آخرین اخبار:

شهید محمدحسین تجلی

شهید محمدحسین تجلی

نام پدر: ابوالفضل
تاریخ تولد: 1341/3/14
تاریخ شهادت: 1365/12/4
محل شهادت: شلمچه
مشاغل: ...........
محل تولد: زنجان - زنجان - زنجان
علت شهادت: ...........
محل دفن: بلوک: نام گلزار:گلزارشهدای پایین شهر:زنجان - زنجان
زندگینامه شهید محمدحسین تجلی

شهید محمدحسین تجلی چهاردهم خرداد ۱۳۴۱، در شهرستان زنجان به دنیا آمد. پدرش ابوالفضل، کارمند شهرداری بود و مادرش قمرتاج نام داشت. دانشجوی رشته اجتماعی و معلم بود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. چهارم اسفند ۱۳۶۵، درشلمچه براثراصابت ترکش به شکم، شهید شد. پیکر او را در مزار پایین زادگاهش به خاک سپردند.

خاطره شهید محمدحسین تجلی

شمسی تجلی خواهر شهید محمدحسین تجلی بیان می‌کند؛

«باید چراغ ها را خاموش کنید تا بتوانم تعریف کنم .»

بعد از اصرار فراوان بچه ها گفت. چندروزی می شد که از جبهۀ غرب برگشته بود. یکی از روزهای مرخصی اش را هم به خانۀ ما آمد. اوضاع غرب را جسته و گریخته از دوستان و آشنایان محمدحسین شنیده بودیم، اما دوست داشتیم از زبان خودش بشنویم.

محمدحسین طفره می رفت و چیزی نمی گفت اما وقتی دید حریف دایی گفتن های مظلومانۀ پسرها نمیشود، گفت: فقط با یک شرط که چراغ ها خاموش باشند!

اتاق تاریک شد و محمدحسین شروع کرد به صحبت.

«در یکی از مناطق کردستان توسط کومله کمین خوردیم و به درگیری با آن ها مجبور شدیم. دو نفر از دوستانم شهید شدند. من تنها مانده بودم. هر لحظه امکان داشت نیروهای کومله سر برسند. سر و صورتم را به خون

دوستانم آغشته کردم و خودم را به مردن زدم. آن ها آمدند درست بالای سرم. خلع سلاحمان کردند و به خیال اینکه من مرده‌ام رفتند. هر کدام هم لگدی به من زدند.

بعد از رفتن آن ها به بالای درخت بزرگی رفتم که در آن نزدیکی بود. استتار کردم تا هوا تاریک بشود و بتوانم از محل بگریزم. شب که شد خودم را به هم رزمانم رساندم .»

دیگر تحمل شنیدن حرف هایش را نداشتم. صورتم خیس شده بود و بی‌صدا گریه می‌کردم. پا شدم و از اتاق بیرون رفتم. تا مدت ها فکر آن شب و حیای محمدحسین که حاضر نشد خاطراتش را رودررو تعریف کند، ذهن مرا به خود مشغول کرده بود.

منبع: اسناد معاونت پژوهشی و فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران استان زنجان

خاطره(2) از شهید محمد حسین تجلی

مادر شهید" حسین تجلی" از فرزند خود چنین می‌گوید:

انگار عکس حسین از روی دیوار زل زده به من و روزنامه توی دستم.

یاد بچگی هاش می افتم، هر وقت خطایی می کرد ساکت می شد.

***

ایستاده روبرویم. سرش را انداخته ﭘایین ... با سیلی می زنم توی صورتش، می افتد روی زمین، تکان نمی خورد، ترس ورم می دارد،گریه ام گرفته، داد می زنم:" خدایا! بچه ام..." همه دستپاچه شده ایم، خواهرهایش آب می آورند، می پاشیم روی صورتش، شاید به هوش بیاید، تمام بدنم یخ کرده، تکانش می دهم انگار نفسش بند آمده. یکدفعه بلند می شود و می ایستد، نگاهمان می کند و بلند بلند می خندد. همگی شوکه شده ایم ، وروجک به بازی مان گرفته!

خوب نقش بازی کرده بود. توی کردستان هم، همانجا که دوستانش را کشته بودند، حسین هم خون مالیده بود به سر و صورتش و دراز کشیده بود کنار آنها.

عراقی ها هم اسلحه هایشان را برداشته بودند،فکر کرده اند مرده. درست مثل ما!

نامه شهید محمدحسین تجلی

بخدمت خانواده عزیز
باز در سفری دیگر بدون اطلاع اقدام نمودم ، شاید در سایر مراحل زندگی سعی کرده ام که دروغ نگویم ولی در این مسئله خاص نمی توانستم اینگونه عمل کنم .
به هر حال عذر می خواهم انشاءالله که مرا می بخشید .هر چه سعی کردم نتوانستم در این موقعیت درس بخوانم . هرچه هست من براین راه معتقدم و احتمالاً شما نیز این حقیقت را به من می دهید که در هر موقعیتی خودم راه خودم را انتخاب کنم ومطمئن اید که هیچ کاری را حتی درس خواندن را از روی هوی وهوس انجام نمی دهم . هر کدام از ما مستقلاً ومنفرداً در پیشگاه خدا مسئولیم و پاسخگوی اعمال خود خواهیم بود .

من از ابتدا دراین راه بوده ام وباید هم اکنون نیز آن را ادامه دهم وبرایم هم مهم نیست که مردم درباره ام چه بگویند . من می خواهم به قل الله ثم ذرهم عمل کنم از پدر بزرگوارم می خواهم که در آن اوقات مخصوص در حق فرزند وهم مسکنانش دعای خیر فرماید .
ونیز مطمئنم که با توجه به عمر کوتاه انسان شایسته نیست که درراه خیر گام برداریم . هم شما با ایستادگی تان وهم من با حرکتم در راه او گام خواهیم برداشت انشاءالله .

وقتی که درس می خواندم بخاطر رضای خدا بود شاید در عمل چنان نباشم ولی نیتم چنین است . وهم اکنون نیز که به سفر می روم فقط اورا در خاطر دارم . احساس مسئولیت محرک این سفر است . مسئولیت انسان در اینکه راه خود را بشناسد وبدان عمل کند با این حال کار خود را به خدا وا می گذارم (افوض امری الی ا…) که سرلوحه اعمال اینست ، شما نیز همه را وخودتان را بخدا بسپارید ، احساس یاس ودلتنگی ونگران بودن در شان انسان نیست ناراحتی برای یک دوره کوتاهی به نام عمر سزاوار انسان متعالی که خدا از روح خود در آن دمیده نمی باشد ، قوی مطمئن ، صبور وبا عزمی راسخ وایستا چون کوهی بمانید واین امر را بوسیله عبادت می توان بدست آورد . با این روحیه عظیم منتظر بازگشت پیروزمندانه فرزندانتان باشید.

به امید دیدار
والسلام
حسین ۲۱ دی ماه ۶۵

منبع: اداره امور فرهنگی، تبلیغات، هنری و اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران استان

چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه