آخرین اخبار:

شهید رضا حسینی

شهید رضا حسینی

نام پدر: موسی
تاریخ تولد: 1340/6/25
تاریخ شهادت: 1360/3/3
محل شهادت: جنوب
مشاغل: آشپز
محل تولد: سمنان - گرمسار - گرمسار
علت شهادت: ...........
محل دفن: بلوک: قطعه:24 ردیف:83 شماره مزار:23 نام گلزار:بهشت زهرا شهر:تهران - تهران
زندگینامه

نوید شاهد سمنان: رضا حسینی بیست و پنجم شهریور 1340، در شهرستان گرمسار به دنیا آمد. پدرش موسی و مادرش ماه‏ بی ‏بی نام داشت. تا چهارم متوسطه درس خواند. آشپز بود. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. سوم خرداد 1360، در دزفول بر اثر اصابت گلوله به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای بهشت‌زهرای شهرستان تهران قرار دارد.

شهید رضا حسینی درشهریورماه سال 1340دریک خانواده کارگری درشهرستان گرمساربه دنیا آمد. پدرش موسی حسینی باکارکردن دریک مغازه چلوکبابی با درآمد ناچیز معاش یک خانواده شش نفری را تأمین می کرد. شهید حسینی پس ازورود به دبستان و اتمام دوره ابتدایی دریکی ازمدارس راهنمایی شهرستان گرمسارمشغول تحصیل گردید. دردوران تحصیل که مخارج آن را خودش با کاروکوشش درفصل تابستان درموقع بیکاری تهیه می نمود.

نوجوانی متدین نمازخوان وعلاقه مند به شعائر مقدس مذهبی بود. پس ازپایان دوره راهنمایی در امتحان ورودی هنرستان گرمسار شرکت نمود و قبول شد. وتا سال دوم هنرستان را می گذرانید که با شرکت درمجالس و محافل بحث وسخنرانی و جلسات قرائت وتفسیرقرآن شرکت می کرد وبا استاد روحانیون مبارزومتعهد ودبیران روشنفکر و مکتبی وارد مرحله نوین زندگی سیاسی و اجتماعی شد و رفته رفته به جنایات و ستمگریهای رژیم خائن پهلوی پی برده و همگام با دیگر همفکران مسلمان و دوستان مبارز خود بطورخستگی نا پذیر علیه رژیم منحوس فعالیت می نمود.

ازسال 57 که انقلاب اسلامی ملت ایران به رهبری زعیم عالیقدرحضرت امام خمینی اوج گرفت و مشعل انقلاب فروزانتر گشت، شهید رضا حسینی در پخش اعلامیه های امام و دیگر مراجع عظام و روحانیون عالیقدر و شرکت درتظاهرات وترغیب وتشویق سایرین مبارزه فعالیت چشمگیری داشت. پس ازپیروزی انقلاب شبانه روزدرجهت رفاه وآسایش مردم بصورتهای مختلف پاسداری ازخیابانها ومحله ها و پخش سوخت، آذوقه وغیره جانفشانی می کرد دراواخرسال 59 برای سربازی اعزام وپس ازطی دوره آموزشی با اشتیاق تمام به جبهه حق علیه با طل شتافت.

بعد ازخروش طلاب حوزه علمیه قم و سپس دانشجویان تبریز پس ازدریافت اعلامیه های امام درتظاهرات ضد رژیم پهلوی شرکت نمود وچند بارمورد ضرب وشتم عمال رژیم درخیابانها گردید و در تا ریخ سوم خرداد 60 در کربلای دزفول به آرزوی دیرین خودش شتافت وشربت شهادت نوشید وبه خیل شهیدان پیوست. روحش شاد ویا دش گرامی باد.

منبع:بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان
خاطره

خواب مادرقبل ازشهادت

یک شب خواب دیدم که دوستان رضا آمده اند اما رضا نیامده. جلو رفتم و به آنها گفتم :چرا شما آمده اید اما رضا نیامده است ؟ آنها درجواب گفتند رضا بسته ای برای شما فرستاده است، وقتی بسته را بازکردم دیدم یک پرچم که برروی آن «لااله الاالله» نوشته شده بود و یک نامه که درآن نوشته بود: مادر زمانیکه من خواستم بیام این پرچم را بردرخانه من بزن. بعد خبرشهادت رضارا آوردند.


شبی خواب دیدم که رضا می گوید: مادرمن مهمان دارم.گفتم: مهمانت کیست چرا زود ترنیامدی وخبربدهی؟ گفت: مادرهرچه باشه می خوریم دوستانم تشریفاتی نیستند. دیدم آقا وپسرانش به همراه 72 شهید آقای مفتح و...هستند گفتم:رضا چگونه باآنها دوست شده ای؟ درجوابم گفت: مادرما با هم هستیم .(تا آن زمان نمی دانستم که مزارش درکنارشهید بهشتی است) 


خواب مادربعد ازشهادت

هربارکه بر مزار رضا می رفتم دو قبرگمنام کنار هم بود که یکی ازآنها رضا بود (اما ما نمی دانستیم کدامیک رضا است) ؟ همیشه می گفتم تو پیش خدا عزیزهستی. ازخدا بخواه تا قبرت را نشانم دهد. تا اینکه خواب دیدم که یک آقا درحالی که عصا داشت وشال سبزی که به کمربسته بود وکلاهی سبزبرسرداشت آمد وقتی باعصا به قبرها می زد قبرها بازمی شد و با شهدا صحبت می کرد تا اینکه به قبری رسید وعصایش را برآن زد دیدم پسرم با همان لبان پرازلبخندش وچشمان درشتش درحالیکه شال سبزکه برروی آن آیه قرآن نوشته شده بود برسرداشت. به او گفتم: پسرم شالت را بردارتا ببینم سرت چگونه زخمی شده گفت: مادرجان این شال را بازنکن زیرا این نشانه ما است. گفت: مادرجان دیگرناراحت نبا شی که من کجا هستم من همین جا هستم.


شهیدان زنده اند

یک باربرایم مشکلی پیش آمده بود و گره ای درکارم بود درحالیکه دلم گرفته بود با عکسش درد و دل کردم و اشک ریختم. گفتم: مادرجان این مشکل فقط به دست تو باز می شود، همانروز به طرز معجزه آسایی مشکلم حل شد.

درنامه هاییکه رضا ازجبهه می فرستاد می نوشت: مادرنگران من نباش من می آیم وهمیشه می گفت: مادرجان روزی برسرمزارم می آیی ازشما می خواهم که برسرقبرم ناله وفریاد نکنید ونگویید رضا درجبهه شهید شد حتی پدرش اورا بارها دیده ومی گوید:رضا زنده است.



انشای دردسر ساز 

نمره یکی از درس‌هایش را کم داده‌بودند. برای اعتراض به مدرسه‌شان رفتم و به مدیر گفتم:

- رضا نمره‌اش خوب شده، چرا تجدیدش کردین؟

- به خاطر چیزهایی که توی کله‌اش می‌گذره. از یک بچه کارگر بعیده این چیزها رو بدونه.

- مگه چی گفته؟

- انشایی در مورد میهن نوشته، توش حرف‌هایی گفته که نباید می‌زد. ما هم تجدیدش کردیم تا دیگه کسی جرأت این کار رو پیدا نکنه.


حجاب

یک روز خواهرش از مدرسه آمد. چادر و مقنعه پوشیده‌بود. رضا نگاهش که به او افتاد، لبخند زد و گفت: «دوست دارم همیشه خواهرم همین طور مومن و با حجاب باشه.»


آخرین نامه

در آخرین نامه‌ای که فرستاد، نوشت: «همین روزها شهید می‌شوم. همه شهدا را می‌آورند و من نمی‌آیم. باید بیایند و من را پیدا کنند.»

آن موقع منظورش را متوجه نمی‌شدیم. مدتی بعد در کرخه شهید شد و او را به دزفول انتقال دادند. مدتی آنجا ماند. در بیمارستان‌های اصفهان دنبالش بودیم. آنها نیز چون دیدند کسی دنبال جنازه نیامده او را به تهران منتقل کردند. ما هم پس از آنکه در اصفهان نشانه‌ای از او پیدا نکردیم، به آبادان رفتیم. جنازه‌اش یک ماه هم در تهران ماند.

بالاخره، پس از مدت‌ها عکس او را در میان شهدای تهران یافتیم. وقتی به او رسیدیم که چهل روز از دفنش در بهشت زهرا می‌گذشت.



چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه