مرتضی می رفتند کوچۀ سیدلر جلوی دکان آقاجان بساط می‌کردند. می گفت باید پول تو جیبی مان را خودمان دربیاوریم.

من هم می‌نشستم و کمکش می‌کردم. چهارتایی چیپس ها را توی نایلون بسته بندی می‌کردیم.

باقلواها را جداجدا می چیدیم یا شکلات های ماهی شکل کاکائویی را ردیف می‌کردیم. می‌نشستند جلوی دکان و می‌فروختند. گاهی دعوایشان می شد و هر کدام جدا کار می کردند.

بعضی وقتها که فروختن تنقالت از رونق می افتاد، پاکت کاغذی درست می‌کردند. سه تایی می‌نشستند توی حیاط و مشغول می شدند. حمید با دقت تا می زد.

قرار می گذاشتیم هر کدام مان یک قسمت از کار را به عهده بگیرد. اینطوری پا کت ها یک شکل درمی‌آمد. پولش را هم بین خودشان تقسیم می‌کردند.

درسش را که تمام کرد، توی شهرداری به عنوان تایپیست استخدام شد. آنجا هم آن قدر با انگیزه کار کرده بود که خیلی زود پیشرفت کرد. انقالب پیروز شده بود و تمام دغدغۀ حمید کار کردن برای مردم بود. یک روز بهم

گفت: گیتی بهم پیشنهاد داده ان شهرداری هیدج رو قبول کنم.

از شنیدنش کیف کردم. گفتم: من شیرینی می‌خوام داداش!

گونه هایش گل انداخت. گفت هنوز هیچی معلوم نیست. فقط حرفش رو زده ان.

همان روزها بود که جنگ شروع شد. حمید هم کار شهرداری را رد کرد و تصمیم گرفت به جبهه برود.

- داداش پس شهرداری چی می شه؟

- الان کار جنگ واجب تر از هر چیز دیگه ست.

منبع: اداره امور فرهنگی، تبلیغات، هنری و اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران استان زنجان

خاطره شهید حمید احدی

*اشک‌های بی‌پایان

بارها در حال واكس زدن پوتين‏هاى نيروهاى تحت امرش ديده شده بود. نمازهاى شبانه حميد زبانزد خاص و عام بود؛ به طورى كه همرزمش حسن نصيرى مى‏گويد: باور كنيد احدى هميشه در مسجد گردان در حال گريه و سجود بود و به قدرى گريه مى‏كرد كه انسان با خود مى‏گفت: «خدايا چشمه‏هاى اين اشكها پايانى ندارد.»

*شیک پوشی به وقت شهادت

حسين محمدى از دوستان و همرزمان حميد درباره ساعات قبل از شهادت او مى‏گويد: «پيش از شهادت به حمام رفت و لباسهاى تميز و مرتب خود را پوشيد، به طورى كه بچه‏ها گفتند:"شيك كرده‏اى "

*"ناراحت نباش من حتماً شهيد خواهم شد"

حميد ابروش يكى از دوستان حميد نيز مى‏گويد: "حميد برايم گفت بعد از بازگشت از حمله فتح‏المبين وقتى سالم به خانه رفتم، مادرم شروع به گريه كرد و گفت: من فرداى قيامت جواب بى‏بى زينب عليه السلام را چه بدهم كه در خانه چند پسر داشتم و شهيدى ندادم.

به مادر جواب دادم: «ناراحت نباش من حتماً شهيد خواهم شد.» در عمليات بدر، گردان امام سجاد عليه السلام تحت فرماندهى حميد احدى يكى از گردانهاى خط شكن بود و در يكى از سخت‏ترين محورها عمل مى‏كرد.

احدى در كنار پل شناور اسكله غسل شهادت كرد. سپس در حدود ساعت 3 بعد از ظهر به سنگر رفت و چون ناهار نخورده بود، مقدارى برنج سرد خورد و براى شناسايى به خط مقدم رفت كه در اثر اصابت تركش گلوله توپ به صورت به شهادت رسيد.

*لحظه شهادت

كاظمى همرزم و همراه وى در آخرين لحظات حيات درباره چگونگى شهادت حميد مى‏گويد: «من و حميد براى شناسايى به خط رفتيم، ناگهان از طرف تانك دشمن گلوله‏اى شليك شد، در يك لحظه تصور كردم حميد براى حفظ خود روى زمين شيرجه رفته است. او را صدا زدم، جوابى نيامد. بلندش كردم ولى با صحنه دلخراشى مواجه شدم نيمى از صورت او كاملا از بين رفته بود.

منبع: اداره امور فرهنگی، تبلیغات، هنری و اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران استان زنجان

چندرسانه‌ای

کلیپی از شهید حمید احدی(1)

کلیپی از شهید حمید احدی (2)

طراحی و تولید: ایران سامانه