آخرین اخبار:

شهید ابوالفضل یزدانی کمرودی

شهید ابوالفضل یزدانی کمرودی

نام پدر: محمد
تاریخ تولد: 1341/5/6
تاریخ شهادت: 1367/4/21
محل شهادت: پنجوین
مشاغل: سرباز ارتش
محل تولد: سمنان - مهدی شهر
علت شهادت: ...........
محل دفن: بلوک: نام گلزار:خطیرکوه امامزاده شهر:سمنان - مهدی شهر
زندگینامه

ششم مردادماه ۱۳۴۱ مصادف با عاشورای حسینی بود که خداوند به محمد فرزندی عطا کرد که به احترام آن روز و به پیشنهاد پدربزرگ، او را ابوالفضل نامیدند. شهید ابوالفضل یزدانی در روستای کمرود سوادکوه به دنیا آمد. از همان کودکی به مراسم عزاداری ائمه اطهار علاقه شدیدی داشت.

عزاداری دو نفره
پسرعموی شهید نقل می‌کند: «سیزده یا چهارده سال بیشتر نداشتیم. از خیابان تا خود خانه می‌دویدیم. محرم که می‌شد، کارمان بود. ابوالفضل گفت: «حاضری؟» گفتم: «حاضرم.» او شروع می‌کرد به مداحی و سینه‌زنی، من هم با او دم می‌گرفتم و سینه می‌زدم. توی دسته خجالت می‌کشید بخواند. برای همین، دوتایی می‌آمدیم خانه و برای امام حسین (ع) عزاداری می‌کردیم.

محبت به خانواده‌اش را با کمک در گوسفند چرانی، آوردن هیزم و بردن كود حیوانی به مزرعه‌شان نشان می‌داد. با آنکه به سن تکلیف نرسیده بود اما نماز و روزه‌اش را ترک نمی‌کرد. با عمویش حبیب و پسرعمویش رضا یزدانی کاشی‌کاری می‌رفت. تا قبل از اعزام، کمک‌های مردمی را جمع آوری می‌کرد.

بيست و يكم فروردین‌ماه ۱۳۶۵ در پرندک تهران، آموزشی‌اش را شروع کرد و بعد از آموزشی به عجب‌شیر رفت و هجده ماه در جبهه به عنوان تکاور خدمت کرد. ابوالفضل سرانجام بيست و يكم فروردین‌ماه ۱۳۶۷ در درگیری با مزدوران بعثی عراق در منطقه عملیاتی شمال غرب، در عملیات بیت‌المقدس پنج مفقودالاثر گردید و پنج سال بعد در دوم شهریورماه ۱۳۷۲ چند تکه استخوان او روی دستان مردم خطیرکوه تشییع و به خاک سپرده شد.

 

خاطره

پیش بینی شهید یزدانی قبل از عملیات کربلای شش
توی روستا رسم شده بود به دیدن افرادی مثل او بروند. چهره‌اش درهم بود. به او گفتم: «همه وقتی از منطقه برای مرخصی می‌آیند خوشحالن، اما تو ناراحتی.»

سرش را کمی نزدیک گوشم آورد و گفت: «دشمن خیلی به ما نزدیکه. این دفعه توی تپه کله‌قندی عملیات داریم. ان‌شاءالله تار و مارشون می‌کنیم اما من دیگه برنمی‌گردم.» کمی مکث کرد و ادامه داد: «شاید جنازه‌ام هم برنگرده، اما به مادرم چیزی نگین.» چشمانم پر از اشک شد و گفتم: «چشم!»
(به نقل از دوست شهید، علی‌اصغر محمدنژاد)

 

پس‌انداز برای جبهه!
بهش گفتم: «این همه رفتی کار کردی، پول‌هات چی شد؟ پس‌انداز کردی؟» آمد کنارم نشست. جواب داد: «دوست نداشتم کسی بدونه، اما می‌دونم دلت شور می‌زنه. پانصد تومن جمع کرده بودم که فرستادم جبهه.» سکوت کردم و به خاطر داشتن چنین فرزندی به خودم بالیدم.
(به نقل از مادر شهید)

 

چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه