آخرین اخبار:

شهید رحمت فرهادی شیشوان

شهید رحمت فرهادی شیشوان

نام پدر: عباسعلی
تاریخ تولد: 1341/9/1
تاریخ شهادت: 1360/3/18
محل شهادت: دارلک مهاباد
مشاغل: پاسدار بود.
محل تولد: آذربایجان غربی - ارومیه - ارومیه
علت شهادت: اصابت گلوله
محل دفن: نام گلزار:باغ‌رضوان شهر:آذربایجان غربی - ارومیه
زندگینامه

«اگر تصفيه كرديد، اگر نفس خودتان را تطهير كرديد، اگر اعمال خودتان را با قرآن كريم وفق داديد، اگر اخلاق خودتان را اخلاق قرآن كرديد، اگر نفس خودتان را تصفيه كرديد، باكي از هيچ چيز نداشته باشيد و از مرگ نهراسيد.»
(امام خميني (ره))

فرازي از زندگينامه شهيد:
شهيد رحمت فرهادي شيشوان به سال 1341 در روستاي بالانج از توابع شهرستان اروميه در يك خانواده فقير و تنگدست ديده به جهان گشود.
عشق و علاقه اش به اسلام و ميهن اسلامي و احساس مسؤوليت در حفظ و حراست از انقلاب او را از صحنة ‌كارزار به سوي جبهه هاي نبرد كشاند. شهيد فرهادي، به پيروي از فرامين امام راحل، جهت دفاع از ارزش هاي اسلامي و مقابله با اشرار داخلي در سپاه پاسداران اروميه ثبت نام نمود. ايشان كه به همراه تعدادي از رزم آوران به قصد كوتاه كردن دست ضدانقلابيون از جان و مال و نواميس مردم، به منطقة دارلك مهاباد اعزام شده بود، پس از يك نبرد بي امان با مزدوران حزب دمكرات در مورخه 1360/3/18 به فيض شهادت نائل آمد و روحش به ملكوت اعلي پر كشيد.
روحش شاد و يادش گرامي باد.

خاطرات

خاطرات آقاي زين العابدين فرهادي برادر شهيد

شهيد گمنام
هيجدهم خرداد سال 60 بود. هنوز فرش زمرديني كه دايه ابر بهاري بر پهنة دشت زيباي شهر ويران مهاباد گسترده بود، پا بر جا بود و اما كركس سياهي با بال هاي درشت و زمخت خود، دشت را به سيطره درآورده بود و منطقه در تسلط حزب دمكرات بود و همه چيز و همه كس رنگ گرفته بودند و دشت به سياهي و سكون كشيده شده بود و دلهره و ترس توأم با كينه و دشمني قلب ها را‌ آكنده بود و چشم ها به دنبال فريادرسي، انتهاي دشت را مي كاويد.
خبر به گوش شيرمردان، دلاوران اسلام رسيد و گروه ضربت سپاه اروميه عزم را جزم كردند و قطار فشنگ ها و پوتين و كمربندها را محكم بستند و تفنگ بر دوش ،پا در ركاب هلي كوپتر گذاردند و قصد پرواز نمودند،‌ چنان پروازي كه بالاتر از پرواز كركس سياه باشد. منطقه كركس سياه نمايان شد. هلي كوپتر دوري زد و بر سينه آن فرود آمد. شيران به بيرون پريدند و استواري گام هاي رزمندگان دشت را به لرزه درآورد. با پرش رزمندگان خواب از چشمان كركس نيز پريد و ناگهان دست و پا زد و چنگي انداخت. ناخن هاي خون آلود لاشخور هلي كوپتر را به زير كشيد و شعله هاي آتش به ياري كركس آمده و پرنده آهنين را محاصره كردند. با لهيب كركس جوجه كركسان حاضر شدند و لحظه اي بعد دلاوران خود را در محاصره لاشخوران يافتند.
35 نفر در محاصره صدها تن، شعله هاي آتش از هر طرف زبانه كشيد و رزمندگان با همان استواري و صلابت و با عزمي جزم تر، توكل بر خدا نموده و با نام مباركش دست به ماشه بردند.
(بسم ا.. الرحمن الرحيم ما رميت اذ رميت و لكن ا.. رمّي)
درگيري آغاز شد، ‌جنگي نابرابر. با آرامشي موسي گونه دسته دسته از كركسان را برخاك مذّلت مي نشاندند و لحظات سنگين گذشت و ياران يكي پس از ديگري لبيك گويان به شهادت مي رسيدند و پروازي ديگر. پروازي بالاتر از پرواز اول، پروازي كه هيچ پروازي را ياراي رسيدن به آن نباشد. پروازي مسلط تر از همة‌ پروازها، دريغ و حسرت ياران ديگر همرزم طول نمي كشيد و به آرزوي خود مي رسيدند. تا همة آن هم قسمان هم آغوش شهادت شدند. روح ها به سوي عند ربهم و اجساد در زمين خاكي مشهد دارلك شهر ويران مهاباد.
كركسان جشن پيروزي گرفتند و چنگ خون آلود خود را بر اجساد مطهر شهدا وارد كردند. سينه ها دريده، چشم ها از حدقه درآورده و صورت ها دريده شد.
و جسد مطهر برادر شهيدم رحمت نيز هم. او كه بيستمين بهار عمر خود را تجربه مي كرد. او كه چهره اي معصوم و گشاده و قلبي پر مهر و صميمي داشت. كركس سياه براي نشان دادن چهره درنده و مخوف و زشت خود، اجساد مطهر 35 كبوتر خونين بال را در پشت تريلر تراكتور در منطقه به نمايش گذاشت. به زعم خود قصد ايجاد رعب و وحشت هر چه بيشتر داشت تا بتواند در سايه آن چند صباحي ديگر به زندگي ننگين خود دوام بخشد.
عاقبت ‌با مجاهدت ها و پيگيري هاي زياد، اجساد مطهر به دست خانواده ها و ياران رسيد. غوغاي محشر به پا شد. اجساد پاره پاره و سوخته، قبلة‌ آمال مردم مؤمن شده بود. از جاي جاي شهر، مردم به زيارت مي شتافتند و اطراف اجساد حلقه در حلقة ‌سوخته دلان عاشق شد. يكي گريه مي كرد، آن يكي با بغض گلوگير به نابودي كركس مي انديشيد و آن يكي به زمزمه نشسته و طلب شفاعت مي نمود و ...من نيز به دنبال گل پرپر شده ام مي گشتم. بارها و بارها، فرد فرد شهدا را زيارت نمودم. منتهي داد از اين همه وحشي گري و جنايت. حتي چشمان آلودة ما قدرت تشخيص و شناسائي نداشتند. من هم حيران و سرگشته ميان شهدا مي چرخيدم و عاقبت بي نتيجه در گوشه اي نشستم.
زمان وداع رسيد، سيل خروشان جمعيت اجساد را به دوش گرفتند. دريا موج در موج شد. همه به قصد ثواب از سر و كول هم بالا مي رفتند تا مگر دستي به محمل شهدا بزنند و آرامشي پيدا كنند. مقصد اين آب روان به سوي گلزار شهدا باغ رضوان اروميه بود.
پس از كيلومتر ها تشييع و به دريا متصل شد و همه آرام گرفتند. سخنرانان شروع به صحبت نمودند. يكي از شجاعت دليرانمان مي گفت و آن ديگري از قساوت دشمن و آن مادر سوخته دل از خصوصيات زيباي فرزند خود مي گفت و ... وقت نماز فرا رسيد. نمازي ديگر.
ناگاه جمعيت پريشان در صف هائي منظم، ‌پشت سر شهدا حاضر شدند و نماز وداع برپا شد و چه زود به پايان رسيد. دوباره كبوتران به پرواز درآمدند و به سوي درهاي بهشت روانه شدند. يكي پس از ديگري وارد روضه رضوان شده و در مقابر خود‌ آرام مي گرفتند و ياران، با هر مشت خاكي كه به روي آنها مي ريختند، احساسي به سنگيني كوهي كه پذيراي اجساد مطهر بود، مي كردند. گوئي كوه بر سرشان خراب مي شود و اين آنها هستند كه زير بار سنگين وظيفه احساس مسؤوليتي خطير مي كردند.
رسالت پيام شهدا، وظيفة ادامة راه وجود لوث كركس كه بايد از منطقه كم شود.
و نام مبارك شهيدان بر سر مزارشان نصب مي شد. شهيد عليرضا مكاري،‌ شهيد محمدباقر آذر ديزج، شهيد حجت گلستاني و شهيد ... و شهيد ... و شهيد گمنام.
چند روزي گذشت. مأموريت شكار كركس ادامه داشت. عاقبت رزمندگان با تن هائي خسته و احساس اندوهي بزرگ از تنهائي از دست دادن ياران برگشتند. اما با قلبي مطمئن، چرا كه كركس نابود شده بود.
و ما همچنان جوياي عزيزمان بوديم. برادر، رحمت را نديديد؟ چرا،‌ او با گروه ضربت سوار هليكوپتر شد و رفت.
سردرگمي ما بيشتر شد و هر چقدر پرسيديم و گشتيم به حيرتمان افزوده شد. آخرالامر دل هايمان متوجه مزار شهدا شد و قبر شهيد گمنام.
سراسيمه محضر علماي شهر رسيديم و اجازة‌ نبش قبر گرفتيم و آفتاب وسط آسمان بود كه من و پسر عمويم به سوي گلزار شهدا روانه شديم و به شتاب بر سر مزار شهيد گمنام رسيديم و شروع به كنار زدن خاك ها نموديم و گنج پنهان ما نمايان شد.
نايلون و كفن خونين را كنار زدم. قساوت خصم جائي براي شناسائي نگذاشته بود. دكمه پيراهن را باز كردم و نشانه اي مشخص شد. زير پيراهن قرمز و نشاني ديگر، حالت موي سر كه در قسمتي از سمت چپ سالم مانده بود و قسمت كوچكي از صورت كه ريش هاي تازه درآمدة آن مشخص بود.
اين سه نشان علائمي بود كه مرا مطمئن كرد كه برادر گم شده ام را يافته ام. دستي از سر حسرت به سر كوفته شده اش كشيدم. به قصد شفاعت به صورت خود كشيده و صلواتي و فاتحه اي قرائت نمودم.
دفن مجدد انجام شد و اينك ما مانده ايم و حسرت و درد و قبر شهيدمان كه بالاي سر آن نوشته اند قبر مرحوم شهيد رحمت فرهادي. كه هر پنجشنبه روي سياهمان را بر قبر سفيد و منور او مي سائيم تا بلكه شفاعتي حاصل آيد.
انشاءا...

چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه