آخرین اخبار:

شهید ابوطالب نقاشیان شاهجوئی

شهید ابوطالب نقاشیان شاهجوئی

نام پدر: مشهدی یوسف
تاریخ تولد: 1303/2/2
تاریخ شهادت: 1362/8/26
محل شهادت: پنجوین
مشاغل: بسیجی
محل تولد: سمنان - سمنان - سمنان
علت شهادت: ...........
محل دفن: بلوک: نام گلزار:سمنان امامزاده یحیی شهر:سمنان - سمنان
زندگینامه

شهید ابوطالب نقاشیان فرزند یوسف، دوم شهریور ۱۳۰۴ در یک خانواده مذهبی و متدین در سمنان به دنیا آمد. پدرش کفاش بود. از زمان کودکی عشق و علاقه خاصی به قرآن و مسائل دینی داشت. او در تظاهرات علیه رژیم‌ پهلوی شرکت می‌کرد. با این که تحصیلات زیادی نداشت اما به مسائل سیاسی و اجتماعی جامعه آگاه بود. از کسبه و بازاریان بود. به افرادی که وضع مالی خوبی نداشتند کمک می‌کرد. قرآن را به زیبایی تلاوت می‌کرد و امر به معروف و نهی از منکر را وظیفه‌اش می‌دانست.

ازدواج کرد و خداوند ۹ فرزند به او عطا کرد. خانواده پر جمعیت و خرج بالا، وی را از رسیدن به هدف باز نداشت. به گفته خودش با بصیرت و آگاهی راهش را انتخاب کرد و خانواده‌اش را به خدا سپرد.

زمانی که کشور نیاز داشت، به ندای رهبرش لبیک گفت و به جبهه رفت. به عضویت بسیج درآمد. در یازدهم شهریور ۱۳۶۲ از طرف سپاه به جبهه اعزام شد. تک‌تیرانداز بود. دو مرتبه به جبهه رفت. در زمان شهادت نیروی تدارکات گردان موسی‌بن‌جعفر (ع) بود. سرانجام در بیست و ششم آبان ۱۳۶۲ در عملیات والفجر چهار، در منطقه پنجوین با اصابت ترکش به بدن به درجه رفیع شهادت نایل شد.

پس از تشییع پیکر مطهرش را در گلزار شهدای امامزاده یحیی (ع) سمنان به خاک سپردند.

خاطره

صبر و پایداری رو به زانو در آورد

از ایثار و فداکاری جوانان آن روز تعریف می‌کرد و به حالشان غبطه می‌خورد. می‌گفت: «خدا رو شکر که جوون‌های با غیرت ما این‌گونه از دین و قرآن دفاع می‌کنن!»

بعد می‌گفت: «این عزیزان صبر و پایداری رو به زانو در آوردن.»

(به نقل از دختر شهید)


هنوز صدای مهربانش در گوشم طنین‌انداز است

علت محبوبیت ابوطالب بین مردم

کلاس چهارم یا پنجم بودم. پدر ما را طوری تربیت کرد که علاوه بر درس‌ خواندن در کارها به او کمک می‌کردیم تا مسئولیت‌پذیری را در زندگی یاد بگیریم.

یک‌روز که از مدرسه آمدم، بعد از خوردن ناهار و انجام دادن تکلیف درسی‌ام به مغازه پدر رفتم. بعد از سلام و احوال‌پرسی کنارش نشستم. 

دفتر حساب و کتاب مغازه را باز کرد و داشت مرا با کار آشنا می‌کرد تا در نبودنش از عهده مشتری‌های مغازه بر بی‌آیم و جواب‌گو باشم. چیزی نظرم را جلب کرد. 

پرسیدم: «بابا! این چیه؟» و اشاره کردم به نوشته روی میز «در حقیقت مالک اصلی خداست/ این امانت بهر روزی دست ماست»

سنم زیاد نبود که معنی شعر را بفهمم. پدر با حوصله و متانت برایم گفت: «اون‌چه ما بندگان در دنیا استفاده می‌کنیم، خداوند برای رفع نیازمون آفرید تا با اون‌ها امرار معاش کنیم، مالک حقیقی جان و مال ما خداست و هر وقت اراده کنه می‌تونه همه چیز رو از ما بگیره.»

هنوز صدای مهربانش در گوشم طنین‌انداز است.

(به نقل از فرزند شهید)


همه خصوصیات خوب اخلاقی در او بود. آن‌چه که محبوبیتش را در بین مردم بیشتر کرد، صوت زیبای قرآنش بود که در مسجد محل تلاوت می‌کرد. 

با خواندن قرآن، حال و هوای معنوی تمام مسجد را فرا می‌گرفت. همه می‌گفتند: «طيب‌الله! طيب‌الله!»

(به نقل از دختر شهید)


از خودم خجالت می‌کشم

بعد از ازدواج در تهران زندگی می‌کردم. همسرم در جبهه بود. پدر آمده‌بود به من سر بزند. چند روزی پیشم بود. موقع رفتن در حالی که خم شده‌بود و بند کفشش را می‌بست، گفت: «دخترم! می‌خوام برم جبهه.»

گفتم: «بابا! جنگ که تموم نمی‌شه، تازه تو با این سن و سالت بری جبهه که چی بشه؟»

سرش را بالا گرفت و نگذاشت به حرفم ادامه بدهم. گفت: «عزیزم! وقتی می‌بینم جوون‌ها از آرزوها و مهم‌تر از همه از جونشون می‌گذرن از خودم خجالت می‌کشم و دیگه نمی‌تونم صبر کنم.»

(به نقل از دختر شهید)


حبیب بن مظاهر

صدایش می‌کردند حبیب‌بن مظاهر.

بیشتر هم‌رزمان پدر، هم سن بچه‌هایش بودند. او اگر چه از نظر سنی از آن‌ها خیلی بزرگ‌تر بود اما با آن‌ها مثل یک دوست صمیمی و همدل بود. باعث دلگرمی دوستان و هم‌رزمانش می‌شد. سن پدر حدود پنجاه و نه سال بود.

(به نقل از دختر شهید)


مهم‌ترین شرط ازدواج

بالاخره متقاعدم کرد و بله را گفتم.

یادم است شب چهارشنبه‌سوری بود. مقابل خانه ما باغ بزرگی بود که در آن شب بچه‌ها آتش روشن کردند و شادی می‌کردند. پدر گفت: «دخترم! بیا بریم توی باغ قدم بزنیم.»

گفتم: «بابا! برای چی؟» خندید و گفت: «می‌خوام با تو صحبت کنم.» گفتم: «در مورد چی؟»

دست روی شانه‌ام گذاشت و در مورد پسری که به خواستگاری‌ام آمده‌بود صحبت کرد. پدر، ایمان و اعتقاد طرف مقابل را مهم‌ترین شرط می‌دانست. گفت: «اگه این خصوصیت رو داشته‌باشه، چیزهایی رو که نداره به دست می‌آره و گرنه ...»

(به نقل از دختر شهید)

انگار پدر از ما فرار می‌کرد

آن شب همه بچه‌ها در خانه ایشان جمع بودیم تا برای رفتن بدرقه‌اش کنیم. زمان رفتن فرا رسید. او اول به منزل شهید محمدعلی سلطانی رفت و به خانواده‌اش سر زد؛ بعد آمد ساکش را برداشت و با همه خداحافظی کرد.

مادر جلوی در کاسه آب و قرآن در دست داشت تا از زیر قرآن ردش کند. آب را پشت سرش ریخت. 

ما هم راهی شدیم. دلمان نمی‌آمد از او جدا شویم. به مسجد امام رسیدیم. اتوبوس آمده‌بود و رزمندگان هر کدام بعد از خداحافظی با خانواده‌شان سوار می‌شدند. پدر هم رفت داخل اتوبوس نشست و از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. خواهر کوچکم که شش ساله بود، گریه می‌کرد.

انگار پدر از ما فرار می‌کرد، از خواهر کوچکم؛ مادر گفت: «ابوطالب! چرا این‌قدر عجله داری؟ جبهه فرار نمی‌کنه.» و با گوشه چارقدش اشکش را پاک کرد.

پدر گفت: «این بچه رو از من دور کنین طاقت دیدن گریه‌هاش رو ندارم. می‌ترسم با دیدن اشکش احساس بر من غلبه کنه و نتونم ازش دل بکنم.» اتوبوس حرکت کرد. او رفت و دیدار ما به قیامت کشید.

(به نقل از دختر شهید)


باید خودمون رو ثابت کنیم

زمان پیروزی انقلاب بود و هول و ولای انقلابیون. توی تظاهرات در پخش عکس و اعلامیه حضرت امام (ره)، ابوطالب پیشگام بود.

بعد از نماز از مسجد که می‌خواستیم به خانه برویم، گفت: «امشب نباید بخوابیم.»

گفتیم: «پس باید چه‌کار کنیم؟» 

گفت: «یازده شب این‌جا هم‌دیگر رو می‌بینیم.»

سر قرار حاضر شدیم. توی کوچه‌ پس‌کوچه پشت سرش راه افتادیم.

گفت: «همه با هم فریاد بزنیم: مردم! هوشیار و آگاه باشین، الان که وقت خواب نیست، انقلاب داره پیروز می‌شه.»

با گاردی‌ها در می‌افتادیم. ابوطالب می‌گفت: «باید خودمون رو ثابت کنیم. تهدیدی نباید شما رو بترسونه و از هدف باز داره.»

(به نقل از دوست شهید)


دود از کنده بلند می‌شه

به عملیات والفجر چهار نزدیک می‌شدیم. باید بیشتر آموزش می‌دیدیم. یک بار مجبور شدیم به مدت طولانی راهپیمایی داشته‌باشیم. ابوطالب نقاشیان با توجه به سن زیادی که داشت، جلوتر از بقیه می‌رفت. این کارش باعث شگفتی بچه‌ها شد.

بهش گفتیم: «حاج ابوطالب! جلوی ما حرکت کن تا هواتو داشته باشیم.»

خنده معنی داری کرد و گفت: «دود از کنده بلند می‌شه، شما مراقب خودتون باشین.»

به شوخی گفتیم: «بچه‌هات تو رو به ما سپردن، اگه یک تار از موت کم شه باید جواب پس بدیم.»

گفت: «باید خودمون رو به خدا بسپاریم، او مراقب همه مونه.»

(به نقل از هم‌رزم شهید، رحیم یحیایی)


هر طور شده باید برم خط

حبیب‌بن‌مظاهر گروهان ما معروف بود. به فرمانده‌مان، حاج‌محمود اخلاقی، اصرار می‌کرد و می‌گفت: «هر طور شده باید برم خط.»

آقای اخلاقی گفت: «حاج ابوطالب! تو پیرمردی و نمی‌تونی، باید تا صبح صبر کنی.»

از او اصرار و از فرمانده انکار. من در تدارکات بودم. ساعت حدود ده و نیم شب بود.

رفتم سوار ماشین شوم که راه بیفتم، دیدم او جلوی ماشین نشسته‌است. با تعجب گفتم: «مگه نشنیدی فرمانده چی گفت؟» 

جواب داد: «راه بیفت بریم! الان با صبح چه فرقی می‌کنه؟»

مجبورم کرد که ببرمش. او را جلوی چادر تدارکات پیاده کردم و خودم برگشتم.

بچه‌ها گفتند: «توی سنگری که او و چهار نفر دیگه بودن، توپ مستقیم به سنگرشون خورد و همه شهید شدن.»

(به نقل از هم‌رزم شهید، حبیب‌الله کارگران)



وصیت نامه

فرازهایی از وصیت‌نامه شهید:

ملبس به لباس تقوی شدم

از آن‌جا که در اسلام برای وصیت نمودن سفارش زیادی شده‌است، بر آن شدم که وصیتم را به رشته تحریر درآورم. به پیروی از مولایم علی (ع) به لباس عزت که همان لباس تقوی است ملبس شدم و به سوی حرم امام‌ حسین (ع) روان گشتم. پنجاه و نه سال از عمرم می‌گذرد. از کودکی عاشق امام‌ حسین (ع) بودم و هستم. ان‌شاالله به آرزوی دیرینه‌ام برسم!

هدفم از آمدن به جبهه

می‌خواهم راه و هدفم را برای‌تان توضیح دهم تا ان‌شاالله مورد رضایت خدای عز و جل قرار گیرد.

من به خاطر لبیک گفتن به ندای (هل من ناصر) حسین زمان‌مان، امام‌خمینی عزیز، روانه جبهه شدم تا از دین خدا و مکتب اسلام با خون سرخم حمایت نمایم. اگر در این راه شهید شدم زهی افتخار و عزت است برای من. من غير از این هدف چیز دیگری را دنبال نمی‌کنم.

تا آخرین نفس در کنار رهبرمان ایستاده‌ایم

این منافقین کوردل هستند که با حیله و نیرنگ می‌خواهند این مطلب را در ذهن مردم فرو کنند که بدون آگاهی، روانه این دیار مقدس شده‌ایم. آن‌ها آگاهی ندارند که ما پیرو نایب امام ‌زمان (عج) هستیم و تا آخرین نفس در کنار مرجع، رهبر، قائد و فرمانده‌مان خواهیم ایستاد و در رکاب او از دین مبین اسلام دفاع خواهیم کرد.

عارفانه‌های شهید

پروردگارا! به لطف و کرمت تمام رزمندگان ما را هر چه سریع‌تر به پیروزی برسان.

ایزدا! در فرج آقا امام‌ زمان (عج) تعجیل فرما و بر طول عمر رهبر و مرجع عزیزمان بیافزا.

خداوندا! شهدای ما را با شهدای کربلا محشور بفرما.

مرا تا هست بر دل مهر رهبر/باشد ذکرم بسم الله و اکبر

خدا را تا نفس در سینه دارم/نماز عشق می خوانم به سنگر


چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه