آخرین اخبار:

شهید سیدرضا حسینی پور

شهید سیدرضا حسینی پور

نام پدر: سیدابوالقاسم
تاریخ تولد: 1333/9/23
تاریخ شهادت: 1362/1/23
محل شهادت: ...........
مشاغل: بسیجی
محل تولد: سمنان - دامغان - دامغان
علت شهادت: ...........
محل دفن: نام گلزار:فردوس رضا شهر:سمنان - دامغان
زندگی نامه

شهید سیدرضا حسینی‌پور بیست و سوم آبان‌ماه ۱۳۳۳ در شهرستان دامغان به دنیا آمد. سیدرضا در هُرم نفس مادر و زیر سایه سبز پدر درس انسانیت، غیرت و مسلمانی آموخت. رشد کرد، بالید و بالغ شد. نوجوان بود که به تهران رفت. کار کرد و در کنارش درس خواند و سپس به استخدام دادگستری تهران درآمد.

سیدرضا خوش‌خو و خوش اخلاق بود و در عین حال در حساب و کتاب دقیق بود. بیهوده و بلند نمی‌خندید. در کار و مسئولیتش جدی بود. با دوستان و خانواده بسیار مهربان رفتار می‌کرد. تا مادر زنده بود، پرستار مادر بود و بعد از فوت مادر رزمنده جبهه جنگ حق علیه باطل شد. می‌گفتند در جبهه مسئول توپ‌خانه بوده و پس از آن تخریب‌چی شده است.

داوطلب تکه تکه شدن!
برادر شهید نقل می‌کند: «مسئول توپ‌خانه بود. وقتی گفتند تخریب‌چی می‌خواهیم، اولین نفری بود که دستش را بلند کرد. فرمانده پرسید: «اصلاً می‌دونی تخریب‌چی یعنی چی؟» گفت: «بله!» فرمانده ادامه داد: «یعنی تکه تکه شدن» سیدرضا محکم‌تر از قبل گفت: «بله! می‌دانم.» بعد هم تخریب‌چی شد.»

سرانجام بیست و سوم فروردین‌ماه ۱۳۶۲ در عملیات والفجر یک در منطقه فکه به علت اصابت ترکش به سر، به شهادت رسید. گل‌های روییده بر مزار سیدرضا در فردوس‌رضای دامغان تا قیامت عطر یاد او را در گوش نسیم زمزمه خواهند کرد.

 

وصیت نامه

فرازهایی از وصیت‌نامه شهید:

در راهی گام برداشته‌ام که خداوند مقرر کرده است
امید عفو و بخشش از خدای منان را دارم و در این راهی که گام برداشته‌ام از خدای خود مسئلت دارم هر چه صلاح می‌داند مقرر فرماید که من نیز راضی به رضای او هستم. عزیزان! اولین توصیه من به کسان و خویشان این است که در مرگ من روی نخراشند و صبر و بردباری را پیشه خود سازند که خدای کریم با صابران است.

 

خاطره

این خاطرات به نقل از خواهر شهید است که تقدیم حضورتان می‌شود.

چشم‌هایم را زیر پا می‌گذارم
یکی دو ساعتی از نیمه شب گذشته بود. از جایم بلند شدم تا به بچه‌ها سری بزنم و پتوی‌شان را مرتب کنم. پاورچین پاورچین خودم را به اتاق بچه‌ها رساندم. رویشان را پوشاندم و به طرف اتاق برگشتم که صدایی توجه من را جلب کرد. گوش‌هایم را تیز کردم، صدا از اتاق سیدرضا بود. کنجکاو شدم؛ چند قدمی به طرف اتاقش رفتم. صدای هق هق گریه با زمزمه دعایش آمیخته بود.

خیلی دلم می‌خواست بشنوم چه دعایی می‌کند. این بود که چند دقیقه‌ای ساکت و مشتاق ایستادم. سیدرضا برای همه دعا می‌کرد و بیشتر از همه برای سلامتی امام. بارها و بارها طول عمر رهبر انقلاب را با ناله و استغاثه از خدا طلب می‌کرد و بعد از آن با همان حالت می‌گفت: «خدایا! من به خاطر مکتبم و به خاطر دینم، چشم‌هایم را زیر پا می‌گذارم.»


مونس کهنه و فرسوده‌ای که عطر یار دارد
صدای زنگ در که بلند شد، داشتم چای دم می‌کردم. قوری را روی سماور گذاشتم و به طرف در راه افتادم. می‌دانستم که می‌آید، منتظرش بودم. در را باز کردم خودش بود؛ برادرم سیدرضا. گفتم: «سلام داداش! زیارت قبول!» جواب داد: «سلام صديقه جان! انگار منتظرم بودی؟»

گفتم: «دلم گواهی می‌داد امروز مهمان منی. حالا هم تا دست و صورتت رو بشوری، می‌رم برات یه چایی تازه دم بیارم.» سینی چای را که آوردم، گوشه‌ای از هال نشسته بود. لبخندی زد. نیم‌خیز شد و سینی را از دستم گرفت. کنارش نشستم؛ ساکش را جلو کشید؛ بسته‌ای را بیرون آورد و گفت: «بیا صدیقه جان! این سجاده را به نیت شما از مشهد خریدم. دلم می‌خواهد همیشه نمازت را اول وقت بخوانی.»

بسته را از دستش گرفتم، بازش کردم و با خوشحالی گفتم: «چقدر هم با سلیقه‌ای داداش!» حالا سال‌هاست مونس من، سجاده‌ای است که کهنه و فرسوده شده اما هنوز عطر خوب تو را دارد.

 

چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه