آخرین اخبار:

شهید ناصر ترحمی

شهید ناصر ترحمی

نام پدر: علی
تاریخ تولد: 1341/6/27
تاریخ شهادت: 1363/12/21
محل شهادت: ...........
مشاغل: پاسدار
محل تولد: سمنان - سمنان - سمنان
علت شهادت: ...........
محل دفن: نام گلزار:سمنان امامزاده یحیی شهر:سمنان - سمنان
وصیتنامه

فرازهایی از متن وصیت نامه شهید:

ما نمی توانیم حاکمیت کفر و زورمندان را قبول کنیم

انسان وقتی خود و خدایش را بشناسد و بداند که چرا حضور دارد و متوجه این باشد که رابطه اش با خدا چگونه است دیگر هیچ نگرانی در هیچ لحظه ای از زندگی ندارد و در تمامی لحظات زندگی دستور را از طریق رسولان الهی (به شکل های مختلف) می گیرد و انجام وظیفه می کند. با اعتقادی راسخ و اراده ای قوی و دلی آرام و گشاده.

تکلیف همه پیامبران و اولین کلامشان لااله الاالله بود، بنابراین ما نمی توانیم حاکمیت کفر و زورمندان را قبول کنیم. ما نمی توانیم حاکمیت ارزش های فاسد و پوچ را بپذیریم. ما می خواهیم با ادامه راه مسلمین صدر اسلام و در طول تاریخ با نابودی سلطه گران جبار و ابرقدرتهای جنایتکار زندگی را معنی بیش از زنده بودن و کفر را نابودی بیش از مردن ببخشیم. پس در این میان بودن و رفتن ما مطرح نیست بلکه رسالت مطرح است که وقتی انجام پذیرد دیگر جای نگرانی باقی نمی گذارد.

ای کسانی که امام حسین را دوست دارید

شما را به خدا سوگند می دهم که اگر سعادت و عزت و عظمت می خواهید ایمان و اراده تان را قوی کنید و زندگیتان را تماماً صرف و فدای عقیده تان کنید. ایمان و اعتقادی که تا عمق جان اثر می گذارد و حرکت می آفریند و همچون امام حسین تمامی حیات را فدا می کند و این بار با فریاد می گویم: ای کسانی که پیرو امر امام حسین هستید، ای کسانی که برای امام حسین گریه می کنید، ای کسانی که امام حسین را دوست دارید، به این شعار پرمحتوایش عمل کنید و اگر می خواهید با عزت و شرف زنده باشید، اگر می خواهید جمهوری اسلامی بماند باید جهاد کنید. باید بجنگید، باید مبارز کنید، باید مقاومت کنید، باید با تمامی وجودتان با مال و جانتان تا آخر بایستید. جهاد اکبر کنید و دنیا را رها کنید و بر هوای نفستان غلبه کنید. یا به جبهه بیایید یا آنجا برای خدا کار کنید و در همه جا خدا را در نظر داشته باشید که مبادا فردای قیامت مدیون باشید.

ما در برهه ای از زمان واقع شده ایم که اسلام همچون زمان امام حسین در خطر است، پس ما هم باید چون او عمل کنیم و رهنمودهای اماممان در این رابطه، روشنگر این مسأله است.

باید منتظر رنج ها و مصیبت های بیشتری باشیم

ما هنوز در اول راه هستیم و باید منتظر تحمل رنج ها و مصیبت های بیشتر و مقاومت های بیشتر باشیم تا انشاالله بتوانیم آنچه را که شروع کرده ایم به آخر برسانیم و هر چه به مقصدمان نزدیکتر شویم مصایب ما بیشتر می شود، چون از آن طرف دشمن (کفر و نفاق) به نابودی نزدیکتر می شود. پس شما را به خدای کعبه، به هابیلیان تاریخ، به خون سرخ امام حسین سوگند تا در بیت المقدس فریاد تکبیر سر ندادید، تا ابرخونخواران و مستکبران را ساقط نکردید و نهضت خونبار اسلام را در صحنه گیتی نگستردید از پای ننشینید.

دلمان برای شهادت لحظه ای آرام ندارد

ای جنایتکاران و کوردلان جهان بدانید که دریای اسلام از امت ایران خواهد جوشید و همه شما را غرق خواهد کرد و روز به روز گلویتان را فشرده تر و نفستان را تنگتر خواهد کرد. بدانید که ما عاشق اسلام و قرآنیم و دلمان برای شهادت لحظه ای آرام ندارد. اگر شما جنگ را بر ما تحمیل کردید که بر ما سخت بگیرید بدانید که اگر لحظه ای در جبهه نباشیم بر ما سخت است.


منبع:کتاب وصیت نامه کامل شهدای استان سمنان / نشر شاهد / بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان

زندگینامه

به گزارش نوید شاهد سمنان شهید ناصر(حسين) ترحمي، سومين فرزند حاج علي و طاهره ترحمي ، در بيست و هفتم شهريور ماه سال 1341 به دنيا آمد.
به پيشنهاد پدر بزرگش نام او را ناصر گذاشتند.
مادرش در خواب ديده بود كه امام حسين(ع) نام فرزندش را حسين گذاشته ولي هنگام تولد بزرگترها اسم ناصر را برايش انتخاب كردند .
والدين با نظر بزرگترها مخالفت نكردند. 1
در 3 سالگی بيمار شد. پزشكان از معالجه او نااميد شده بودند. پدرش مي گويد ما هم خسته شده بوديم. چاره اي جز تحمل نبود. دعا و ثنا هم كمكي بود .
شبي مادرش موضوع را با خانواده در ميان گذاشت، آهي كشيد و گفت: يا امام حسين(ع) اگر فرزندم خوب بشود، اسمش همان كه شما فرمودي . از اين تاريخ به بعد حال حسين رو به بهبودي گذاشت و ديگر نامش حسين شد. 2
حسين دوره دبستان را در مدرسه بوعلي سينا و دوره ر اهنمايي را در مدرسه داريوش که امروز به آن آیت الله کاشانی می گویند و دوره بيرستان را در مدرسه كوروش كبير یا دکتر علی شریعتی گذراند. 3
در ساليان قبل از انقلاب در مجالس و محافل مذهبي شركت مي كرد. همزمان با انقلاب اسلامي ايران براي سرنگوني رژيم پهلوي، به جمع انقلابيون پيوست و براي پيروزي انقلاب خيلي تلاش كرد. 
در جلسات سخنراني مسجد شركت مي كرد و در تظاهرات و راه پيمايي ها عليه رژيم حضور فعال داشت.4
خودش در خاطراتش مي نويسد:« وارد مسجد كه حاج آقايي مشغول سخنراني بود شدم. بعد از صحبت هاي حاج آقا تظاهرات از داخل مسجد شروع شد. وقتي دوباره به مسجد برگشتم، پليس آنجا بود . مردم پنجره مسجد را شكستند تا فرار كنند. گاهي تيراندازي هوايي مي شد. من بين جمعيت بودم، يك نفر هم كنار گوشم با اسلحه شليك مي كرد. گلوله ها به سقف مي خورد و خاك از سقف روي سرم مي ريخت، مي خواستم اسلحه اش را بگيرم. به جمعيت زدم. قدري كتك خوردم تا توانستم من هم از پنجره فرار كنم.»5
پدرش هم مي گويد:« او حتي در يكي از مجالس سخنراني در مسجد پيش حاج آقا مي رود و مي گويد: اين صحبت هاي شما بسيار خوب است ولي نياز امروز ما آگاه كردن مردم براي پيشبرد انقلاب است . با وجود اعتراض عده اي حاج آقا حرف حسين را قبول مي كند و مي گويد : جبران مي كنم.»6
او در روستاي تويه دروار- با آن كه خيلي كوچك بود - به مسجد مي رفت و براي مردم سخنراني و مسايل ديني را مطرح مي كرد . 7 همراه دوستانش از سمنان به تهران مي رفت و در مجالس سخنراني و تظاهرات عليه رژيم شركت مي كرد. 8
ايشان يك بار همراه خانواده براي ديدن امام(ره) به قم رفت و بسيار خوشحال بود. هنگام ديدن امام(ره) مثل باران اشك مي ريخت.9
گروهك هاي منحرف روزهاي اول پيروزي انقلاب سعي فراوان در جذب و انحراف حسين داشتند، اما هيچ كدام از آن ها موفق نشدند . او همچنان در خط امام خميني(ره) ماند.
قبل از جنگ تحميلي در امتحان اعزام به خارج شركت كرد و در رشته پزشكي قبول شد. براي آموزش زبان به تهران رفت و چند روزي از آموزش نگذشته بود كه جنگ آغاز شد.
عليرغم علاقه زيادي كه به درس داشت، آن را رها كرد و به گروه جنگ هاي نامنظم شهيد دكتر چمران پيوست. 10 و مي گفت « تا جنگ تمام نشده بي خيال درس»11
 بعد از مدتي به استخدام سپاه درآمد تا بيشتر به جبهه برود. 12 ، كمتر لباس سپاه را مي پوشيد ومي گفت : اگر روزي سپاه مانع جبهه رفتنم بشه، ديگه توي سپاه نمي مونم و يك بسيجي مي شم تا مانع نداشته باشم دوست داشت مثل بسيجي ها خاكي باشد»13
 او جنگ را با جانشيني گروهان در جبهه هاي جنوب و عمليات طريق القدس ادامه داد. با تشكيل لشكر 17 علي بن ابيطالب(ع) به عنوان جانشين گردان انتخاب شد.
هنگامي كه گردان به پشت جبهه مي آمد، ناصر به كمك برادران واحد اطلاعات- عمليات مي رفت و زمينه را براي عمليات آينده فراهم مي كرد. 14
حتي مسئوليت فرماندهي عمليات سپاه سمنان را به او پيشنهاد كردند ولي او قبول نكرد. 15
مدتي هم در لشكر 17 علي بن ابي طالب(ع) در جفير به عنوان مسئول آموزش به گردان ها آموزش مي داد. 16 با رفتن به منطقه يك تهران با يك سري طرح آموزش و كتاب كمك آموزشي برگشت و تحولي در آموزش پادگان به وجود آورد. 17 او مربي پادگان شهيد كلاهدوز بود، بسيجي ها را آموزش مي داد و آن ها را آماده مي كرد.
همرزم ايشان ، آقاي غريب شائيان، مي گويد « دنبال ناصر بودم مي خواستم درباره عمليات با او مشورت كنم. گفتند: چند دقيقه پيش با نيروهاي تعاون پلاك تقسيم مي كردند. به طرف تعاون رفتم. ديدم وسايل تويوتا را خالي مي كند. گفتم : ناسلامتي جانشين گرداني، گاهي تعاون هستي و گاهي هم پيش بچه هاي تداركات. گفت: چه فرقي مي كنه؟ بايد كار انجام بشه. 19
با اين كه برنامه ها خيلي فشرده بود و از صبح تا شب مي دويديم، وقتي برمي گشتيم كانكس، او غذا مي گرفت، سفره پهن مي كرد و ظرف ها رامي شست و نمي گذاشت ما كاري انجام بدهيم. يك شب به او گفتم: حسين امشب نوبت منه. گفت نوبتي نيست، خدمت كردن به رزمندگان ثوابه.شما وقت دارين، من بايد ثواب ببرم.20
او در جبهه در نيمه هاي شب مشغول خواندن نماز شب مي شد و از عمق جانش فرياد مي كشيد و طلب مغفرت مي كرد. 21 هنگام بيدار شدن كاري مي كرد كه همه بيدار مي شدند، مثلاً بلند مي گفت: يا الله ، يا دست و پاي بچه ها را لگد مي كرد و بعد خودش نمازش را در جاي خلوت مي خواند و مي گفت: با اين شلوغ كردن يه عده اي بلند ميشن و از فيض نماز شب محروم نميشن و مارو هم دعا مي كنن، ولي خودم تنهايي مي خونم، چون مي ترسم شيطونه بياد تو نمازم شريك بشه، مفت نمي فروشمش. 22 او يك قرآن كوچك داشت و در هر فرصتي تلاوت مي كرد. 23 نمازش را بيرون سنگر مي خواند و در حال قنوت دعاي اللهم ارزقنا توفيق الشهاده في سبيلك را مي خواند. 24
در عمليات هاي والفجر مقدماتي 25 ، خيبر ، 26 بدر ، 27 طريق القدس، 28 والفجر 3، 29 حضور داشت. 
زير آتش پر حجم دشمن به سنگر رزمنده ها مي رفت و با آن ها شوخي مي كرد و به آن ها روحيه مي داد. 30
در مواقع حساس- كه عمليات لو مي رفت و بچه ها زمين گير ميشدند - دستور حمله مي داد و آرايش نيروها را عوض كرده و با آرامش و هماهنگي نيروها را هدايت مي كرد. 31
همرزم ايشان، آقاي كاشيان، مي گويد:« تازه از شناسايي برگشته بودم و بسيار خسته، اما حسين آب را گرم و همه بچه ها را بيدار كرد و گفت : امشب حنابندانه، حنا را خيس كرديم و ماليديم به موهامون و با روزنامه و پلاستيك سرمان را بستيم. ساعت 4 صبح حمام لشكر خراب بود و با سرهاي بسته در شهر دنبال حمام مي گشتيم تا اين كه خود مونو شستيم و  نماز صبح را خوانديم.»32 
مي گفت:« ديگر نمي خواهم بمانم، تا كي من بايد برگردم و خبر شهادت ديگران را ببرم؟! تاكي بايد خجالت بكشم و نتوانم چشم تو چشم خانواده شهدا بيندازم!؟»33
تكيه كلامش باغ رضوان شده بود (منطقه اي در شلمچه ) مي گفت : « مي خواهم برم اون جا »34 
همرزم شهيد، آقاي دوست محمدي، مي گويد:« يك هفته قبل از عمليات بدر نامه اي به دست عبدالمحمد محمدخاني رسيد كه همسرش خواب ديده بود عمليات شده، عمليات در آبه. شما سوار قايق شديد. اولين قايقي كه به دشمن رسيد، قايق در گل گير مي كند و در همان حال دو كبوتر از داخل قايق پرواز كردند هفت روز از خواندن نامه گذشت. در عمليات بدر يك قايق تا چند متري دشمن پيش رفت اما در گل گير كرد و عبدالمحمد شهيد شد .حسين به كمك آن ها رفت. همه را نجات داد و در آخرين لحظه او هم شهيد شد.»35
آقاي شاهچراغي هم مي گويد:« خدمه قايق 4 نفر بوديم . قايق توي گل گير كرد. جلوتر از ما كمين بود. كسي از آنجا عبور نمي كرد . ناگهان صداي موتور قايقي آمد و حسين بود كه در آن منطقه ما را با طناب كشيد و از گل بيرون آورد و مي گفت: ما هر جوري شده بايد یک قايق از اين مسير عبور دهيم وبرنامه هاي دشمن را به هم بريزيم و نبايد روي اين سنگر كمين حساب كنند.»36
در آخرين لحظه وقتي مي خواست پيكر عبدالمحمد را به قايق منتقل كند چند تير به بدنش خورد و در حالي كه مي گفت:« در حفظ انقلاب بكوشيد، راه شهدا را ادامه بدهيد، امام را تنها نگذاريد، وصيت نامه نوشته  ولي به مادرم بگوييد صبر كند» در عملیات بدر در تاریخ 63/12/21 به شهادت رسيد. 37
خواهر شهيد مي گويد:« خواب ديدم باغ بزرگي بود پر از درختان ميوه،خوشه هاي بزرگ انگور خوش رنگ و معطر . حسين مرتب انگورها را مي خورد. چند بار به او گفتم: چرا به من نمي دي؟ فقط مي خنديد . چند روز بيشتر نگذشت كه خبر شهادت او را آوردند. 38
پي نوشت ها
1 - پرونده فرهنگي شاهد - زندگي نامه، ص 9
2 - ترحمي، حاج علي - خاطره، ص 11
3 - پرونده فرهنگي شاهد - زندگي نامه، ص 9
4 - همان، ص 10
5 - دست نوشته هاي شهيد، صص 12 و 13
6 - ترحمي، حاج علي - خاطره، ص 15
7 - ترحمي، مريم - خاطره، ص 16
8 - دست نوشته هاي شهيد، ص 18
9 - همان، ص 20
10 - پرونده فرهنگي شاهد - زندگي نامه، ص 10
11 - ترحمي، حاج علي - خاطره، ص 21
12 - همان، ص 20
13 - ترحمي - خاطره، ص 36
14 - پرونده فرهنگي شاهد - زندگي نامه، ص 10
15 - وفادار، فرج الله - خاطره، ص 42
16 - ابراهيمي، عل يرضا، خاطره، ص 28
17 - معصوميان، عل ياكبر، خاطره، ص 37
18 - قاسم پور، عل ياصغر، - خاطره، ص 37
19 - غريب شائيان، محمدابراهيم - خاطره،
ص 63
20 - همان، ص 71
21 - حمزه، محمدحسن - خاطره، ص 39
22 - مهدوي نژاد، مهدي - خاطره، ص 47
23 - همان، ص 74
24 - دهرويه، زين العابدين - خاطره، ص 62
25 - خراسانيان، مهدي - خاطره، ص 35
26 - دهرويه، زين العابدين - خاطره، ص 62
27 - همان، ص 66
28 - فاميلي، اسماعيل - خاطره، ص 25
29 - خاني، عل ياصغر - خاطره، ص 29
30 - مهدوي نژاد، مهدي - خاطره، ص 53
31 - يحيايي، سيف الله - خاطره، ص 49
32 - كاشيان، عباس - خاطره، ص 52
33 - دهرويه، زين العابدين - خاطره، ص 66
34 - كاشيان، عباس - خاطره، ص 67
35 - دوست محمدي، داوود - خاطره، ص 72
36 - شاهچراغي، سيدتقي - خاطره، ص 75
37 - كاشيان، عباس - خاطره، ص 77
38 - ترحمي، مريم - خاطره، ص 70
منبع: کتاب فرهنگنامه جاودانه های تاریخ استان سمنان / نشر شاهد بنیاد شهید و امور ایثارگران


خاطره

من خودمو زنجیر نمی کنم!

همه او رو دوست داشتن. چند بار بهش پیشنهاد مسئولیت داده بودن. او تو حال و هوای دیگری بود. اما این بار پیشنهاد خیلی جدی بود. هر شرطی هم گذاشت قبول کردند!

قرار بود بشه فرمانده عملیات سپاه سمنان. چند نفر قبلاً با او صحبت کرده بودند. قبول نکرده بود. حالا هم، فرمانده سپاه واسطه فرستاده بود. بعد از کلی صحبت کردن و دلیل آوردن، ناصر گفت:«از شما و فرمانده سپاه ممنونم! ولی من خودمو با این مسئولیت ها زنجیر نمی کنم! می خوام آزاد باشم تا هر موقع نیاز بشه پرواز کنم!»

 برگرفته از خاطرات همرزم شهید فرج الله وفادار


فرمانده این قسمت ناصره!

شب دوم عملیات طریق القدس تعدادی از بچه ها مجروح شده بودند، حاج محمود اخلاقی، محمدرضا خالصی، حسن ادب، تقی مرادی و چند تای دیگه. عراقیها هم درب و داغون.

شهید مهدی محب شاهدین از اورژانس فرار کرده بود. می خواستن اعزامش کنن به پشت جبهه. بعد از پانسمان آهسته سوار یک جیپ شده بود و آمده بود طرف خط. به محض اینکه به خط رسید کارها را تقسیم کرد. یک قسمت از خط را هم سپرد به ناصر. گفت:«فرمانده این قسمت ناصره!»

نیمه های شب در حالی که کلیه نیروها خسته بودند عراق پاتک کرد. قبل از پاتک یک نفر که هیچ کی نفهمید کی بوده همه را از خواب بیدار کرد ناصر با مدیریت مخصوص خودش نیروها را سازماندهی کرد و به کار گرفت. صبح که هوا روشن شد با دشتی از تانکهای سوخته و جنازه های عراقی روبه رو شدیم.

برگرفته از خاطرات همرزم شهید اسماعیل فامیلی


تشکر شهید زین الدین

خرداد سال شصت و سه بود. لشکر هفده علی ابن ابیطالب علیه السلام در جفیر یک دوره آموزشی گذاشته بود. گردان ها در آنجا آموزش می دیدند. هر وقت از ناصر می پرسیدم:«مسئول آموزش کیست؟» می خندید. بچه ها هم نمی دانستند. تا اینکه روز آخر شهید زین الدین برامون سخنرانی کرد. آخر سخنرانی از ناصر به عنوان مسئول آموزش تشکر کرد!

برگرفته از خاطرات همرزم شهید علیرضا ابراهیمی


صداشو آورد پایین!

شب از نیمه گذشته بود. محوطه پادگان انرژی تاریک بود. تازه از خواب بیدار شده بودم. با خودم گفتم: « برم حسینیه!»

در روشنایی نور ماه وارد حسینیه شدم. تو حسینیه چیزی دیده نمی شد. اول فکر کردم تنها هستم. کنار یک ستون به نماز ایستادم. هنوز نماز رو نبسته بودم که صدایی شنیدم. کنجکاو شدم. زمزمه هایش بلند و بلندتر شدند؛ تا جایی که از عمق جانش فریاد می کشید و طلب مغفرت می کرد.

دلم می خواست صاحب صدا را بشناسم.مهمتر این بود که چرا تا حالا این صدا را نشنیده بودم. چند قدم عقب تر رفتم. خودش بود. ناصر ترحمی. فرمانده خودمون. صدای پامو که شنیده بود، صداشو آورد پایین.

برگرفته از خاطرات همرزم شهید محمدحسن حمزه


شیری یا شمشیر؟

سه سال بود مرتب می رفت جبهه. هر وقت هم که می آمد مرخصی جاش تو پایگاه های بسیج بود.

نگران استعدادش بودم. می ترسیدم سنش که بره بالا دیگه نتونه درس بخونه!

علاقه زیادی به درس داشت ولی می گفت: «باشه برای بعد جنگ!»

این بار که آمد مرخصی بهش گفتم :«کنکور شرکت کن! درس و جبهه رو با هم پیش ببر! تازه معلوم نیست همین اولین بار قبول بشی! حداقل با سوالات آشنا می شی!»

قبول کرد. گفت:« راست می گی! من که امسال درس نخوندم تا سال دیگه هم انشاالله کار جنگ تمومه! همین فردا می رم دفترچه کنکور می گیرم!»

بعد از مدتی رفت امتحان داد و آمد خانه. بهش گفتم:« شیری یا شمشیر؟»

گفت:« بابا شیر کجا بود! رفتیم سر جلسه و یه بیسکویت خوردیم و اومدیم! قبولی خبری نیست!».

نتیجه ها را که اعلام کردند خواهرش خبر قبولی ناصر را به ما داد. دندانپزشکی شیراز قبول شده بود. رفت دانشگاه و یک سال مرخصی تحصیلی گرفت. هنوز یک سال تمام نشده بود که در عملیات بدر شهید شد!

برگرفته از خاطرات پدر شهید حاج علی ترحمی

دلنوشته

شهیدان،

شما بر بال سپید کدام ملک نشستید که بی امان و شتابان به سوی معبود شتافتید؟

شما در نماز شبهایتان با خدا چه گفتید که معبود اینگونه زود پذیرفتتان؟

شما همراز کدام امام بودید که زمزمه هایش دیوانه عشقتان کرد؟

شما کدام شب امام عصر را زیارت کردید و بر ما داستان آن دیدار را نگفتید؟

شما خدایتان را با دیده بصیرت چگونه دیدید که عاشقش شدید؟

شما قطرات اشکهایتان را پای کدام بذر ریختید که لاله شهادت را به این سرعت بارور کردید؟

شما در زیارت عاشورا با حسین چه گفتید که کربلایی شدید؟

شما، من و ما را با تیغ تیز کدام محبت ذبح کردید که همه او شدید؟

نمی دانم شما اسماعیل هایتان را در آستان معبود قربانی کردید یا این که خود اسماعیل بودید که جان بر کف به کوی دوست شتافتید تا فدای محبت شدید؟

بلند باد نامتان، بزرگ باد حماسه هاتان، جاودانه باد یادتان!

هنوز زمزمه داوودی شما در گوشم است آن شب که در سجده خونین تان مهدی را صدا می زدید!

مهدی فاطمه با شما چه گفت که شوقتان را به رفتن افزود و بی قرار هجرتتان کرد؟

شما رفتید و مارا لیاقت رفتن نبود!

عاشق کجا و عاشق نما کجا!

کف خیس سنگر، عطر خویش را مدیون گریه های شماست و جبهه معصومیت خویش را وام دار روح عرفانی شماست!

ای عارفان مسلح، شما به فرموده علی بصیرت های خود را بر سلاح های خویش نشاندید و باطل را نشانه رفتید، اگر چه ترکش کینه توزان بعثی سر و سینه تان را شکافت و درید.

شما شهادت طلب بودید و برگه شهادت در دستتان و ما نیز شوق شهادت داشتیم اما ما را سعادت نبود و به آن محضر بار ندادند.

شاید هنوز به خلوص و اخلاص نرسیده بودیم.

اربعین شما، اربعین حسینی هاست. اربعین علی اکبرهاست. اربعین شهدا، کلاس آموزش است.

یاد شهید، معلم چگونه زیستن و چگونه مردن است.

نام شهید، جاوید است.

حماسه شهید، ماندگار است.

ما نام مقدس و یاد معطرتان را بر برگ برگ درختان خواهیم نوشت.

ما خاطره عزیزتان را در لحظه لحظه عمرمان،زنده نگه خواهیم داشت تا وقتی که باشیم.

شاید ما هم به زودی به شما بپیوندیم.

ما حماسه های بزرگتان را دفتر روزگار ثبت خواهیم کرد.

آن که خدا دارد، چه ندارد؟

آن که خدا ندارد، چه دارد؟

چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه