آخرین اخبار:

شهید غلام رضا ابراهیم طوسی

شهید غلام رضا ابراهیم طوسی

نام پدر: علی اصغر
تاریخ تولد: 1349/2/1
تاریخ شهادت: 1366/12/24
محل شهادت: ماووت
مشاغل: دانش آموز
محل تولد: سمنان - دامغان - دامغان
علت شهادت: ...........
محل دفن: بلوک: نام گلزار:غنی اباد شهر:سمنان - دامغان
زندگینامه شهید

آخرین فرزند علی‌اصغر و فاطمه، در روستای غنی‌آباد دامغان در سال ۱۳۴۹ به دنیا آمد. شهید غلامرضا ابراهیم‌طوسی چهار خواهر و دو برادر دارد.

دوران تحصیل

ابتدایی را در روستای زادگاهش خواند. و دوره راهنمایی به دامغان رفت. روزها کار می کرد و شب ها درس خواند. مدت ها در یک تولیدی لباس کار کرد و پس از چندی درس را رها کرد. در روستا در کنار پدر به کشاورزی مشغول شد.

لباس هرکس نشانه متانت اوست

خواهر غلامرضا نقل می‌کند: «هرچه به غلامرضا گفتم، قبول نکرد. مادر گفت: «نمی‌دونم چرا این بچه سختشه لباس راحت بپوشه! آخه مادرجان! من و خواهرت فقط تو خونه هستیم. لباس توی خونه بپوش.»
بابا گفت: «از صبح تا حالا اون شلوار پاته خسته نشدی؟»
منتظر شدیم تا او هم چیزی بگوید. لبخندی زد و گفت: «حرف‌های شما درسته اما هرکسی با لباس خوب و مناسب پوشیدن متانت خودش رو نشون می‌ده و به دیگران هم احترام می گذاره.»

بیت‌المقدس؛ راز رهایی‌اش بود

با تشکیل بسیج عضو شد. در برگزاری مراسم عزاداری، ایام دهه فجر و یادبود شهدا فعال بود. غلامرضا از طرف بسیج به جبهه اعزام شد. او در دو بار اعزام و حدود دویست و سی روز حضور در جبهه، در مناطق مختلف خدمت کرد.

بیست و چهارم اسفند ۱۳۶۶ برای عملیات بیت‌المقدس سه به منطقه ماووت رفت. نگهبان بود که دشمن در ارتفاعات عراق، با قناسه، گردن و صورتش را هدف قرار داد و به شهادت رسید.

پیکرش را در گلزار شهدای روستای غنی‌آباد دامغان دفن کردند.

خاطرات

محمد بخاطر لباسش از من کتک خورد

توی خودش بود. با شهید شدن دوستانش، خنده هم از لبان او رفت. گفتم: «کدومشون بود؟ ما او رو می‌شناسیم؟» سرش را میان دست‌هایش گرفت و گفت: «محمد.»

با تعجب گفتم: «همون که به خاطر لباس‌هایی که می‌پوشید ازت کتک می‌خورد؟» خنده کم‌رنگی کرد و گفت: «آره، بهش می‌گفتم لباست مناسب نیست قبول نمی‌کرد. چند باری گفتم، آخرش دعوامون شد و او رو زدم.»

پرسیدم: «دایی غلامرضا! چی شد رفت جبهه؟» جواب داد: «بعد دعوا با هم دوست شدیم. همراهم اومد بسیج. کم‌کم تصمیم گرفت بره جبهه ولى زرنگ بود و زودتر قبولش کردن.»

(به نقل از خواهرزاده شهید، علی‌اصغر کاظمی)

معجزه‌ای در نوجوانی، شهد شهادت را نصیبش کرد

عروسم گفت: «کجا می‌ری؟» مفاتیح را نشان دادم و گفتم: «توی حیاط.»

تا دیروقت اشک ریختم و از خدا خواستم آرزوی غلامرضا برآورده شود. عروسم با یک سینی چای آمد. پرسید: «غلامرضا چطوره؟»

آهی کشیدم و جواب دادم: «مثل قبل، لب‌هایش ورم کرده و بدنش قرمز شده. دکترها می‌گن امیدی نیست. از خدا خواستم این بار خوب بشه تا به آرزوش برسه.» مکثی کرد و پرسید: «آرزو؟ منظورتون چیه؟»

حرفی نزدم. صبح به بیمارستان رفتم. توی راهرو، دکتر با دیدنم گفت: «نمی‌دونم چی شده؟ تنها می‌شه بهش بگیم معجزه.»

دکتر و پرستارها می‌دویدند. پاهایم توان راه رفتن نداشتند. جلوی در اتاق رسیدم. غلامرضا مریض نبود و همه جای بدنش سالم بود. دست به آسمان بلند کردم و گفتم: «خدا رو شکر که شرمنده فاطمه زهرا (س) نشدم. خدایا! راضی‌ام بره جبهه و اونجا شهید بشه تا به آرزوش برسه.»

(به نقل از مادر شهید)

 

این کارها را می‌کنم تا به یادم باشید

با خنده گفتم: «مادرجان! فارسی صحبت کن، خارجی نمی‌فهمم.» گفت: «این قدر کلمه‌های انگلیسی رو می‌گم تا یاد بگیری.» چند بار پشت سر هم تکرار کرد. نمی‌توانستم آن را تلفظ کنم. خنده‌ام گرفت. دست از سبزی پاک کردن کشیدم و گفتم: «مادر! تو رو خدا ول کن.»

دست انداخت دور گردنم و من را بوسید. گفت: «مادر! دوستت دارم. این کارها رو می‌کنم تا وقتی نیستم، یادم باشی و دعام کنی.» کنار خواهرش نشست و گفت: «اگه شهید شدم و یادم افتادی، به یاد علی‌اکبر حسین (ع) گریه کن.»

(به نقل از مادر شهید)

بیشتر بخوانید: چه زيباست جان را با شهادت بازپس دادن

در صحرای محشر، ما را شفاعت کن

دستور را گرفتم و برگشتم پیش نیروها. گفتم: «ما نیروهای خط شکنیم. هرکی داوطلب بشه باید به عنوان گروه اول بره جلو.»
غلامرضا جلو آمد. سن و سالش کم بود اما شجاع‌تر از بقیه به نظر می‌رسید. با تلاش نیروهای داوطلب، قله را گرفتیم.

آتش سنگین بود. بین بچه‌ها حرکت می‌کردم. غلامرضا را دیدم که تیر خورده بود. سرش را روی زانویم گذاشتم و گفتم: «در صحرای محشر شفاعت ما رو بکن.» فقط نگاهم می‌کرد. چند لحظه‌ای نگذشت که شهید شد.

(به نقل از همرزم شهید، عباسعلی عبدالله‌زاده)

 

این پسره چرا اون بالا ایستاده

با خودم گفتم: «این پسره چرا اون بالا ایستاده؟»

همه دوستانش پیش من در قبرستان بودند. صدایش زدم: «غلامرضا! بیا پایین.»

جوابی نداد. گفتم: «نگاه می کنه، ولی حرف نمی زنه.»

صبح برای نماز بیدار شدم. پیش خودم گفتم: «با این خوابی که دیدم مطمئنم غلامرضا شهید شده.» چند روز بعد خبر شهادتش را شنیدم.

(به نقل از مادر شهید)

وصیت نامه

«فليقاتل في سبيل الله الذين يشرون الحيوة الدنيا بالآخرة و من يقاتل في سبيل الله فيقتل او يغلب فسوف نؤتية اجراً‌ عظيماً. آنها كه زندگی دنيا را به آخرت فروخته‌اند، بايد در راه خدا پيكار كنند و آن كس كه در راه خدا پيكار كند و كشته شود تا پيروز گردد پاداش بزرگی به او خواهيم داد.»

اين وصيت‌نامه غلامرضا ابراهيم‌طوسی است به امت هميشه بيدار و متدين ايران:

سفارش و وصيت به شما عزيزان جز تذكر و يادآوری چيز ديگری نمی‌تواند باشد. چراكه ملت ما نشان داده است كه چگونه به ندای پيامبرگونه امام امت‌مان لبيک گفتند و از جان و مال و دنيای‌شان گذشتند. چراكه به اين حقيقت رسيده‌اند كه تمامی هستی امانتی است در اختيار بشر و زمانی فرا رسد كه اين امانت بايد بازپس داده شود. پس چه زيباست كه جان را با شهادت بازپس داد و مال را در اختيار عاشقان حسين قرار داد.

ای خفتگان! زندگی دنيا را به آخرت بفروشيد

اما به خفتگان بگويم، به آنان كه پس از چندين سال از انقلاب‌مان هنوز در خواب غفلت به ‌سر می‌برند و پشت به صراط مستقيم و نور نموده‌اند، از اين غفلت و خواب بيدار شويد كه اين انقلاب مانند كشتی نجات است و حبل‌‍الله است و بايد همگی و تمامی مسلمانان به اين حبل و رسيمان الهی چنگ زنيم تا از صراط مستقيم كه صراط ائمه نور و حسين (ع) و فرزندان شهيدش می‌باشد منحرف نشويم و بايد همانگونه كه در آيه فوق آمده است، زندگی دنيا را به آخرت بفروشيم كه اين تجارتی است با ارزش و نيک، چون در قبال اين تجارت جاودانی بودن در جنت و به لقاءالله رسيدن نصيب‌مان می‌گردد.

خواهرانم! در غم‌های خود، صحنه کربلا را بخاطر آورید

وصيتم به پدر و مادرم اين است كه هرگز از شهادتم ناراحت نشويد، زيرا من راه حسين (ع) را انتخاب كردم و وصيت ديگر من به برادرانم اين است كه راه مرا ادامه دهيد و سلاح بر زمين افتاده مرا برگيريد و به ميدان نبرد بشتابيد و وصيتم به خواهرانم اين است كه هرگز از شهادتم ناراحت نشويد و هر وقت به ياد شهادتم افتاديد، به‌ ياد امام مظلومان، حسين (ع) بيفتيد و صحنه كربلا را بخاطر آوريد.

وصيت آخرم به امت حزب الله اين است كه در دعاهای كميل، توسل و ديگر ادعيه شركت نماييد و سنگر مساجد و جمعه‌ها و جماعت‌ها را خالی نگذاريد.  مرا در كنار مزار شهدای همين قريه به خاک بسپاريد.

چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه