شهید محمدرضا چلویان

شهید محمدرضا چلویان

نام پدر: حسن علی
تاریخ تولد: 1341/1/1
تاریخ شهادت: 1361/8/16
محل شهادت: عین خوش
مشاغل: بسیجی
محل تولد: ...........
علت شهادت: ...........
محل دفن: بلوک: نام گلزار:بیابانک شهر:سمنان - سمنان
نامه

متن نامه؛

خدمت مادر گرامی و خواهر عزیزم سلام عرض می کنم.

امیدوارم حالتان خوب و خوش باشد و به یاری خدای یکتا به زندگی آبرومندانه خود ادامه دهید!

از خدا طلب مغفرت و آمرزش کنید و برای امام عزیز و رزمندگان از جان گذشته دعا کنید؛ زیرا، پیروزی اسلام در گرو دعایتان می باشد.

خواهشم از شما این است با رضایت خود از آمدنم به جبهه مشت محکمی به دهان یاوه گویان بزنید.

مادر عزیز و خواهر گرامی! این جا که هستم خیلی باصفاست. وقتی در صف های جماعت، سینه زنی ها، دعای توسل و زیارت عاشورا شرکت می کنیم باور کنید روحیه ها آن قدر خوب می شود که آدم احساس می کند در این عالم نیست.

مادر جان! از نماز شب برای شما بگویم. تصور کنید در یک بیابان بی آب و علف که حدود صدو پنجاه چادر زده شده. در هر چادر ده پانزده نفر هستند. برای نماز شب بیرون چادر زیر سقف آسمان به راز و نیاز با خدای خویش می پردازند. موقع عبادت چنان اشکی از چشمانشان سرازیر می شود که گویی خدا را می بینند.

سلام گرم و صمیمانه ام را به همه دوستان، فامیل و بستگان برسان!

خدا یار و نگه دارتان باشد!

زندگی نامه

شهید محمدرضا چلویان فرزند حسینعلی، یکم فروردین ۱۳۴۱ در روستای بیابانک از توابع شهرستان سمنان در خانواده‌ای مذهبی متولد شد. دومین فرزند خانواده بود. یک برادر و یک خواهر داشت.

او در سن ده سالگی پدرش را از دست داد. مادرش با مشقت زیاد سرپرستی‌شان را به عهده گرفت. وی مشغول نانوایی در روستای بیابانک می‌شد تا خرج فرزندانش را تامین کند.

محمدرضا دوران ابتدایی را در روستای خود گذراند. چون راهنمایی و دبیرستان در روستای بیابانک نبود ناچار شد به سمنان برود و در دبیرستان دهخدا دیپلمش را بگیرد.

شش ماه بعد از فراغت از تحصیل مشغول کارگری در قنات‌های روستای بیابانک شد.

او در کنار کار کردن به مطالعه کتاب‌های دکتر شریعتی و شهید مطهری می‌پرداخت. مادر و خواهرش تحت تکفل او بودند.

در سال شصت به یاری خدا و به کمک هوش سرشارش در تربیت معلم سمنان پذیرفته‌شد. یک سال از درسش را پشت سر گذاشت. بعد تصمیم گرفت به جبهه برود. هنوز زمان رفتن به خدمت سربازی‌اش فرا نرسیده‌بود که به طور داوطلبی به جبهه رفت. یگان اعزام کننده‌اش لشکر هفده على‌بن‌ابی‌طالب سپاه بود. مسئولیتش در جبهه تک‌تیرانداز بود.

در بیستم آبان ۶۱ در عملیات محرم، در منطقه عین‌خوش با برخورد ترکش به سر به شهادت رسید. پیکر مطهرش پس از تشییع در روستای بیابانک دفن شد.


وصیت نامه

فرازهایی از متن وصیت شهید:

بسم الله الرحمن الرحيم

كسى كه مرا طلب كند پيدايم مى كند و كسي كه پيدايم بكند مى شناسد مراكسى كه مرا شناخت دوستم مى دارد و كسى كه دوستم بدارد عاشقم مى شود. هر كه عاشقم شد عاشقش مى شوم و هر كه را من عاشقش بشوم مى كشمش و هر كس را من بكشم خونبهايش بر من واجب است و هر كس خونبهايش بر من واجب شد خود من خونبهايش هستم.

نور چشمانم! امشب عملياتى در پيش داريم واين عمليات باعث شد تا اين نامه را براى شما بنويسم . همانطور كه بارها در صحبتهايم گفتم، هدف از آمدن من به جبهه و خون دادن تنها به خاطر اسلام و عمق بخشیدن به اين انقلاب مى باشد. شايد سوال كنيد چرا كلمه عمق را به كار بردم؟ منظور من اين نقلاب نيست كه شما آن را به چشم ظاهر مشاهده مى كنيد بلكه منظور من اين است كه اصل انقلاب چه بوده و مقصد آن كجا مى باشد و اين كه ما چه بوده ايم و مى خواهيم به كجا برسيم ؟

هدف از انقلاب اين بود از زندگى حيوانى که فقط خوردن و خوابيدن بود به در آييم و به زندگى انسان ساز برسيم.

هدفم از آمدن به اين مكان مقدس و هديه كردن خون ناقابلم اين است که اسلام به فراموشی سپرده شده و ياد واقعى امام حسين و هدف نهايى عاشورا دوباره زنده شود .

در اين جهان مادى زورگويان و متكبران ستم هاى زیادی بر ضعيفان جامعه وارد کرده اند که نمونه عينى آن در افغانستان، فلسطين و شيلى ديده می شود . اما در ایران ملتی مستضعف با سلاح ایمان ولی دست خالى ديكتاتورى را خوار و ذليل کردند و همين انقلاب باعث شد كه مظلومان در سراسردنیا نيرويى بگيرند و حركتى كنند و انقلاب ما را الگوى خود قرار دهند.

عزیزانم! در مرحله اول بايد به ستون اسلام و ستون انقلاب كه نماز مى باشد اهميت زیادی بدهید؛ زیرا به قول امام ما نماز ،بالاترین فریادها می باشد. از شما خواهش مى كنم كه تنبلى و سهل انگارى در واجبات دین را كنار بگذاريد و به درگاه خداوند توبه كنيد.

ملت بزرگوار ایران! جنگ در هر کشوری به دنبال خود مشکل اقتصادی، بیکاری و ... به همراه دارد. شما باید صبر و تحمل زیادی داشته باشید؛ زیرا، حضرت علی(ع) فرموده است:"خداوند انسان را در رنج و مشکلات آفرید تا او را بیازماید."

چند صباح عمر سپری می شود و موقع سفر آخرت فرا می رسد، آن موقع تازه می فهمیم توشه ای ذخیره نکردیم. پشیمان می شویم و پشیمانی سودی به حال ما ندارد.

مادر عزيز و خواهران مهربانم! وظيفه سنگينى در پيشبرد انقلاب به دوش شماست. فاطمه وار زندگى كنيد و حجابتان را حفظ کنید. چون حضرت زينب (س) پيام رسان باشيد .

مادر و برادر عزيز اگر بدى  از من ديده ايد به بزرگواری خود مرا ببخشید و حلالم کنید.

اميدوارم كه خدا ما را ببخشد و ما را لحظه اى به حال خود وامگذارد. شما را به خداوند متعال مى سپارم، آن خدايى كه تمام اعمال ما زير نظر اوست .


خاطره
شفای آخرت
خواهر محمدرضا نقل می‌کند: همسرم در سال ۶۹ سکته کرد و در بیمارستان بستری بود. من توی بیمارستان گریه و نذر و نیاز می‌کردم. دیگر عقلم به جایی قد نمی‌داد و از دستم کاری بر نمی‌آمد. از شهید خواستم تا شفای همسرم را از خدا بطلبد.

متأسفانه همسرم فوت کرد. بعد از مدتی یک شب او را در خواب دیدم. گله‌مند شدم و گفتم: «دلم رو شکستی! یک درخواست ازت کردم جوابم رو ندادی!»

گفت: «جاش خوبه، حالا بهتر از قبل زندگی می‌کنه.»

قدر این انقلاب رو بدونین!

همیشه می‌گفت: «در حفظ و حراست از انقلاب کوتاهی نکنین و نگذارین خون شهدا پایمال بشه!» و بعد می‌گفت: «به خدا حيفه، قدر این انقلاب رو بدونین! قدر کسانی که از جونشون گذشتن تا نهال انقلاب پربارتر بشه!»

(به نقل از برادر شهید)


خرمای بهشتی!

حدود ساعت دوازده شب، در منطقه عین‌خوش در خاکریز اول مرزی داخل سنگرها جا گرفتیم. شور و شوق عجیبی داشتیم چون قرار بود عملیات شود.

هر کس مشغول کاری بود. یکی داشت نماز می‌خواند و دیگری قرآن تلاوت می‌کرد. یکی هم در حال نوشتن وصیت‌نامه بود.

صدای محمدرضا را شنیدیم که با خنده وارد می‌شد. جعبه‌ای خرما در دست داشت و به بچه‌ها تعارف می‌کرد. به من که رسید یک خرما برداشتم و به شوخی گفتم: «دستت درد نکنه! خرمای عروسی‌ات..

خندید و گفت: «دعات به زودی برآورده می‌شه.» گفتم: «یعنی می‌خوای زن بگیری؟»

گفت: «نه جانم، بخور که این آخرین خرمای این دنیای منه. ان‌شاالله فردا خرمای بهشتی.»

(به نقل از همرزم شهید، ماشالله بیدختی)


مات و مبهوت از خبر شهادت

ساعت هشت شب عملیات با رمز یازینب (س) آغاز شد. از سنگرهای خود به طرف خط مقدم حرکت کردیم. بعد از عبور از رودخانه دوایرج، مناطق مین و سیم خاردار وارد منطقه عراقی‌ها شدیم.

در آن تاریکی شب هیچ چیز دیده نمی‌شد. شب سختی را پشت سر گذاشتیم. بعد از نبرد سخت، حضرت ‌زینب (س) عنایت کرد به هدف خود رسیدیم.

بعد از عملیات هر چه پرس‌و‌جو کردم از محمدرضا خبری نشد. دو سه روز از عملیات گذشته‌بود که مرخصی گرفتم به سمنان بیایم. در بین راه، به همه چیز فکر می‌کردم. به بچه‌ای که قرار بود چند ماه دیگر متولد شود. به موفقیت‌مان در عملیات و ...

بالاخره به سمنان رسیدم. قبل از این که به منزل بروم اول به گلزار شهدا رفتم. پیرمردی را دیدم که کنار قبر شهیدی نشسته‌بود. رفتم پیشش. سلام کردم و گفتم: «پدرجان! این روزها شهیدی هم آوردن؟»

آن پیرمرد به ریش سفیدش دستی کشید و گفت: «آره باباجان! تشییع جنازه چند تا از بچه‌های عملیات محرم بود.»

گفتم: «این شهدا چه کسانی بودن؟» گفت: «شهید محب رو که می‌شناسی؟» گفتم: «آره، آره فرمانده گردان موسی‌بن‌جعفر بود.» گفت: «دیگری هم محمدرضا چلویان از بیابانک بود.» با شنیدن این حرف مات و مبهوت ماندم.

(به نقل از همرزم شهید، ماشالله بیدختی)




چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه