شهید غلامعلی عالی رضائی

شهید غلامعلی عالی رضائی

نام پدر: نصراله
تاریخ تولد: 1319/11/7
تاریخ شهادت: 1357/10/7
محل شهادت: اهواز
مشاغل: فروشنده
محل تولد: خوزستان - شوشتر - شوشتر
علت شهادت: اصابت گلوله
محل دفن: بلوک: نام گلزار:اهواز شهر:خوزستان - اهواز
رندگینامه شهید غلامعلی عالی رضایی

شهید غلامعلی عالی رضایی هفتم بهمن 1319در شهرستان شوشتر بدنیا آمد پدرش نصراله نام داشت و کفاش بود و مادرش فاطمه خانم نام داشت و خاندار بود. وی در خانواده ای باایمان و مذهبی پرورش یافت و تمام اصول  دینی و مذهبی  را در خانواده فرا گرفت.

تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. به شغل فروشندگی مشغول شد. جوانی مومن و با اخلاق بود ،ساده زندگی کردن را دوست داشت و همیشه بسیار ساده لباس می پوشید. با مردم و اهل محل بسیار مودبانه رفتار میکرد بطوریکه زبانزد همه شده بود و همه از او بخوبی یاد می کردند

نماز را به جماعت می خواند

بسیار به والدینش  احترام می گذاشت. همیشه به مسجد می رفت و نماز را به جماعت می خواند. با بچه های محله دوست و رفیق بود و در جهت رشد آنها تلاش می کرد. روحیه شجاعت و دلاوری در او هویدا بود ، اعتقاد عجیبی به آقا امام زمان داشت و همیشه به زیارتگاه صاحب الزمان درشوشتر مشرف می شد.

شهادت

وی در سال 1341ازدواج کرد و صاحب چهار پسر و دو دختر شد. از زحمت و تلاش در راه خانواده و انقلاب ذریغ نمیکرد.  پیرو خط امام خمینی(ره)  بود شب ها اعلامیه پخش می کرد و روزها در تظاهرات شرکت می کرد سرانجام در هفتم دی ماه 1357 در تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی بر اثر اصابت گلوله به سر و صورت شهید شد مزار او درگلزار شهدای زادگاهش واقع است 
خاطره شهید غلامعلی عالی رضایی

انگار پسر خودش را داماد کرده بود

اسمش غلامعلی بود ولی من او را علی صدا می کردم ،علی پدرو مادرش را بسیار دوست داشت هر پنجشنبه به احترام مادرش به شوشتر و مقام صاحب الزمان می رفت اعتقاد داشت حتی بعد از مرگ هم باید والدین را تکریم کرد .یک روز در حیاط نشسته بود وفکری کرد از پشت پنجره آشپزخانه در حالی که غذا را آماده می کردم هر چندلحظه یکبار نگاهی به اومی کردم و می دیدم غرق در افکار خودش است می دانستم چه چیزی این همه ذهنش را درگیر کرده ولی از آنجایی که علی همیشه درکمکبه دیگران مخصوصا ایتام پیش قدم بود حدس می زدم کسی برای او چیزی تعریف کرده که اینقدر به فکر فرو رفته دو فنجان چای ریختم و به حیاط رفتم در کنارش نشستم و گفتم چه کسی به خودش اجازهداده ذهن مرد مرا این همه به خود مشغول کند .علی مثل همیشه لبخندی زد و گفت عزیزم هیچ کس جز مهربانی تو .هر دو خدیدیم گفتم جه شده علی ؟چرا این همه ذهنت درگیره ؟

گفت حاضری برای یه بچه یتیم مادری کنی ؟گفتم کی ؟گفت یه کسی که پدر و مادر نداره و می خواد ازدواج کنه ؟گفتم اگر تو او را تایید می کنی بله اصلا" هر چی آقامون بگه .کمی آرامتر شد  فردا با  هم به مسجدرفتیم وبا خیرین مسجد جلسه گرفتند وبساط عروسی دو جوان عاشق را مهیا کردند .شب عروسی علی آنقدر خوشحال بود که انگارپسر خودش را داماد کرده بود .

چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه