آخرین اخبار:

شهید مهرداد زمانی

شهید مهرداد زمانی

نام پدر: اسفندیار
تاریخ تولد: 1349/6/10
تاریخ شهادت: 1365/10/21
محل شهادت: شلمچه
مشاغل: بسیجی
محل تولد: تهران - شمیرانات - تجریش
علت شهادت: ...........
محل دفن: بلوک: نام گلزار:گلزارشهرگرمسار شهر:سمنان - گرمسار
زندگی نامه

شهید مهرداد زمانی فرزند اسفندیار و سکینه، بیست و پنجم شهریورماه ۱۳۴۹ در شهرستان تهران به دنیا آمد. به دلیل اینکه یک سال از تحصیل عقب نماند، شناسنامه‌اش را به تاریخ شهریور گرفتند. «شهرام» هم صدایش می‌کردند. سه ساله بود که به گرمسار کوچ کردند.

تحصیلاتش را تا اول دبیرستان ادامه داد. به سبب علاقه به سپاه وارد تشکیلات شد و ترجیح داد در جبهه حضور پیدا کند. در چهار مرحله و به مدت یازده ماه در جبهه حضور پیدا کرد. در یکی از عملیات‌ها هم از ناحیه پا مجروح شد و مدت دو ماه تحت درمان بود.

تکلیف ما را سیدالشهدا مشخص کرده است

برادر شهید نقل می‌کند: «با هم برای آموزش و جبهه از بسیج گرمسار به پادگان امام حسن (ع) اعزام شدیم. مسئولین اعزام، مجردها را جدا کردند تا برای آموزش تکمیلی به اهواز بفرستند و اعزام اولی‌ها را هم به پادگان بیست و یک حمزه فرستادند. مهرداد را که از نظر قد و قواره ریز نقش بود، به همراه دو نفر دیگر به شهرستان برگرداندند. رفت پیش مسئول و گفت: «مگه تکلیف الهی رو شما مشخص می‌کنین؟ تکلیف ما رو سیدالشهدا مشخص کرده. ما پیرو امام‌مون هستیم و به ندای او لبیک گفتیم.» آن مسئول گفت: «اینها مَردن، حرف‌هاشون از قد و قواره‌شون بزرگ‌تره. بذار برن آموزش ببینن»

از کودکی خوش صدا بود و به مداحی علاقه داشت. خیلی از دل‌ها را با مداحی‌اش برای اهل بیت نرم می‌کرد. با آن سن و سالی که داشت، در راز و نیازهایش با خدا اشک می‌ریخت. از خود گله داشت که چرا عاشق خوبی برای خدایش نبود. در دوران عمرش جلوتر از تکلیف، اعمال را انجام می‌داد. نماز، روزه و حتی رفتن به جبهه را هم تکلیف می‌دانست.

به برادرش اسماعیل علاقه خاصی داشت. هیچوقت از هم جدا نمی‌شدند. چهار ساله که بود سکته کرد، اما خدا خواست بماند و در راه او به شهادت برسد. سرانجام بیست و سوم دی‌ماه ۱۳۶۵ در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به پهلو، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای شهرستان گرمسار واقع است.

 

وصیت

فرازهایی از وصیت‌نامه شهید:

تا به حال عاشق خوبی برایت نبودم

پیامبر گرامی اسلام می‌فرماید: «چون دوره آخرالزمان فرا رسد، شهادت، خوبان امت من را گلچین خواهد کرد.»

خدایا! تو می‌دانی که در وجودم چه می‌گذرد، دارم از عشقی که نسبت به تو پیدا کردم از خود بی‌خود می‌شوم.

خدایا! احساس می‌کنم که این بار عاشق شده‌ام. شاید تا به حال عاشق خوبی برایت نبودم، ولی ای خدا! عوض شدم.

تشبیه سپاه به ماهی
ای برادران سپاهی! قدر برادران بسیجی را بدانید، چون سپاه مثل ماهی است و بسیج مثل آب؛ ماهی بدون آب نمی‌تواند زندگی کند، اما آب بدون ماهی چرا.
دولت باید به فکر باشد که برای فرزندان شهدا تنها کار رفاهی انجام ندهد، بلکه کار فرهنگی هم بکند.
خاطره

این خاطره به نقل از برادر شهید است که تقدیم حضورتان می‌شود.

برادرم مهمان حبیب‌بن مظاهر در حرم امام حسین (ع) بود

وقتی به کربلا رسیدم با درِ بسته رو به رو شدم. در زدم. پیرمردی با لباس عربی بلند و محاسن سفید در را باز کرد. گفتم: «چرا در حرم رو بستین؟» گفت: «مهمان داریم و من مسئول نظافت هستم.» گفتم: «مهمون شما کیه؟» گفت: «حالا دیگه پیداشون می‌شه.»

چند لحظه‌ای با هم صحبت کردیم. اسمش را پرسیدم. گفت: «من رو نمی‌شناسی؟ من حبیبم.» در همین حین دیدم مهمانش آمد. برادرم مهرداد بود. صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم باید برای مهرداد اتفاقی افتاده باشد. در دانشگاه به من اطلاع دادند که برادرت شهید شده است.

 

این خاطره به نقل از مادر شهید است که تقدیم حضورتان می‌شود.

پیکر پسرم را حضرت زهرا به همراه پیکر امام حسین آورد

ده، بیست روزی گذشت. تلفنی تماس گرفت و از سلامتی‌اش با خبر شدیم. چند شب نگذشته بود. در عالم خواب دیدم که به طرف سپاه می‌روم. خانمی با دو تابوت به طرف من می‌آید و با من حال و احوال می‌کند. گفتم: «اینها چیه؟» گفت: «تابوت.» گفتم: «کجا می‌بری؟» گفت: «خونه شما!» دلم داشت توی خواب پاره می‌شد. با هم به منزل آمدیم و تابوت را زمین گذاشت.

دیدم روی یکی، پرچم سبز و روی دیگری پرچم قرمز کشیده است. آن خانم گفت: «یکی از منه و یکی از تو.» گفتم: «چی می‌گی؟» گفت: «‌من رو نمی‌شناسی؟» گفتم: «نه!» گفت: «من مادرت فاطمه زهرا هستم. یکی حسین منه و یکی هم مهرداد تو.» هراس من را برداشت و از خواب پریدم. به یاد سفارش مهرداد افتادم که می‌گفت: «هر موقع شهید شدم یا خبر شهادتم رو شنیدی، دو رکعت نماز برای حضرت زینب (س) بخون تا خداوند به تو صبر بده!» وضو گرفتم و دو رکعت نماز خواندم.

 

چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه