آخرین اخبار:

شهید حیدر کمالی

شهید حیدر کمالی

نام پدر: رضا
تاریخ تولد: 1341/8/10
تاریخ شهادت: 1361/9/5
محل شهادت: ...........
مشاغل: سرباز ژاندارمری
محل تولد: سمنان - گرمسار - گرمسار
علت شهادت: ...........
محل دفن: نام گلزار:گلزارشهرگرمسار شهر:سمنان - گرمسار
زندگی

شهید حیدر کمالی فرزند رضا و منور، دهم آبان‌ماه ۱۳۴۱ در روستای ساروزن‌علیا از توابع شهرستان گرمسار به دنیا آمد. شخصیت حیدر در زادگاهش گرمسار شکل گرفت. از کودکی سر کار می‌رفت. از پدرش پول نمی‌گرفت. گاهی پول خودش را بین فقرا تقسیم می‌کرد. همراه مردم انقلابی در پیروزی انقلاب نقش داشت.

من با جنگ مخالفم اما این جنگ، دفع تجاوزه

پدر شهید نقل می‌کند: «از جنگ خیلی بدش می‌آمد. می‌گفت: «جنگ یعنی بدبختی، یعنی خانمان‌سوزی.» جنگ که شروع شد همه را تشویق می‌کرد به جبهه بروند. از او پرسیدند: «تو که با جنگ مخالف بودی، چی شد؟» گفت: «الان هم با جنگ مخالفم، این جنگ نیست؛ دفع تجاوزه! دشمن به ما تجاوز کرده و ما باید اون‌ رو بیرون کنیم.»

بعد از دیپلم و در زمستان سال ۱۳۶۰ لباس مقدس سربازی پوشید و از طریق ژاندارمری سمنان به کردستان اعزام شد. وی سرانجام پنجم آذرماه ۱۳۶۱ در سردشت توسط نیروهای ضد انقلاب شهید شد. پیکرش را در گلزار شهدای شهرستان زادگاهش به خاک سپردند.

 

وصیت

فرازهایی از وصیت‌نامه شهید:

از سرورم حسین (ع) درس مبارزه، جهاد و شهادت یاد گرفتم

پدر و مادر داغدارم! می‌دانم که از دست دادن من شاید سنگین باشد، پس آیا غم از دست دادن حسین (ع) بر فاطمه سنگین نبود؟ مگر آنها نبودند که کشته شدند تا دین اسلام پابرجا باشد؟ من هم به نوبه خود از آقا و سرورم حسین (ع) درس مبارزه، جهاد و شهادت را یاد گرفتم.

آموختم که زندگی مادی نکبت‌بار است. نباید منتظر باشیم که مرگ ما را فرا بگیرد، بلکه ما باید به سراغ مرگ برویم. مگر انسان یک دفعه بیشتر می‌میرد؟ پس چه بهتر که آن یک دفعه هم در راه خدا باشد. پدر و مادر مهربانم! تقاضا دارم که برادران کوچک مرا، حزب‌اللهی تربیت کرده تا راه خدا را که همان شهادت است، بشناسند.

خاطره

این خاطرات به نقل از پدر شهید است که تقدیم حضورتان می‌شود.

دستگیری از فقیران در پنج سالگی

از داخل بازارچه رد می‌شدیم. داشتیم از مسجد برمی‌گشتیم. یازده سالش بود. من یک پنج ریالی پیدا کردم. حیدر به من گفت: «باید بگردیم و صاحبش رو پیدا کنیم.» گفتم: «اگه پیداش نکردیم چی؟» جواب داد: «به نیت صاحبش می‌دیم به یک فقیر.» من در حالی که از پیشنهاد فرزند کوچکم شاد شده بودم، پیشانی‌اش را بوسیدم.

 

هر وقت مادرش به مزارش می‌رفت، شهید برایش می‌ایستاد

هر وقت دلش تنگ می‌شد، به سر قبرش می‌رفت و با او درد و دل می‌کرد. یک شب هم در عالم خواب رفت سر مزارش. شهید جلوی پای مادر بلند شد و ایستاد. مادرش گفت: «مادر! چرا ایستادی؟» او جواب داد: «مادر! هر وقت که شما می‌آیید سر مزارم، جلوی پای شما می‌ایستم.»

 

چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه