آخرین اخبار:

شهید محمدصادق نصیری

شهید محمدصادق نصیری

نام پدر: محمدتقی
تاریخ تولد: 1342/4/25
تاریخ شهادت: 1361/8/26
محل شهادت: ...........
مشاغل: بسیجی
محل تولد: سمنان - سمنان - سمنان
علت شهادت: ...........
محل دفن: نام گلزار:سمنان امامزاده یحیی شهر:سمنان - سمنان
زندگینامه

در شب شهادت امام جعفر صادق (ع) در قم فرزندی متولد شد که او را محمدصادق نامیدند. پدرش آیت‌الله محمدتقی نصیری از روحانیون سرشناس و مسئول حوزه علمیه سمنان بود. 

شهید محمدصادق نصیری شش ساله بود که به همراه خانواده‌اش از قم به سمنان مهاجرت کرد. تحصیلاتش را تا سوم دبیرستان گذراند. با ورود به بسیج به صورت داوطلبانه روانه جبهه غرب شد. در عملیات محرم از ناحیه شکم به شدت مجروح شد و در بیمارستان‌های تبریز و تهران بستری شد. پس از تحمل جراحات شدید، عاقبت در بیست و ششم آبان ۱۳۶۱ به معبودش پیوست. 

پیکر مطهرش هم اکنون در گلزار شهدای سمنان در جوار امامزاده یحیی (ع) دفن است.

خاطره

شفاعت مادر

مادر محمدصادق از شفاعت فرزندش می‌گوید: «رفتم سر قبر محمدصادق و گفتم: «مادرجان! داشتم نماز می‌خوندم که خبرت رو شنیدم. همین‌که فهمیدم شهید شدی دیگه زبونم از کار ایستاد. سر (ایاک نعبد و ایاک نستعین) بود. حالا دیگه هر وقت به این جای نماز می‌رسم یادم می‌ره بقیه‌اش چی بود. 

اومدم سر قبرت که بگم: «اگه پیش خدا مقربی و واقعا شهید به حساب می‌آی شفاعتم کن تا از این مخمصه نجات پیدا کنم.» این‌ها را گفتم و از مزارش بلند شدم. يقين نداشتم حاجتم برآورده شود. آخر تا آن‌روزها دعاهای زیادی خوانده‌بودم و نذر و نیازهای زیادی کرده‌بودم تا بدون فراموشی بتوانم نمازم را تا آخر بخوانم؛ اما هیچ فایده‌ای نداشت. 

همیشه باید به یکی از بچه‌ها پول می‌دادم یا التماسش می‌کردم تا راضی شود روبه‌رویم بنشیند و وسط سوره حمد را به یادم آورد. آن شب خواب دیدم حیاط خانه‌مان را با قالی‌های رنگارنگ زیادی فرش کرده‌اند. من هم لبه حوض نشسته‌بودم. ناگهان دیدم محمدصادق آمد. سرش را روی زانویم و دستش را هم روی قلبم گذاشت. بعد بلند شد و شروع کرد به نماز خواندن. من او را نگاه می‌کردم و قربان صدقه‌اش می‌رفتم. بعد از پایان نماز یکهو ناپدید شد.

از خواب پریدم. دیدم دیگر قلبم به شدت نمی‌تپد. خیلی آرام شده‌بودم. بلند شدم و وضو گرفتم. نماز صبح آن روزم را بدون کمک گرفتن از دیگران خواندم و نمازهای دیگرم را هم همین‌طور.»


حالا که نگاه می‌کنم، می‌بینم روزبه‌روز شباهتش به محمدصادق بیشتر و بیشتر می‌شود

باردار بودم. خیلی ناراحت بودم. در آن سن و سال اصلاً حوصله بچه‌داری نداشتم. شب خواب دیدم به خانه مادرم رفتم و پرسیدم: «کی توی اتاقه؟»

مادرم گفت: «صادق.» تعجب کردم. رفتم داخل اتاق. دیدم محمدصادق با لباس بسیجی آن‌جا ایستاده است. 

گفتم: «مادرجان! تو این‌جا چه‌کار می‌کنی؟ کجا بودی؟»

گفت: «جبهه بودم.»

گفتم: «تو که توی جبهه شهید شده‌بودی و ما برات ختم گرفتیم، تشییع جنازه‌ات کردیم. حالا این‌جا چه‌کار می‌کنی؟»

گفت: «من زخمی شدم، منو بردین تبریز بعدش هم ...»

محمدصادق همه ماجرای مجروح شدن و شهادتش را تعریف کرد. درست همان طوری که اتفاق افتاده‌بود.

گفتم: «ولی تو که معده‌ات از بین رفته. تو که چشم‌هات مشکل داره. یعنی تو زنده‌ای؟»

گفت: «بله، زنده‌ام حالا هم می‌رم خونه خودمون شما هم بیاین.»

از خواب پریدم. چند ماه بعد صادق به دنیا آمد. حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم روزبه‌روز شباهتش به محمدصادق بیشتر و بیشتر می‌شود.

(به نقل از مادر شهید)


بوی محمدصادق

او را از بیمارستان تبریز فرستاده‌بودند تهران. ما هم همراهش رفتیم. حالش زیاد خوب نبود. باید یک عمل دیگر روی معده‌اش انجام می‌شد. ما در خانه اقوام به سر می‌بردیم. شب خوابیده‌بودیم. ناگهان از خواب بلند شدم و احساس کردم محمدصادق آمد. گفتم: «صادق اومده.»

همه از خواب پریدند و پرسیدند: «کجاست؟»

گفتم: «همین‌جاست. بوی صادق داره می‌آد.» همه تعجب کرده‌بودند. 

در همین حین تلفن زنگ زد. همسرم بود. محمدصادق شهید شده‌بود. در همان لحظه حضورش را در خانه احساس کرده‌بودم.

(به نقل از مادر شهید)


اسرائیلی‌ها به گرگان حمله کردن!

عمویش او را صدا زد: «صادق‌جان! حالا چرا می‌ری از پسر عمه‌ات ده تا تک تومنی قرض می‌گیری؟»

جواب داد: «آخه عمو! من که از شما پول خواستم شما گفتین: بعداً می‌دم. منم چون عجله داشتم زودتر به عملیات برسم مجبور شدم برم پیش پسرعمه.»

عمو گفت: «نه صادق‌جان! حالا قضیه فرق می‌کنه.» 

صادق تعجب کرد و گفت: «چه فرقی می‌کنه؟»

عمو خوابش را تعریف کرد: «خواب دیدم اسرائیلی‌ها به مسجد گلشن گرگان حمله کردن و دارن زن و بچه‌ها رو می‌کشن. از خواب که بلند شدم فهمیدم صلاح در اینه که تو رو بفرستم بری. بیا عموجان! هر چه‌ قدر پول می‌خوای بردار برو به هر راهی که می‌خوای. خدا به همراهت!»

(به نقل از مادر شهید)


این‌ها که فاز فکری‌شون خیلی با تو فرق داره

تعجب می‌کردیم و می‌گفتیم: «پسر! این‌ها که فاز فکری‌شون خیلی با تو فرق داره، پس چرا این‌قدر تحویل‌شون می‌گیری؟»

محمدصادق ناراحت می‌شد و می‌گفت: «این‌ها هم بنده خدا هستن، فقط توی انتخاب راه اشتباه کردن. شاید هم با نشست و برخاست بتونیم تغییری در رفتارشون به وجود بیاریم.»

به حرفش شک داشتیم، اما واقعا همان‌طور شد که او می‌گفت. وقتی به حرفش ایمان آوردیم که محمدصادق شهید شده‌بود.

(به نقل از برادر شهید)




وصیت نامه

فرازهایی از وصیت‌نامه شهید:

لباس دامادی همان لباس رزم است

به خاطر این به جبهه رفتم، چون احساس کردم اسلام در خطر است. 

رفتم تا خود را فدای اسلام، قرآن و رهبر مجاهد و کبیر، امام خمینی (ره) کنم و به ندای رهبرم لبیک گویم.

پدرجان! مرا ببخش از این که می‌خواستی خطبه‌های عقدم را بخوانی ولی بچه‌های رزمنده در سنگر با دعای توسل و دعای کمیل خطبه برایم خواندند و لباس دامادی که همان لباس رزم است، بر من پوشاندند و به زیارت امام حسین (ع) رفتم.


از خدا خواستم در دانشگاه جهاد قبول شوم

پدر و مادر عزیزم! من در دانشگاه امام حسین (ع) اسم نویسی کردم که حسین (ع) بهترین درس را به من آموخت. از خداوند خواستم که در دانشگاه جهاد قبول شوم.

پدرجان! اگر حالی داشتید کنار قبرم بنشینید ذکر مصیبت امام حسین (ع) را بخوانید و گریه کنید، نه به خاطر من به خاطر امام حسین (ع) که هیچ‌کس نبود به ندای هل من ناصر ینصرنی‌اش را جواب دهد.


چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه