شهید حمیدرضا ناظری صوفی

شهید حمیدرضا ناظری صوفی

نام پدر: علی
تاریخ تولد: 1347/6/3
تاریخ شهادت: 1364/6/11
محل شهادت: هورالعظیم
مشاغل: دانش آموز سوم متوسطه
محل تولد: سمنان - گرمسار - گرمسار
علت شهادت: ...........
محل دفن: بلوک: نام گلزار:گلزارشهرگرمسار شهر:سمنان - گرمسار
زندگینامه

شهید حمید رضا ناظری صوفی متولد سال 1347 شهرستان گرمسار می باشد که پس از تحصیل دوره ابتدایی و راهنمایی در سال 1362 وارد دبیرستان مطهری جهت ادامه تحصیل شد. پس از گذشت یک سال وگذراندن سال اول دبیرستان در حالی که 16 سال بیشتر نداشت با ثبت نام در بسیج منطقه به کردستان اعزام شد که پس از مدت 4 ماه خدمت در منطقه کردستان در حالی که خیلی ضعیف ولاغر شده بود به گرمسار باز می گردد با توجه به وضعیت جسمی شهید با مراجعه به دکتر و معاینه مشخص می شود که وی به بیماری تب مالت مبتلا شده است.

مخفیانه به جبهه جنوب رفت

مداوای ایشان مدت چند ماهی طول کشید تا مجددا سلامتی کامل خود را بدست آورد. هنوز مدت یک سال از بازگشت شهید از جبهه کردستان نگذشته بود که مجددا در تابستان سال 1364 پس از پایان انتخابات خرداد در حالی که در دو درس تجدید شده بود به همراه دیگر افراد بسیجی جهت اعزام به جبهه در بسیج ثبت نام کرد و مخفیانه به جبهه جنوب رفت که این بار پس از اطلاع پدر، ایشان تصمیم می گیرد تا جهت بردن بار وانجام تدارکات برای دیدن ایشان به منطقه برود و به همین منظور پدر ایشان به همراه دیگر بسیجی ها به منطقه جنوب رفت و بعد از ظهر به پادگان 5 طبقه اهواز رسیده و پس از پرس و جو حمیدرضا را پیدا کرده و شب را نیز در همان جا با هم گذراندند.

پدر به حمیدرضا می گوید که شما با همین کاروانی که نیرو به منطقه آورده اند برگرد و من در این جا می مانم تا شما درس خود را بخوانی. اما شهید قبول نکرد و گفت که من کتاب آورده ام و در همین جا درس می خوانم. پدر ایشان پس از گذراندن یک شب در آنجا به گرمسار بازگشت.

نامه اش بعد از شهادت بدست خانواده رسید

حمیدرضا به همراه دیگر افراد بسیجی صبح همان روز به منطقه هوالعظیم اعزام می شوند که مدت زیادی خانواده از ایشان خبری نداشتند، اما بعد از مدت دو ماهی که در منطقه بود و پس از خبر شهادت ایشان در منطقه هوالعظیم، نامه ای را که برای خانواده خود نوشته بود بدست آنها رسید.

شهید یازدهم شهریور 64  در منطقه هوالعظیم بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سر به شهادت رسید. او پیوسته تاکید می کرد که در نماز جمعه شرکت کنید و حامی ولایت فقیه و انقلاب اسلامی و رهبری باشید و همیشه می گفت که من امانتی نزد شما هستم که خدا مرا به شما داده است و اگر روزی خداوند این امانت را از شما گرفت نباید ناراحت باشید.



خاطرات

پیش‌بینی پدر از سرنوشت فرزندش

ساعت دوازده شب که آمد خانه تا صبح بیدار بود. متوجه نگرانی‌اش شدم. علت را که پرسیدم، گفت: «بابا! می‌خوام فردا برم جبهه، شما رضایت دارین؟»

گفتم: «آره باباجون! برو اشکالی نداره.»

اگر اشتباه نکنم دفعه سومی بود که می‌رفت جبهه. فردای آن شب بدرقه‌اش کردیم و رفت.

مدتی گذشت. از او خبری نشد. من هم که راننده بودم رفتم بسیج و اعزام شدم منطقه. سراغش را گرفتم و دنبال نشانی‌ها رفتم. وقتی دیدمش خیلی چیزها را فهمیدم. با اینکه جوابش را می‌دانستم، گفتم: «باباجون! من اومدم جبهه و همین‌جا می‌مونم. تو برگرد گرمسار، به درس و کارت برس و چند وقت استراحت کن.» قبول نکرد.

وقتی برگشتم گرمسار به مادرش گفتم: «این بچه دیگه برنمی‌گرده.» 

خانمم گفت: «یعنی چه؟ مگه تو علم غیب داری؟»

گفتم: «کسی رو که من توی آخرین برخورد دیدم و صحبت‌هاش رو با خدا شنیدم مطمئن شدم دیگه زنده برنمی‌گرده!»

(به نقل از پدر شهید)


نوزده سال بعد فهمیدیم...

چهره‌اش آنقدر طبیعی بود که آدم فکر می‌کرد خوابیده‌است. چون ترکش به پشت سرش خورده‌بود، صورتش سالم سالم ماند. بوی عطر می‌داد. آن موقع نمی‌گذاشتند خانواده بدن مجروح و پر از ترکش او را ببیند. به همین دلیل، ما بعد از نوزده سال، آن هم با دیدن فیلم و عکس فهمیدیم که حمیدرضا موقع شهادت یک پایش هم از ران قطع شده‌بود.»

(به نقل از مادر شهید)

چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه