آخرین اخبار:

شهید عباسعلی کشاورزیان

شهید عباسعلی کشاورزیان

نام پدر: محمدعلی
تاریخ تولد: 1335/5/1
تاریخ شهادت: 1360/10/6
محل شهادت: گیلانغرب
مشاغل: ارتشی
محل تولد: سمنان - دامغان - دامغان
علت شهادت: ...........
محل دفن: بلوک: نام گلزار:وامرزان شهر:سمنان - دامغان
زندگی نامه

شهید عباسعلی کشاورزیان دومین فرزند محمدعلی یکم مرداد ۱۳۳۵ در دامغان به دنیا آمد. همراه دو برادر و یک خواهرش در روستای وامرزان زندگی خود را شروع کرد. هر روز چند کیلومتر را تا شهر با دوچرخه می‌رفت و بر‌می‌گشت.

گاهی وقت‌ها آن‌قدر سردی هوا او را آزار می‌داد که به ناچار آتشی را در بین راه روشن می‌کرد تا گرم شود. سال آخر در دبیرستان جامع تهران موفق به اخذ دیپلم شد و به دانشکده افسری رفت. با اخذ مدرک کارشناسی در ارتش ماند. با شروع درگیری در کردستان به آنجا اعزام و بعد هم به منطقه جنوب رفت. در آنجا از ناحیه پا مجروح و به مدت یک هفته در آبادان بستری شد. با بازیافتن سلامتی خود برای گذراندن دوره تکاوری به شیراز رفت.

در یکی از مرخصی‌ها، مقدمات عروسی را فراهم کرد. با مطلع شدن از شهادت فرمانده خود، آماده برای برگشتن به منطقه شد و برگزاری مراسم را عقب انداخت و به عنوان فرمانده گروهان تکاور معرفی شد.

 

به قولش وفا نکرد

مادر عباسعلی نقل می‌کند: «دوست داشتم زودتر می‌رسیدم. دعا کردم که پشیمان نشود. جلوی در خانه عمویش رسیدم. از خوشحالی نمی‌دانستم باید چه کار می‌کردم. سلام و روبوسی‌ها که تمام شد ، نشستیم. 

گفتم: «عباس! خدا رو شکر که قبول کردی زن بگیری!»

فقط خندید. بعدازظهر همان روز به خواستگاری رفتیم.

از خانه‌شان که بیرون آمدیم، عباس گفت: «خریدها رو انجام بدیم؛ بقیه کارها باشه بعد از محرم و صفر.»

گفتم: «دوباره شروع کردی؟ خرید بکنیم دیگه کار زیادی نمی‌مونه.»

هر چه حرف زدم قانع نشد. دو سه روزه کارهای مراسم را انجام دادیم. شب دور هم جمع شدیم تا در مورد مراسم فردا حرف بزنیم. تلفن زنگ زد. با عباس کار داشتند. بعد از آن که صحبت کرد، حال و هوایش طور دیگری شد. 

گفتم: «چی شد؟ کی بود؟»

 

گفت: «از منطقه زنگ زدن.»

گفتم: «زدن که زدن! فردا مراسم عقدته بمون بعدش برو!» 

گفت: «فرمانده گروهان شهید شده. بچه‌ها تنهان.»

 

قول داد برود و بعد از ماه محرم و صفر مراسم بگیریم. راضی شدم. دو روز مانده‌بود که ماه صفر تمام شود، عباس شهید شد.»

 

علی‌رغم چندین روز دفاع و خستگی خود و نیروهایش، در عملیات مطلع‌الفجر، دوباره گروهانش را به خط برگرداند.

در همان روز هنگام بررسی منطقه با دو تن از دوستانش، شش دی ۱۳۶۰ همزمان با بیست و هشتم ماه صفر، با برخورد ترکش خمپاره در گیلانغرب شهید شد. پیکر پاکش را در گلزار شهدای روستای وامرزان دامغان به خاک سپردند.

 

خاطرات

ازت گله دارم

روبه‌رویم نشسته‌بود. می‌خواستم با عباسعلی تنها حرف بزنم. سرم را روی سنگ قبرش گذاشتم و گریه کردم. حرف زدم و درددل کردم. حالم بد شد. به سختی ایستادم؛ اما او دیگر روبه‌رویم نبود. آرام آرام به خانه برگشتم.

چند روز بعد پیشم آمد. احوال پرسی کردیم و گفت: «من رو شناختی؟ اون روز سر خاک پسرت بودی و من هم گوشه‌ای نشسته‌بودم.»

گفتم: «آره، بفرمایین!»

گفت: «نه! اومدم بگم همون شب عباسعلی رو توی خواب دیدم و گفت: «ازت گله دارم. چرا مادرم رو از روی قبر بلند نکردی؟ تو که اونجا بودی.»

(به نقل از مادر شهید)

 

روزهای آغازین جنگ در خرمشهر

 

 

 

دوم مهر ۵۹ اطلاع دادند که مراسم فارغ‌التحصیلی به هم خورده و عازم خوزستان هستیم. چند روز بعد در هنرستان خرمشهر مستقر شدیم. منطقه شناسایی شده‌بود و صدای تانک‌ها و توپ‌ها شنیده‌می‌شد. تا نزدیکی پلیس راه جلو آمدند و دوباره شش کیلومتر عقب‌نشینی کرده‌بودند. آتش توپخانه ما برتری داشت. محل ما به وسیله ستون پنجم با تیرهای با صدایی مخصوص شناسایی شده‌بود و منظور توپخانه عراق کوبیدن محل ما بود و بالاخره تصمیم گرفتیم محل خود را تغییر دهیم. به خانه‌ای رفتیم که پشت آن حسینیه بود. شب در خانه صدای توپ را شنیدیم. معلوم شد که ستون پنجم کار خود را کرده و گرای ما را داده‌است. آن قدر کوبیدند تا بالاخره حسینیه پشت سر ما را زدند.

روز سیزدهم مهر ۵۹ یکی از بچه‌ها رادیو کویت را گرفت. می‌گفتند: «خبرنگاری گفته حدود صد تانک عراقی در خرمشهر رفت و آمد می‌کنند و بر اوضاع مسلط هستند.» دروغ محض است؛ زیرا ما در راه‌آهن و گمرک خرمشهر، گورستان تانک درست کرده‌ایم و از آرپی‌جی ۷ و این مردم غیور ایران، مثل سگ می‌ترسند. با آمدن نیروی کمکی زرهی و پیاده از شیراز و از آن جمله که روحانی با تفنگ ۱M که هشت فشنگ داشت، آماده جنگ با تانک بود و از جمله روحانی دیگر با چوب دستی و نعلین رفته یک تانک عراقی را آورده بود. این فقط قدرت «الله» است.

 دو سرباز مصری و اردنی در پادگان دستگیر شدند و بقیه اسیران جنگی عراقی بودند. روز نوزدهم مهر ۵۹ سوار یک جیپ با تفنگ ۱۰۶ شدیم و حرکت کردیم به سوی آبادان. در بین راه دو میگ عراقی را دیدیم که از طرف آبادان به سوی خرمشهر در حرکت بودند که بمب‌های خود را از ترس روی بیابان ریختند و رفتند.

 

روز بیستم مهر ۵۹ نیروهایی که از نخست وزیری آمده‌بودند، یک شب به جبهه رفتند و دیدند که اوضاع خراب است. گفتند: «اگر جنگ این است ما نمی‌مانیم.» عده‌ای هم به عنوان کارگر ایران ناسیونال که بمباران شده‌است رفتند و گروه گروه همه شان برگشتند.

روز اول آبان ۵۹ گفتند: «آماده شوید.» بی‌سیم را برداشتیم و رفتیم. در آن طرف پل خرمشهر جلوی فلکه رسیدیم، پاسداری گفت: «برگردید عقب، در کنار اتاقی که کنار پل بود رفتیم. نیم ساعت ماندیم. حجم آتش دشمن بر روی ما خیلی زیاد بود. بی‌سیم به دوش و اسلحه به دست با بدبختی به آن طرف پل برگشتیم. دوباره ظرف یک ربع، پنجاه عدد ناقابل فقط روی ساختمان ما آتش ریختند. جایی را نمی‌شد دید همه بر روی زمین دراز کشیدیم و منتظر مرگ بودیم.

(خاطره‌ خودنوشت شهید)

چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه