این خاطرات به نقل از برادر شهید محمود نسیمی است که تقدیم حضورتان میشود.
میوه شهادت
قبل از عید بود. با چند نفر دیگر رفتهبودیم شاهزاده حسین. به گلزار شهدا رفتیم و فاتحهای خواندیم. احساس کردیم چه قدر جایشان بین ما خالی است. داخل تابلوی یکی از مزارها اناری گذاشتهبودند. انار سرخ جذابی بود. صلاح نبود انار را به حال خود رها کنیم تا خشک شود؛ تا آبدار بود باید از خجالتش در میآمدیم! انار را برداشتم و گفتم: «بچهها، میخواین شما هم جزء شهدا باشین؟».
با تعجب نگاهم کردند. معلوم بود حرفم را به شوخی گرفتهاند. به روی خودم نیاوردم. جدیتر گفتم: «هر کس میخواد شهید بشه باید از این انار بخوره که این رو از بهشت آوردن.»
نمیدانم تأثير حرف من بود یا دانههای سرخ و شیرین انار، که بچهها در یک چشم بر هم زدن انار را تمام کردند و در همان حال هم عکس یادگاری گرفتند.
حالا هر وقت دلتنگ دوستانمان: نسیمی، خاکساری و دارابی، میشویم به آن عکسها نگاه میکنیم. انگار انارهای بهشتی فقط لایق آنها بود.
با دهان روزه به مولایش اقتدا کرده بود
بعدازظهر روز بیستم ماه رمضان بود. چند ساعتی به افطار ماندهبود. خبری از مجروح شدن محمود به من رسید. نمیدانستم چقدر صحت دارد. بلافاصله دنبال پدرم رفتم. او هم نمیدانست چه بر سر محمود آمده. آیا واقعا مجروح شده؟ اسیر نشدهباشد؟ ممکن است مفقود شده، ولی... اینها افکاری بود که از مغز هر دویمان میگذشت، اما هیچ کدام را به زبان نمیآوردیم.
خودمان را به سرعت به بنیاد شهید رساندیم. یک ربع نشستیم. دقایق پرالتهابی بود. بالاخره، یکی از برادران سپاهی سر حرف را با ما باز کرد. گفتیم: «خبر مجروح شدن محمود رو به ما دادن؛ میخوایم بدونیم کدوم بیمارستان بستریه؟»
چیزی نگفت. فقط من را به داخل اتاقی برد. مدتی با من صحبت کرد و آخرش هم خبر شهادت محمود را داد. منتظر بود تا من چیزی بگویم، اما حرفی باقی نماندهبود. محمود با دهان روزه به مولایش اقتدا کردهبود.
این خاطرات به نقل از خواهر شهید محمود نسیمی است که تقدیم حضورتان میشود.
ستارگان بهشتی
چند شب قبل از شهادت محمود، یکی از خانمهای فامیل که ما به پاکی و خلوصش ایمان داشتیم، آن خواب را دیدهبود. نمیشد انکارش کرد. سیده بود و زنی پاکدامن. در خواب دیدهبود چند ستاره در حال درخشش هستند.
پرسیدهبود: «این ستارگان چیان؟»
جواب شنیدهبود: «یکی از اونها پسر حاج حسین نسیمیه.»
وقتی خبر شهادت محمود آمد، تعبیر آن خواب را فهمیدیم.
فال حافظ تعبیر شد؛ خبر خوشی در راه است
کاغذی لابهلای وسایلش بود. شعر روی آن معنای خیلی امیدوار کنندهای داشت. فهمیدم فال حافظ است. تعبیر فال این بود که تا چند روز بعد خبر خوشی میرسد. آخر هم تاریخ فال نوشته شدهبود. معلوم بود چهار روز قبل از شهادتش نوشتهاست. فال حافظ تعبیر شدهبود.
اگر میخوای به خدا نزدیک بشی...
بقیه غذایم را نفهمیدم چه میخوردم. همیشه از دست پختم تعریف میکرد، اما حالا چند لقمه خورده، رفت کنار. فکرم آن قدر مشغول شد که از بقیه خانواده غافل شدهبودم. چند دقیقهای که گذشت بقیه هم متوجه رفتار محمود شدند. برای همه سوال بود چرا این قدر کم شام خورد. اصرار کردیم قبول نکرد. وقتی با اصرار ما مواجه شد، گفت: «هر کس میخواد به خدا نزدیک بشه باید کم حرف بزنه و کم بخوره.»