آخرین اخبار:

شهید احمد ابداری مایان

شهید احمد ابداری مایان

نام پدر: حسین
تاریخ تولد: 1340/6/8
تاریخ شهادت: 1366/3/28
محل شهادت: نهرعنبر
مشاغل: ...........
محل تولد: آذربایجان شرقی - تبریز - تبریز
علت شهادت: ...........
محل دفن: بلوک: نام گلزار:وادیرحمت شهر:آذربایجان شرقی - تبریز
ابداری مایان

بسمه تعالی

خلاصه‌اي از زندگينامه‌ي شهيد احمد آبداري

شهيد احمد آبداري متولد 8/6/1340 در شهر تبريز به دنيا آمد. او فرزند اول خانواده بود كه به گفته‌ي پدر و مادر پسري آرام و متقاعد بود از همان كودكي در كار كشاورزي كه شغل پدرش بود او را همراهي مي‌كرد.

بعد از رفتن به مدرسه‌ي محمدتقي جعفري تحصيل مي‌كرد چون علاقه‌ي چنداني به درس خواندن نداشت و عاشق كار خياطي بود بعد از گذراندن دوره‌ي ابتدايي ترك تحصيل كرد و مشغول كار خياطي شد و كار خود را توسعه داد.

حضور ايشان در مساجد و هيات‌ها زبان زد بود؛ خصوصيات مهرباني دلسوزي و موظف بودن او در برابر اتفاقات براي خويشان و نزديكان و اهالي محل از صفاتي است كه هميشه در زبان آشنايان شنيده مي‌شود هركاري از دستش برمي‌آمد براي مردم كوتاهي نمي‌كرد حتي در يكي از موارد اسباب كار خود يعني چرخ خياطي خود را براي خريد خانه به يك نيازمند فروخت تا او را از در به دري نجات دهد و اين يكي از كارهايي بود كه انجام داده بودند.

وقتي كه انقلاب شروع شد ايشان 18-17 ساله بودند و حضور فعالي در راهپيمايي ها و تظاهرات داشتند و در اين مراسم شركت مي‌كردند و وظيفه‌ي همه مي‌دانستند كه هرچه مي‌توانند براي نابودي رژيم طاغوت گر انجام دهند تا اين كه در دوره‌ي سربازي در جبهه حضور يافتند و براي دفاع از وطن و ناموس شتافتند در جبهه آرپيچي زن ماهري بودند كه در آخرين عمليات وي بعد از شنيدن سخنان همرزم ايشان متوجه شديم كه بعد از اتمام مهمات چندبار براي كشتن دشمن و تانك دشمن حمله مي‌كند و در يكي از حملات پاي ايشان زخمي مي‌شود و دوستان چند قدمي او را مي‌كشند و با خود مي‌برند ولي بعد از اينكه مي‌بينند جان خود هم در خطر است و كاري نمي‌توانند انجام دهند ايشان را رها كرده و مي‌روند و به دست دشمن كشته و شهيد مي‌شوند و جان خود را در راه وطن و ناموس فدا مي‌كنند.

اجر همه‌ي شهدا با خدا

 

ابداری مایان

بسم رب الشهداء

عنوان خاطره: « خاطرات دوران مرخصي»

در يكي از روزهايي كه پسرم به مرخصي آمده بود ديدم لباسهايش خوني است از او پرسيدم كه پسرم چرا لباسهايت خوني شده در اين موقع مادرش هم متوجه اين موضوع شده و با گريه از او پرسيد پسرم چه اتفاقي افتاده؟! او در جواب گفت: در جبهه مشغول جابجا كردن اسلحه و مهمات بوديم كه لباسهايمان كثيف شده است نگران نباشيد.

در حالي كه بعداً‌ متوجه شديم كه چند روز پيش در يك عمليات شركت كرده بود و چون نمي‌خواست ما از وضع او نگران شويم از ما پنهان كرده بود.

در آخرين مرخصي كه آمده بود موقع برگشتن برخلاف روزهاي پيش با اسرار از پدرش خواست تا او را تا ترمينال شهر همراهي كند كه مادر و برادرش هم همراه آن به بدرقه‌ي او رفتند و در آنجا در هنگام خداحافظي به پدرش گفت: كه پدر جان حلالم كن خدا مي‌داند كه باز هم ديگر را ببينيم يا نه و رفت. بعداً‌متوجه شديم كه يك عمليات مهم در پيش داشتند و در همين عمليات هم شهيد شد و واقعاً‌ديگر هرگز او را نديديم.

روزي در خواب مي‌بيند كه در يك محله نزديكي محل سكونت پسرش در آن جا ايستاده پرسيدم پسرم چرا نمي‌آيي برويم به خانه گفت: نمي‌توانم بيايم كمي بعد ديدم او در جايي نشسته و به يك سنگ تكيه زده و پايش را بغل كرده پرسيدم چه شده، پسرم پايت طوري شده؟ گفت: استخوان پايم زخمي شده و نمي‌توانم راه بروم شما برو.

بعداً‌كه جنازه‌اش را پس از چند سال در ميان شهداي گمنام آورده بودند ديدم كه درست از همان جايي كه ديدم زخمي شده است.

 

چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه