محمد بخاطر لباسش از من کتک خورد
توی خودش بود. با شهید شدن دوستانش، خنده هم از لبان او رفت. گفتم: «کدومشون بود؟ ما او رو میشناسیم؟» سرش را میان دستهایش گرفت و گفت: «محمد.»
با تعجب گفتم: «همون که به خاطر لباسهایی که میپوشید ازت کتک میخورد؟» خنده کمرنگی کرد و گفت: «آره، بهش میگفتم لباست مناسب نیست قبول نمیکرد. چند باری گفتم، آخرش دعوامون شد و او رو زدم.»
پرسیدم: «دایی غلامرضا! چی شد رفت جبهه؟» جواب داد: «بعد دعوا با هم دوست شدیم. همراهم اومد بسیج. کمکم تصمیم گرفت بره جبهه ولى زرنگ بود و زودتر قبولش کردن.»
(به نقل از خواهرزاده شهید، علیاصغر کاظمی)
معجزهای در نوجوانی، شهد شهادت را نصیبش کرد
عروسم گفت: «کجا میری؟» مفاتیح را نشان دادم و گفتم: «توی حیاط.»
تا دیروقت اشک ریختم و از خدا خواستم آرزوی غلامرضا برآورده شود. عروسم با یک سینی چای آمد. پرسید: «غلامرضا چطوره؟»
آهی کشیدم و جواب دادم: «مثل قبل، لبهایش ورم کرده و بدنش قرمز شده. دکترها میگن امیدی نیست. از خدا خواستم این بار خوب بشه تا به آرزوش برسه.» مکثی کرد و پرسید: «آرزو؟ منظورتون چیه؟»
حرفی نزدم. صبح به بیمارستان رفتم. توی راهرو، دکتر با دیدنم گفت: «نمیدونم چی شده؟ تنها میشه بهش بگیم معجزه.»
دکتر و پرستارها میدویدند. پاهایم توان راه رفتن نداشتند. جلوی در اتاق رسیدم. غلامرضا مریض نبود و همه جای بدنش سالم بود. دست به آسمان بلند کردم و گفتم: «خدا رو شکر که شرمنده فاطمه زهرا (س) نشدم. خدایا! راضیام بره جبهه و اونجا شهید بشه تا به آرزوش برسه.»
(به نقل از مادر شهید)
این کارها را میکنم تا به یادم باشید
با خنده گفتم: «مادرجان! فارسی صحبت کن، خارجی نمیفهمم.» گفت: «این قدر کلمههای انگلیسی رو میگم تا یاد بگیری.» چند بار پشت سر هم تکرار کرد. نمیتوانستم آن را تلفظ کنم. خندهام گرفت. دست از سبزی پاک کردن کشیدم و گفتم: «مادر! تو رو خدا ول کن.»
دست انداخت دور گردنم و من را بوسید. گفت: «مادر! دوستت دارم. این کارها رو میکنم تا وقتی نیستم، یادم باشی و دعام کنی.» کنار خواهرش نشست و گفت: «اگه شهید شدم و یادم افتادی، به یاد علیاکبر حسین (ع) گریه کن.»
(به نقل از مادر شهید)
بیشتر بخوانید: چه زيباست جان را با شهادت بازپس دادن
در صحرای محشر، ما را شفاعت کن
دستور را گرفتم و برگشتم پیش نیروها. گفتم: «ما نیروهای خط شکنیم. هرکی داوطلب بشه باید به عنوان گروه اول بره جلو.»
غلامرضا جلو آمد. سن و سالش کم بود اما شجاعتر از بقیه به نظر میرسید. با تلاش نیروهای داوطلب، قله را گرفتیم.
آتش سنگین بود. بین بچهها حرکت میکردم. غلامرضا را دیدم که تیر خورده بود. سرش را روی زانویم گذاشتم و گفتم: «در صحرای محشر شفاعت ما رو بکن.» فقط نگاهم میکرد. چند لحظهای نگذشت که شهید شد.
(به نقل از همرزم شهید، عباسعلی عبداللهزاده)
این پسره چرا اون بالا ایستاده
با خودم گفتم: «این پسره چرا اون بالا ایستاده؟»
همه دوستانش پیش من در قبرستان بودند. صدایش زدم: «غلامرضا! بیا پایین.»
جوابی نداد. گفتم: «نگاه می کنه، ولی حرف نمی زنه.»
صبح برای نماز بیدار شدم. پیش خودم گفتم: «با این خوابی که دیدم مطمئنم غلامرضا شهید شده.» چند روز بعد خبر شهادتش را شنیدم.
(به نقل از مادر شهید)