آخرین اخبار:

شهید محمود نسیمی

شهید محمود نسیمی

نام پدر: حسین
تاریخ تولد: 1341/6/2
تاریخ شهادت: 1362/4/13
محل شهادت: پاسگاه زید
مشاغل: ...........
محل تولد: سمنان - گرمسار - گرمسار
علت شهادت: ...........
محل دفن: بلوک: نام گلزار:قاطول شهر:سمنان - گرمسار
وصیتنامه

باسمه تعالى

با سلام و درود فراوان بر خداوند كه اين همه نعمت بى پايانش را براى ما فرستاده است و ما از آن استفاده مى كنيم و از خداوند متعال مى خواهيم كه يك توانى به ما بدهد تا ما بتوانيم دستورات او را اجرا كنيم و از كليه برادران ميخواهم كه امام امت را تنها نگذاريد و ميخواهم از اين امت شهيدپرور كه فرزندان خود را به جبهه ها بفرستند تا پرچم سبز اسلام را بر سر تا سر جهان برافراشته كنند و همچنين پشت جبهه ها را خالى نگذاريد تا رزمندگان شما بتوانند با خيال راحت در آنجا كارهاى خودشان را انجام دهند و جنگ ما زمانى تمام مى شود كه اسلام در تمام جهان حكومت اجرايى داشته باشد و ما بايد اسلام را به كشورهاى ديگر صادر كنيم و از پدر و مادرم ميخواهم كه هيچگونه ناراحت نباشند اين راهى كه من مى روم براى زنده نگهداشتن اسلام است .

والسلام عليكم ورحمه الله و بركاته


منبع:کتاب وصیت نامه کامل شهدای استان سمنان / نشر شاهد / بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان

زندگینامه

وقتی عازم جبهه شد، فقط هجده سال داشت

دومین روز از شهریور سال ۴۱ بود. آخرین فرزند حسین نسیمی در گرمسار به دنیا آمد. اسمش را محمود گذاشتند. 

شهید محمود نسیمی دوران کودکی را در قشلاق از روستاهای گرمسار سپری کرد. با وجود مسافت نسبتاً زیاد روستا تا گرمسار، با دوچرخه و با زحمت، دوران دبیرستان را با موفقیت پشت سر گذاشت. علاوه بر اینکه به درس خواندن علاقه داشت، از خواندن کتاب‌های متفرقه هم غافل نمی‌ماند. همزمان با تحصیل، مسئول کتابخانه بود و با تشویق و ترغیب، بچه‌های محل را به مطالعه علاقه‌مند می‌کرد. وقتی عازم جبهه شد، فقط هجده سال داشت.

نمی‌دانم آن شب بین او و مادر چه گذشت

تیمور برادر محمود نقل می‌کند: «همه نگران بودند؛ پدر و مادرم از همه بیشتر. محمود پایش را توی یک کفش کرده‌بود که می‌خواهد برود جبهه. هر کسی هم سعی می‌کرد به روش خودش او را از رفتن منصرف کند. مدتی بود که یکی از برادرهایم فوت کرده‌بود. دوستان و آشنایان نگران وضعیت پدر و مادرم بودند، چون به محمود حساسیت بیشتری داشتند؛ ته تغاری خانه بود، اما فایده نداشت.

من و برادر کوچکم، حاج ناصر، آخرین تیر خلاص را هم زدیم. به محمود گفتیم: «ما جات می‌ریم جبهه، تو پیش پدر و مادر بمون.» قبول نکرد و گفت: «من راهم رو انتخاب کردم. برای خدا می‌رم. شما هم برای خدا و برای خودتون بیاین. خدای پدر و مادرمون هم بزرگه. الان اونجا بیشتر از اینجا به ما احتیاج دارن.» 
از ما اصرار بود و از او انکار. بالاخره هم زیر بار نرفت. آن شب را تا صبح کنار مادر خوابیدم. نمی‌دانم بین آنها چه حرف‌هایی رد و بدل شد که صبح مادرم با رضایت کامل او را به جبهه فرستاد. فردای آن روز، محمود را از جلوی مسجد محل بدرقه کردیم. ۹ روز گذشت. خیلی زودتر از آنکه ما هم بتوانیم به جبهه برویم، خبر شهادتش را آوردند.»

در هجدهم رمضان مصادف با سیزدهم تیرماه ۱۳۶۲ محمود در خاک عراق و در پاسگاه زید با اصابت ترکش به سرش به شهادت رسید. امامزاده قاطول گرمسار سال‌هاست که میزبان پیکر مطهر این شهید است.
خاطرات

این خاطرات به نقل از برادر شهید محمود نسیمی ‌است که تقدیم حضورتان می‌شود.

میوه شهادت

قبل از عید بود. با چند نفر دیگر رفته‌بودیم شاهزاده حسین. به گلزار شهدا رفتیم و فاتحه‌ای خواندیم. احساس کردیم چه قدر جایشان بین ما خالی است. داخل تابلوی یکی از مزارها اناری گذاشته‌بودند. انار سرخ جذابی بود. صلاح نبود انار را به حال خود رها کنیم تا خشک شود؛ تا آبدار بود باید از خجالتش در می‌آمدیم! انار را برداشتم و گفتم: «بچه‌ها، می‌خواین شما هم جزء شهدا باشین؟».

با تعجب نگاهم کردند. معلوم بود حرفم را به شوخی گرفته‌اند. به روی خودم نیاوردم. جدی‌تر گفتم: «هر کس می‌خواد شهید بشه باید از این انار بخوره که این رو از بهشت آوردن.»

نمی‌دانم تأثير حرف من بود یا دانه‌های سرخ و شیرین انار، که بچه‌ها در یک چشم بر هم زدن انار را تمام کردند و در همان حال هم عکس یادگاری گرفتند.

حالا هر وقت دلتنگ دوستانمان: نسیمی، خاکساری و دارابی، می‌شویم به آن عکس‌ها نگاه می‌کنیم. انگار انارهای بهشتی فقط لایق آنها بود.


با دهان روزه به مولایش اقتدا کرده بود

بعدازظهر روز بیستم ماه رمضان بود. چند ساعتی به افطار مانده‌بود. خبری از مجروح شدن محمود به من رسید. نمی‌دانستم چقدر صحت دارد. بلافاصله دنبال پدرم رفتم. او هم نمی‌دانست چه بر سر محمود آمده. آیا واقعا مجروح شده؟ اسیر نشده‌باشد؟ ممکن است مفقود شده، ولی... اینها افکاری بود که از مغز هر دوی‌مان می‌گذشت، اما هیچ کدام را به زبان نمی‌آوردیم.

 خودمان را به سرعت به بنیاد شهید رساندیم. یک ربع نشستیم. دقایق پرالتهابی بود. بالاخره، یکی از برادران سپاهی سر حرف را با ما باز کرد. گفتیم: «خبر مجروح شدن محمود رو به ما دادن؛ می‌خوایم بدونیم کدوم بیمارستان بستریه؟»

چیزی نگفت. فقط من را به داخل اتاقی برد. مدتی با من صحبت کرد و آخرش هم خبر شهادت محمود را داد. منتظر بود تا من چیزی بگویم، اما حرفی باقی نمانده‌بود. محمود با دهان روزه به مولایش اقتدا کرده‌بود.



این خاطرات به نقل از خواهر شهید محمود نسیمی است که تقدیم حضورتان می‌شود.

ستارگان بهشتی

چند شب قبل از شهادت محمود، یکی از خانم‌های فامیل که ما به پاکی و خلوصش ایمان داشتیم، آن خواب را دیده‌بود. نمی‌شد انکارش کرد. سیده بود و زنی پاکدامن. در خواب دیده‌بود چند ستاره در حال درخشش هستند.

پرسیده‌بود: «این ستارگان چی‌ان؟»

جواب شنیده‌بود: «یکی از اونها پسر حاج حسین نسیمیه.» 

وقتی خبر شهادت محمود آمد، تعبیر آن خواب را فهمیدیم.


فال حافظ تعبیر شد؛ خبر خوشی در راه است

کاغذی لابه‌لای وسایلش بود. شعر روی آن معنای خیلی امیدوار کننده‌ای داشت. فهمیدم فال حافظ است. تعبیر فال این بود که تا چند روز بعد خبر خوشی می‌رسد. آخر هم تاریخ فال نوشته شده‌بود. معلوم بود چهار روز قبل از شهادتش نوشته‌است. فال حافظ تعبیر شده‌بود.


اگر می‌خوای به خدا نزدیک بشی...

بقیه غذایم را نفهمیدم چه می‌خوردم. همیشه از دست پختم تعریف می‌کرد، اما حالا چند لقمه خورده، رفت کنار. فکرم آن قدر مشغول شد که از بقیه خانواده غافل شده‌بودم. چند دقیقه‌ای که گذشت بقیه هم متوجه رفتار محمود شدند. برای همه سوال بود چرا این قدر کم شام خورد. اصرار کردیم قبول نکرد. وقتی با اصرار ما مواجه شد، گفت: «هر کس می‌خواد به خدا نزدیک بشه باید کم حرف بزنه و کم بخوره.»



چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه