خاطرات خانم مهناز عبدي پور دوست خانوادگي خانواده شهيد
داستان كوتاهي از زندگي تا شهادت و تأثيرات جانبي او
تعبير يقين اهل رازي اي دل
در سنگر عشق پيشتازي اي دل
در جبهه اصغر و جهاد اكبر
همواره شهيد سرفرازي اي دل
تو هر چه به كودك بخواهي از لذت هاي شورانگيز سخن بگويي، كودك تواندرك آن را ندارد! چنينم و چنينند آنها و ما كه عاشقانه به اين خاكدان پست خو گرفته ايم و روز و شب در پي نان و مقاميم و از لذت هاي معنويِ پاكباختگان و عاشقان معنويت بي خبريم و شهيد سرافراز، نه...! بگذاريد او را به نام فروغي خوانم كه شايد روح پرفروغش اجازه افشاي اين مطلب را به من حقير ندهد. اما شهيد فروغي مصداق بارزي از «اشداء علي الكفار و رحماء بينهم» و «كونوا دعاه الناس بغير السنتكم» بود.
از آن دسته افرادي بود كه سرش به كار خودش بود و جز كار براي خدا و تلاش براي دفاع از انقلاب و جمهوري اسلامي و تماميت ارضي ايران عزيز و خدمت به همنوع هيچ مقصد و مقصودي نداشت و هر كس مي توانست با يك ديدار ساده و سرپايي با اين شهيد رشيد و عاشق، اين حقيقت درخشان و روشن را در وجود سراپا اخلاص و معنويش، به چشم سر و دل ببيند. راستي ماها كجائيم در اين وادي پرغوغا و اين پاكباختگان كجا كه با عمل نه با حرف، دعوت كنندگان مردم به پاكي و نيكي و ايثار و خدمت و دفاع از جان و مال و ناموس و دين مردمند! خوشا به حال اينان كه زندگي دنيايي شان، سراسر با عشق و پاكي و اخلاص و گذشت و سرانجام زندگيشان هم از غربت خاك تا اوج افلاك پر كشيدن بود و اسوه جاويد شدن و اسطوره هميشگي ماندن و چون چراغي هميشه روشن فرا راه آيندگان و جويندگان حق و حقيقت و راستي و پاكي درخشيدن و روشن كردن راه.
«گوارا باد بر تو شهيد شيرين شهادت اي شهيد»
علي آن پاسدار سرافراز اسلام و سرباز صادق و فداكار دين و قرآن، نظامي و بسيجي مؤمن و پارسا و پرهيزكار، به علت عقل و استعداد فراواني كه داشت، توانست زودتر از پيش ديپلم بگيرد و در كارهاي مذهبي و سياسي مخفيانه فعاليت داشت، تا اينكه سر و صداي انقلاب بلند شد و علي توانست فعاليتهاي ازرنده اي را همراه خواهر و خانواده اش براي پيروزي انقلاب و پيشبرد اهداف اسلام انجام بدهد. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي،علي به خدمت سپاه پاسداران ناحيه درآمد و مرضيه هم ديپلم گرفت و در تربيت معلم قبول شد و مقام معلمي را احراز نمود.
مرضيه در اثر نشست و برخاست با افراد ناباب، به علت جهان بيني و ايدئولوژي ضعيفي كه داشت، خواه ناخواه بر تصميمات خود خط بطلان كشيد و از راه و هدف اصلي خود منحرف شده و به سوي گمراهي كشيده شد و در اواخر سال 58 بود كه مرضيه همراه چند تن ديگر به جمع ضدانقلابيون پيوست و براي اينكه در اين گروه مهارت و فعاليت داشته باشند، لازم بود كه يك سري دوره هاي سخت و فشرده اي را طي بكنند. از قبيل دوره هاي تهاجمي،تيراندازي و اسلحه شناسي و ...
تا اينكه گروه هاي ضدانقلاب يا مجاهدين خلق در منطقه اي به نام تمرچين واقع در پيرانشهر كه عوامل متعددي به شرح زير در توسعه و گسترش شهر از لحاظ امنيتي،
1 - موقعيت نظامي: به دليل موقعيت استراتژيكي خاص منطقه پادگان هاي متعددي در اطراف شهر قرار داشتند از جمله پادگان هاي پيرانشهر و جلديان.
2 - موقعيت ارتباطي: اين شهر ميان راه هاي اشنويه به سردشت و نقده واقع بود و از طريق تمرچين در غرب به عراق متصل مي شد.و در غرب بين مرزهاي ايران و عراق از منطقه پيرانشهر مستقر شدند و به آموزش اين افراد پرداختند و طي چند دوره فشرده از اين تعداد، يك عده افراد حرفه اي ساختند كه به جاي پوست و گوشت و خون و قلب از تكه پاره هاي آهن بودند كه يك قلب فلزي هم جايگزين آن.
مرضيه در اين مدت مهارت هاي لازم را به دست آورد و به فعاليتهاي گوناگوني دست زد و در مدت زمان كوتاهي به اشرف ثاني لقب گرفت و افراد گروهك او را به اين نام خطاب مي كردند. بعد از گذشت چهار سال اشرف دلش هواي يار و ديار كرد و تصميم گرفت هر طوري كه شده، خانواده اش را ببيند و از حال و روز آنها آگاه شود. بنابراين مصمم گشت كه از فرمانده گروهك خود كمك بخواهد تا در صورت موافقت با اين تصميم، شبانه به ديدار خانوادهاش بشتابد كه تيرش به سنگ خورد و فرمانده گروهك با تصميم او مخالفت كرد. اما وقتي ناراحتي اشرف را ديد، ديگر چيزي نگفت و اعلام حركت شبانه را با چند تن ديگر كرد. اشرف خوشحال شده و دلش تا شب هزار راه رفت. فكرهاي زيادي به سرش مي زد و با خودش مي گفت اگر پدر و مادرم را ببينم ديگر آرزويي نخواهم داشت و گفت: داداش علي چه فكر خواهد كرد؟ وقتي خواهرش را اين گونه ببيند؟ بعد به خودش آمد و گفت نه. علي. حتماً مرا خواهد كشت و باز با خودش مي گفت بهتره كه اصلاً نرم. ناگهان فكري به خاطرش رسيد كه بهتره برايشان نامه بنويسم و با اين حال شروع به قدم زدن در طول اتاق مجللي كرد و شب چادر سياهش را به روي ايران زمين گسترانيده و در دل اين شب سياه و تاريك ترس شديدي سراپاي اشرف را فرا گرفت. اما از اينكه پدر، مادر و برادرش علي را از نزديك خواهد ديد مسرتي بس عميق در دلش احساس مي كرد. خلاصه يك مرد جواني با قيافه خشمگيني در را به صدا درآورد و بدون اينكه احازه بگيرد وارد اتاق اشرف شد و گفت اشرف خانم، ما آماده حركتيم. لطفاً عجله كنيد و اشرف في الفور حاضر شد و عقب ماشين نيسان پاترول نقره اي رنگي جاي گرفت. غم عظيمي درونش را به درد آورد و نامه اي را كه قبلاً نوشته بود برداشت و پيش روي خود گرفت و چنين زمزمه كرد «اي نامه كه از سياهيِِ روزگارِ من حكايت مي كني، اي نامه كه حامل رازهاي من، غم هاي جانسوز من و دردهاي پرشور و بي امان من براي خانواده غمينم هستي، به آنهائي كه سالها انتظارم را كشيدند، بگو مرضيه مرد، يعني همان سالي نابود شد كه براي هميشه خود را باخت، به آنها بگو كه مرضيه، ديگر آن مرضيه آرام و بي آزار نيست، حالا من تبديل به يك وحشي درنده خويي شدهام كه ريختن خون نوگلان مردم باعث كسب مقامم مي شود. پس بگذريد از من كه مايه ننگ شما شدهام.»
بعد از ناپديد شدن مرضيه علي و پدر و مادرش همه جاي ايران را زير و رو كردند، اما، اثري از او نيافتند و در نهايت مأيوس و مغموم آخرين تير را از تيردان در كرده و عكس او را به جرايد كثيرالانتشار دادند و عكس او را ضميمه تمامي روزنامه ها كردند. اما پيدا نشد كه نشد. تا اينكه بعد از آزادسازي خرمشهر كه براي مرخصي به نقده آمده بود، مطلع شد كه در ميان ضدانقلابيون دختري را ديدند كه خيلي شبيه مرضيه بود. روي همين منبع دنباله ماجرا را گرفت اما توفيري نداشت و علي نيز اين بار به منطقه پاوه منتقل شد و در آنجا با شهيد بزرگوار دكتر چمران آشنا شد و بعد از شش ماه به سنندج منتقل شد و در آنجا با سردار شهيد و امير سرافراز علي صياد اشنا شد و نيروهاي سپاه و ارتش براي مقابله با منافقان حزب كردها و دمكرات ها و كومله ها توانستند سقز و بانه و مريوان و ديواندره را پابرجا نگه دارند.
خلاصه پاسدار شهيد ما بعد از هشت ماه به منطقه پيرانشهر منتقل شد و در آنجا نيز به همراه شهيد محرم جلالي، شهيد مولود كياني، شهيد طالبيان و شهيد حسني مشغول انجام وظيفه بودند كه گروه ديدهبان صحرائي خبر دادند كه از سمت جنوب غربي پيرانشهر احتمال حمله به نظر مي رسد و هر چند دقيقه حركت هاي مشكوك به نظر مي رسد و پاسدار شهيد ما روي همين اصل اعلام آماده باش نموده و تقاضاي نيروي كمكي نمود (از ستاد و هنگ پاسداران انقلاب اسلامي نقده) تقاضاي نيروي بيشتر در منطقه جنوب غربي پيرانشهر نمود. تا اينكه بعد از رسيدن نيروهاي كمكي و استقرار آنها در منطقه، نيروهاي پيشمرگه كرد با منافقين اسلام يكي شده و نصف شب يواشكي خود را نزديك نيروهاي سپاه رسانده، و از طرفي چون نيروهاي ما در حال آماده باش بودند، بنا به فرمان پاسدار شهيد منتظر بودند تا منافقان در تيررس قرار بگيرند. قبل از اينكه آنها خود را مجهز كنند، پاسدار شهيد دستور آتش داد و دست هر چه منافق بود از پشت بست و چنان مشتي بر صورت زخم خورده و قلب واخوردة آنها زد كه طعم تلخ شكست را به تاريخ آنها ثبت كرد. و غوغاي پيروزي و صداي ا... اكبر نيروهاي ما به گوش مي رسيد و گوش فلك از صداي ا... اكبر به خود مي پيچيد و نيروهاي ما توانستند علاوه بر مهمات و غنايم جنگي چند نفر را نيز به اسارت بگيرند كه طي بازپرسيهايي كه اعلام شد، علي دريافت كه خواهر زخم خورده اش و خواهر خودباختهاش قاطي ضدانقلابيون مي باشد و چنان احساس غم كرد كه خود را خوارترين و ذليل ترين و بي پناه ترين فرد روي زمين مي پنداشت و حالا در بين دوستان احساس شكست مي كرد. احساس مي كرد خواهرش همت خود را جزم كرده تا كمر او را به زمين بزند. بنابراين به خون شهداي اسلام، به خون آن نوگلاني كه به دست خواهرش ريخته از پا نخواهد نشست تا مگر او را يافته و به جزاي اعمالش رساند.
در همين هنگام بود كه فرمانده گروهك دستي به شانه اشرف زد و گفت كجائيد اشرف خانم، ببينيد كدام كوچه است. اشرف كه خوب نگاه كرد، ديد كه اين كوچه هم رنگ غم و اندوه به خود گرفته است و هيچ جلوه اي ندارد. كمي به اطراف نگريست و سپس به در خودشان اشاره كرد و گفت: همان درِ طوسي رنگ با خط هاي سايه در خونه ماست. اشرف از ماشين پياده شد و به طرف در منزلشان حركت كرد و مي خواست در را بزند كه منصرف شد و به يكي از افراد گروهك به نام حميد گفت، حميد خان، شما لطف كنيد و در بزنيد و بعد از حصول اطمينان نامه را به آنها بده.
حميد در را به صدا درآورد و صداي پيرمردي را از آن طرف شنيد كه مي گفت چه خبره جونم، اومدم. پيرمرد در را باز كرد و مرد جواني را پيش روي خود ديد. پيرمرد با متانت خاصي گفت امري داشتيد آقا؟ زبان حميد از ترس بند آمده بود و با لكنت زبان گفت سلام، آقاي فروغي شما هستيد؟ پيرمرد جواب داد بله پسرم. حميد گفت: من حامل نامهاي براي شما هستم و فردا همين موقع براي گرفتن جواب نامهام خواهم آمد. اما احدي از اين قرار بويي نبرد. بعد نامه را داد و خداحافظي كرد و رفت.
اشرف كه ناظر اين صحنه بود، دلش سخت گرفته بود. مي خواست فرياد بزند. پدر جان، چه به روزت آمده. آيا غم از دست دادن دخترت تو را اين گونه از پا درآورده. پدر عزيزم، چقدر دلم ميخواهد كه تو را در آغوش بگيرم و غم درونم را برايت بازگو كنم. اي كاش زمان به عقب بازمي گشت و من خود را در كنار شما مي يافتم. دلم مي خواهد، فرياد بزنم اينكه پيش روي تو ايستاده، دختر سياهروزت است. اما افسوس كه بغض گلويش را مي فشرد و صدايش برنخاسته در گلو خاموش مي شود. حميد كه نزديك اشرف رسيد، رو به اشرف كرد و گفت من مأموريت خود را انجام دادم. حالا بايست برگرديم.
پيرمرد تعجب و نامه به دست به طرف اتاق مي رفت و اين باعث تعجب او شده بود كه چه كسي براي آنها نامه نوشته است. در همين فكرها بود كه مادر مرضيه گفت فروغي كي بود و او نامه را نشان داد. پيرزن را نامه را گرفت و عينكش را جابجا كرد و نامه را خواند. وقتي نامه را مي خواند مي خواست فرياد بزند كه بهمن، مرضيه زنده است، ولي طاقت نياورد و روي فرش اتاق ولو شد. بيچاره فروغي با دستپاچگي تنها ياورش را به هوش آورد و علت را پرسيد و بعد فهميد نامه از گمشده اش مي باشد، لذا خوشحال شد كه دخترش زنده است. ولي وقتي نوشته هاي دخترش را خواند، بسيار متأثر گشت و بر خودش لعن و نفرين گفت كه چرا نتوانسته دختر خوبي را تحويل جامعه بدهد. در همين اثنا بود كه علي وارد اتاق شد و همه چيز را فهميد و از اينكه نقطه شروعي به دستش آمده، بسيار خوشحال شد. لذا تصميم گرفت اول حق برادري را ادا كند تا حق يك هموطن خونين دل را بعد به انجام رساند. بنابراين كاغذ و قلم را برداشت و اين چنين نوشت: «مرضيه سلام، نامهات بي سلام بود. اما من نسبت به ايمانم نسبت به تو كه روزي خواهرم بودي سلام مي دهم. هر چند هر دو مي دانيم كه لايق سلام نيستي، اما به حرمت ايزد باري تعالي مي خواهم از اين راهي كه رفتي، برگردي. ايكاش تصوري كه از تو داشتيم اين چنين در صحنه قلبمان محو نمي گشت و ما اين گونه خود را خوار و ذليل احساس نمي كرديم. اي كاش خبري از تو به دستمان نمي رسيد و ما اينگونه بي خبرانه دنبال گمشدهمان ميگشتيم. حال كه خود باخبرمان كردي و اگر مي خواهي مثل سابق آغوش خانواده براي تو باز باشد، بيا و خود را از دام اين ديوصفتان نجات بده كه در اين صورت حامي تو در تمام مراحل اجرائي خواهيم شد.» علي خطاب به پدر و مادرش گفت به احتمال زياد فردا يا زود بيان يا دير تا وقت قبلي را گم كنن و خطري آنها را تهديد نكنه. پس، من فردا از صبح سر كوچه تو مغازه مشهدي رجب كوچه رو مي پام و شما پدر نامه رو وقتي خواستين بدين خودتان را به زمين بزنيد و عمداً طرف را سرگرم كنيد تا من خودم رو برسونم. بيچاره فروغي با اشك و آه و با شرمساري قبول كرد. فرداي آن روز همان طور كه علي حدس زده بود، فرد مذكور بعدازظهر ساعت3 در خانه را به صدا درآورد و علي نيز خود را آماده كرد كه وارد عمل بشود. حميد كه ترس از سر و رويش مي باريد مرتب اين پا و اون پا مي كرد تا زود از معركه به در برود. وقتي پيرمرد در را باز كرد به طور جدي و با عصا به زمين خورد و عينكش به طرف ديگر پرت شد. حميد به طرف پيرمرد دويد تا او را بلند كند و اين كار را هم كرد و علي خود را دوان دوان به آنها رسانيد و دست هاي حميد را از پشت گرفت و داخل منزلش هولش داد. حميد كه از ترس زهره ترك شده بود، با لكنت زبان مي گفت من كاري نكردم. من بي گناهم. تو رو خدا منو نكشيد. من تازه وارد تشكيلات شده ام. علي ديد كه مرد جوان مي لرزد با خود او را به طرف اتاق برد و مادرش نيز كمي با احتياط به او شربت داد تا كمي حالش بهتر شد. سپس علي با ملايمت سؤالاتي از آنها كرد و گفت اگه به ما قول بدي كه هر خبر و اتفاقي كه اونجا مي افته به ما اطلاع بدي، هم جُرمت كم مي شه و همين كه خودم از فردا شخصاً عين يك برادر به خونه ات كمك مي كنم و حتي بهشون مي گم تو در سپاه كار مي كني و سه، چهار ماهي رفته مأموريت، برمي گرده و نمي گذارم كسي از اين موضوع مطلع بشه. حميد كه صداقت علي رو ديد گفت من يك ماه است كه وارد تشكيلات اونها شده ام و راننده خواهر شما هستم. تا حالا هم آزارم به يك مورچه نرسيده است و اگر شما روي حرفي كه زدين بايستيد، منم مرد و مردونه قول مي دم كه هر كاري شما بگين، من انجام بدم. علي با جديت گفت به قرآن الهي و به حق مرتضي علي برادري را در حق شما به كمال خواهم رساند و تمام و كمال در خدمت خانواده شما هستم و علي، آدرس و تلفن محل كار خود را داد و گفت هر خبري كه شنيدي به من اطلاع بده و من با تمام و كمال و از دور مراقب احوال شماهستم. و طبق قول و قراري كه بين علي و حميد گذاشته شد، علي نامه را به حميد تحويل داد و گفت من از دور همراهيت مي كنم. مواظب خودت باش و حميد نيز آدرس اونجا يا بهتر بگوئيم مقر ضدانقلابيون را لو داد. بعد از خداحافظي حميد چند متري جلوتر با موتورسيكلت و علي با يك موتورسيكلت ديگر او را مشايعت كرد و از دور محل آنها را شناخت و برگشت و خدا خدا ميكرد كه كاشته هايش پنبه نشود.
حميد، مستقيم نامه را به دست اشرف رساند و اشرف بعد از خواندن نامه پر اندوه شده بود و به گذشته هاي بي سر و صداي خود فكر مي كرد.
قرار بود هفته ديگر عملياتي داشته باشند و اگر اشرف موفق مي شد، عنوان بالاتري را براي خود احراز مي نمود.
حميد كه از اين موضوع اطلاع يافت فوراً به علي خبر داد و علي نيز به افراد خود آماده باش داد و در مناطقي به نام تپه2519 و تپه شهدا كه بعد از حاج عمران قرار گرفته اند، مستقر شدند. بنابراين در مردا ماه شصت و چهار فرماندهي مجاهدين خلق را اشرف ثاني و فرماندهي نيروهاي سپاه را پاسدار شهيد اسلام علي فروغي بر عهده داشت و طبقِ اطلاعاتي كه حميد به علي داده بود كه در امتداد اين تپه آنها مستقر خواهند شد. اما گويي تقدير رقم ديگري زده بود، قبل از اينكه حميد متوجه شود او و افراد گروهك را به بالاي تپه ها مشايعت كرد و وقتي هم كه حميد از اين موضوع مطلع شد كه از بالا بر آنها گلوله خواهند ريخت و همه قتل عام خواهند شد و اين نتيجه اطلاعات غلط او خواهد شد. بنابراين با سرعت تمام از ميان افراد جيم شد و خود را به علي رساند و وقتي علي از اين موضوع اطلاع يافت كه كاملاً دير شده بود و تا خواست بجنبد آتش گلوله بر سر آنها فرو ريخت و علي همه را به پاي دامنه تپه ها رهبري كرد تا اين جوري بيشتر در امان بمانند. اشرف هم مرتباً مي گفت كه ما بايد يك كار گروهي و ضربتي كامل انجام دهيم و براي اين كار لازم است از اين موانع عبور كنيم و همچنين فتح پادگان جلديان مي باشد، نزديك شويم. آتش گلولة آرپيجي و تيربار هر دو طرف به هوا برخاست و زد و خورد شديدي بين دو طرف صورت گرفت. علي نيز وقتي اوضاع را وخيم ديد با سپاه ناحيه تماس گرفت و تقاضاي درخواست كمك و نيرو كرد كه كه حميد نيز جزء نيروهاي علي شده بود.
اما افراد گروهك كه مجهز به هر نوع تسليحاتي بودند، توانستند ظرف يكي دو ساعت افرادِ سپاه را از پاي درآورند. وقتي گلولههاي سپاه خاموش شد و بعد از چند دقيقه اي پرچم پيروزي را بالاي دست هايش گرفت و با همه افرادش شروع به خواندن سرود ملي جنبش ايران كردند و بعد همگي به تپه هاي پايين سرازير شدند و بر روي جنازه ها قرار گرفتند و اشرف با پا جنازهها را نگاه مي كرد و وقتي بر سر جنازه اي رسيد، نگاهي عميق به آن كرد و لرزش شديدي وجودش را فرا گرفت و به سختي جلو خود را گرفت تا كسي متوجه نشود بالاي سر جنازه نشست و با خودش گفت نه، من اشتباه فكر مي كنم. اين علي نيست و شروع به تكان دادن برادرش كرد. ولي بخت يار بود و علي نفسهاي آخرش را ميكشيد. با هزار زحمت چشمانش را باز كرد و مرضيه را شناخت و بريده بريده گفت اگه... خواهر... مني... ديگر... بس... است... برگرد... برگرد...
اشرف سر برادرش را به آغوش كشيد و با صداي بلندي گريست.
بعد تكاني به خود داد و دستور عقب نشيني و برگشتن تمام افراد گروهك را به مقر داد و تمامي افراد را راضي كرد كه برگشتن به صلاح همه است بنابراين فقط با تجهيزات خود برگشتند. خلاصه اشرف زير فشار روحي سختي قرار گرفته بود و اشرف بايد خود را براي هر گونه مجازاتي در روز موعود آماده مي كرد. آري اشرف تصميم گرفته بود خود را تسليم كند و وقتي جوياي حميد شد گفتند حميد در بين افراد سپاه كشته شده و با خودش گفت خوش به حالت حميد، تو رستگار شدي و مي گفت ببين زمان چه زماني شده. برادر به دست خواهر كشته مي شود. پس همخوني كجاست. پس غيرت و انسانيت كجاست. نه... انسانيت مرده... آدميت مرده... قلبها فلزي شده... غريبي.. حيواني... درنده خويي. ديگر آدميت مرده است. بعد به خوشد نهيب زد و گفت نه، علي جان، قسم به خونمان و قسم به شيرمان كه از پستان و شيرة يك مادر مكيده ايم و قسم به صداقت و انسانيت ديگر به وصيت تو عمل خواهم كرد. ببخش خواهر گناهكارت را...ببخش. بالاخره مرضيه با اكثر پرونده ها و تمامي نامه هاي ارسالي كه از موساد اسرائيل منعكس شده بود و با دو ماشين تسليحات و مهمات غنيمتي و با تمامي اسامي و دو نفر ديگر خود را تسليم سپاه پيرانشهر كرده و توانستند در اندك زماني همة افراد گروهك را دستگير و به مجازات اعمالشان برسانند و حميد نيز جزو شهداي اسلام گشت. (طبق نامهاي كه علي قبلاً با همكاري حميد پي به وحود آنها برده است.) به مقام شهادت رسيد و علي آن اسوه مبارز و امثال او در عمل نه با حرف، به ما مي آموزند كه به راه خدا بازآئيم و كژراه هاي خودخواهانه فردي و گروهي و جناحي و دعواهاي ناشي از تنگ نظري ها و خودمحوري ها و مطلق گرائي ها را رها سازيم. همه و همه برادروار و متحد كمر به طاعت خدا و خدمت اسلام و كشور و مردم بربنديم.
گوارا باد بر تو شهد شيرين شهادت اي علي
بخوان حماسه خونين كربلا با ما
كه شد بسيط زمين جمله همصدا با ما
سر بريده به ميدان عشق مي گويد
حديث خونين شهيدان نينوا با ما
آري شهيد رشيد، پاسدار شهيد علي فروغي در يك روز تابستاني در ميان سبزه و گل و ياران باوفايش شربت خون نوشيده و كفن سرخ و سفيد و سبز بر تن خود كردند.
و شما اي داوران عزيز، اميد است نام اين شهيد و قصه اش در خفا بماند، ولي به نام مستعار فروغي او قناعت كنيم. شايد روح شهيد از عمل بنده راضي نباشد و بهتر است قصه اش با همين نام مستعار بر زبان ها افتد.